دلنوشته کوتاه برای مادربزرگ

دلنوشته کوتاه برای مادربزرگ

دلنوشته کوتاه برای مادربزرگ

دلنوشته کوتاه برای مادربزرگ

 

مادر بزرگ مهربانم که از کودکی با داستان هایت

خو گرفته ام و بزرگسالی ام را با نقاشی هایت جهت داده ام

چه شیرین است، اختلاط عینیت و ذهنیت در پس نقاشی و قصه هایت.

زیبایم دوستت دارم. و می توانم در لایه لایه چروک های صورتت زیبایی را ببینم.

 

دلنوشته کوتاه برای مادربزرگ

 

آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادربزرگشون هدیه بخرن اما پول ندارن

وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن

وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر بزرگ ندارن!

به سلامتی همه مادربزرگای دنیا

 

 

دلنوشته کوتاه برای مادربزرگ

 

 

کنار پنجره ی ایوان ، روی طاقچه گلدان بود
درخت سیب ، بهار که میشد صدایم میکرد
سایه اش را می گویم
همان جایی که استکان و قوری برای چای خوردن بود
مادربزرگ یادت هست ؟
دلم همیشه برای قصه های شیرینت تنگ میشد
حالِ تو هم بد می شد اگر حالِ دلم بد می شد
بهار که می آمد ، حوضِ ماهی ها چه خوش رنگ میشد
اصلا تمام خوشبختی ها درونِ خانه ی تو جمع میشد
مادربزرگ یادت هست ؟
با خندیدنت چینیِ شکسته ی دلم بند میشد
دستِ خودم نبود ؛ می مردم اگر یک مو از سرت کم میشد
بهار که می آمد می گفتی : دختری زیبا درونِ کوچه ها قدم می زند
بهار را می گفتی …
وقتی تمامِ درختان به شوقِ دیدنش شکوفه می دهند !
یادت هست ؟

 

دلنوشته کوتاه برای مادربزرگ

 

 

سری جدید دلنوشته غمگین گریه آور

برادر /دلنوشته راجع به برادر

دلنوشته های جدید در مورد امام عصر (عج