رمان ترس از هوس قسمت دهم

رمان ترس از هوس قسمت دهم

رمان ترس از هوس قسمت دهم

رمان ترس از هوس قسمت دهم

 

فعلا زوده.
بدون اینکه به عمران نگاه کنم فقط براي حفظ ظاهر خندیدم.
مهمانها براي رفتن آماده شده بودند و براي گفتن تسلیت جلو می آمدند و عمران هم همان جا کارت مجلس
هفتم را به دستشان می داد و از حضورشان تشکر می کرد. عده کمی را می شناختم. ولی به نظر می رسید که
همه مرا می شناسند.
آخرین خانواده ایی که براي عرض تسلیت و خداحافظی جلو آمدند، خانواده پژمان بودند. آقاي پژمان در حالیکه
هر دو پسرش در دو طرفش قرار گرفته بودند و ثري خانم با یک فاصله تقریبا یک متري به آنها می آمد، به
طرف ما آمد.
فرم ایستادن و راه رفتن پسرها با آقاي پژمان مرا به یاد گارد امنیتی انداخت. لبخندم را فرو خوردم و به رو به رو
نگاه کردم.
عمران با آقاي پژمان دست داد و مرا معرفی کرد.
– لطف کردي قادر خان. اینم نازلی …
چند ثانیه مکث کرد و گفت:
– دخترمه.
قادر خان نگاهی با تعجب به من کرد و گفت:
– ماشالا.. عمران دختر به این بزرگی داري؟ خوب موندیا … بزنم به تخته!
بعد دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:
– شما خوبی دخترم؟
سرم را تکان دادم و با لبخند و مودبانه گفتم:
– مرسی به لطف شما.
سري برایم تکان داد و بازوي عمران را گرفت و کمی از من فاصله گرفت و آهسته آهسته شروع به صحبت
کردند.
بابک با برادرش جلو آمد و دستش را به سمتم دراز کرد و مودبانه گفت:
– تسلیت می گم نازي خانم. غم آخرتون باشه
سرم را بالا بردم تا جوابش را بدهم که با لبخند کجی که روي لبش بود مواجه شدم. دلم می خواست که با یک
مشت آن لبخند کج را از روي صورتش پاك کنم. حیف که حرفش را کاملا مودبانه گفته بود!
– مرسی
ماهی به سرعت به کنار من آمد و با ناز گفت:
– چطوري بابک؟ تو چطوري باربد؟
چرخیدم و با تعجب و خنده به ماهی نگاه کردم. ماهی چشمکی زد و رو به بابک گفت:
– میبینم که با دختر عموم تو هواپیما آشنا شدي
بابک در حالیکه نگاهش به من بود سرش را تکان داد و کوتاه و مختصر گفت:
– البته دختر پسر عموي بابات.
– حالا هر چی
بعد رو به من کرد و گفت:
– نازي جان با باربد آشنا شو
با دستش به باربد اشاره کرد. بر خلاف برادرش چشمانش آرام تر و گرم تر بود. ملایم تر و خوشرو تر به نظر می
رسید و از همه مهم تر اینکه آن پوزخند نفرت انگیز به روي لبانش نبود.
دستش را فشردم و اظهار خوشبختی کردم. مودبانه تشکر کرد و تسلیت گفت.
ماهی کمی از ما فاصله گرفته بود و با بابک گرم صحبت بود. بابک همچنان آن پوزخند احمقانه به روي لبانش
بود و من در عجب بودم که آیا ماهی کور است که نمی بیند مردك دارد او را مسخره می کند؟
با ناراحتی به طرفشان رفتم و بازوي ماهی را گرفتم و با لحن سرد و خشکی از بابک خداحافظی کردم و ماهی
را هم به دنبال خودم کشاندم. کاملا مشخص بود که بابک تعجب کرده است. دیگر از آن پوزخند احمقانه به
روي لبانش خبري نبود. با کنجکاوي مرا نگاه می کرد و نگاهش کاملا آرام و به دور از هر گونه تمسخر و ریش
خندي بود.
ماهی آهسته گفت:
– ا… چرا همچین کردي؟
با جدیت نگاهش کردم ولی تصمیمم را در آخرین لحظه عوض کردم و به جاي حرف اصلی گفتم:
– بیا دیگه .. حالا وقت براي جناب پژمان مهابادي زیاده. امشب میاي اونجا؟
خودم هم نمیدانستم که چرا حرف اصلی را نگفتم؟ شاید چون فکر می کردم که واقعا بابک هدفی از پوزخند
زدن نداشته باشد و بی منظور این کار را می کند. ماهی دستش را در دستم گذاشت و گفت:
– فکر نکنم. به گلی قول دادم شب اونجا باشم. سعید که می بینی نیست. گلی هم تنهاست تو بیا بریم اونجا،
همه دور هم. به محمد هم می گیم بیاد عالی می شه . دوباره مثل قدیمها . یادته؟
مگر می شد که یادم نباشد بهترین روزهاي عمرم را؟
سرم را تکان دادم و با خوشحالی گفتم:
– آره میام.
دستش را بالا برد تا محمد را با تکان دستش صدا کند و من هم رفتم به عمران بگویم که قصد دارم شب را با
ماهی و محمد در خانه گلی بگذرانیم. عمران هنوز با قادر خان که حالا بابک و باربد هم به جمعشان پیوسته
بودند، گرم صحبت درباره تجارت و کار خودشان بودند. جلو رفتم و عذرخواهانه جریان را مختصر و مفید براي
عمران گفتم.
– نه نمیشه بري.
آنچنان با حیرت نگاهش کردم مثل اینکه به گوش هایم اطمینان نداشتم.
– چرا؟
عمران با همان نگاه جدي همیشگی اش نگاهم کرد و خیلی خونسرد و بی تفاوت به ناراحتی من دوباره گفت:
– گفتم که نمی شه بري.
احساس بد روزهاي گذشته داشت تکرار می شد. روزهایی که به خاطر یک کار کوچک توبیخ می شدم. بغضی
که همراه با حس بد تحقیر شدن، آن هم جلوي چشمان چند آدم غریبه در گلویم به وجود آمده بود، خفه کننده
و طاقت فرسا بود. همانطور خیره به عمران نگاه می کردم. چون مطمن بودم با کوچکترین پلک زدنی اشک
هایم سرازیر خواهد شد و این خفتی بود که هرگز حاضر به تن دادن به آن نبودم.
احساس می کردم که صورتم از خشم و خجالت بر افروخته شده است.

 

رمان ترس از هوس قسمت دهم

 

قسمت یازدهم رمان ترس از هوس

قسمت نهم رمان ترس از هوس