اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی

اشعارعاشقانه ازسعدی شیرازی

اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی

اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی

سعدی شیرازی

سعدی تخلص و شهرت «مشرف الدین» ، مشهور به «شیخ سعدی» یا «شیخ شیراز» است.

درباره نام و نام پدر شاعر و هم چنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است.

سال تولد او را از 571 تا 606 هجری قمری احتمال داده اند و تاریخ درگذشتش را هم سالهای 690 تا 695 نوشته اند.

سعدی در شیراز پای به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش در گذشت.

آنچه مسلم است اغلب افراد خانواده وی اهل علم و دین و دانش بودند.

سعدی خود در این مورد می گوید:

همه قبیله ی من، عالمان دین بودند ——- مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت

در اینجا 8 شعر عاشقانه از سعدی شیرازی را مشاهده می کنید:

 

اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی

 

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

 

اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی

 

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی برود دل ز برت
جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت
کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت
راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد
تا نباید که بشوراند خواب سحرت

 

اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی

 

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز
وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست
اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی
شعرهای سعدی
کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت
گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت
کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت
مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد
که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت
شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

 

اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی

 

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت

 

اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی

 

ترسم که اشک در غم ما پرده درشــود وین راز سربه مهر به عالم سمر شود
گویند سنـگ لعـل شود در مـقام صبـر آری شود ولیک به خون جگر شـود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کزدست غم خلاص من آنجا مگرشود
از هـر کـرانه تیـر دعـــا کـرده ام روان باشد کز آن میانه یـکی کارگر شـود
ای جـان حـدیثِ مـا بـرِ دلـدار بـازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیـمیایِ مـهرِ تـو زرگشت روی مـن آری به یمنِ لطفِ شما خاک زر شود
در تنـگنـایِ حـیرتـم از نخـوتِ رقیب یـا رب مباد آنـکه گـدا مـعتبر شود
بس نکته غیرِ حسـن بـباید که تا کسی مـقبولِ طبـعِ مردمِ صاحب نظر شود
این سرکشی که گنگره کاخِ وصل راست سر هـا بـرآسـتانـه او خاکِ در شود
حاقظ چو نافه سر زلفش به دست توست دم درکش، ار نـه بـاد صبا را

 

 

اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی

 

سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چه ها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان تنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان که حافظ توبه از زهد ریا کرد
وفا از خواجگان شهر با من کمال دولت و دین بوالوفا کرد

 

اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی

 

ما همه چشمیم و تو نور ای صنم

چشم بد از روی تو دور ای صنم

روی مپوشان که بهشتی بود

هر که ببیند چو تو حور ای صنم

حور خطا گفتم اگر خواندمت

ترک ادب رفت و قصور ای صنم

تا به کرم خرده نگیری که من

غایبم از ذوق حضور ای صنم

روی تو بر پشت زمین خلق را

موجب فتنه‌ست و فتور ای صنم

این همه دلبندی و خوبی تو را

موضع نازست و غرور ای صنم

سروبنی خاسته چون قامتت

تا ننشینیم صبور ای صنم

این همه طوفان به سرم می‌رود

از جگری همچو تنور ای صنم

سعدی از این چشمه حیوان که خورد

سیر نگردد به مرور ای صنم

 

اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی

 

آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش

هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش

میوه نمی‌دهد به کس باغ تفرجست و بس

جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش

داروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شد

هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش

هر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سر

گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش

جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد

بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی

کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش

هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل

گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش

اشعار عاشقانه از سعدی شیرازی