رمان ترس از هوس قسمت دوم

رمان ترس از هوس قسمت دوم

رمان ترس از هوس قسمت دوم

رمان ترس از هوس قسمت دوم

تفاوت از زمین تا آسمان بود! ادل خونگرم و شاد و پر انرژي و بابی سرد و مرموز و بی حوصله.
ادل از همه جا صحبت می کرد. از آرایشگرش که دیگر از کارش راضی نبود و می خواست که آرایشگاهش را
عوض کند گرفته تا مدل جدید پیراهن کیت میدلتون عروس سلطنتیه انگلیس! و من هم تمام مدت با لبخندي
به حرفهایش گوش می دادم یا حداقل سعی می کردم که گوش کنم!
او دیگر از ماهی و گلی هم بدتر بود. یک پارچه شور و هیجان بود.
وقتی که در فرودگاه پاریس پیاده شدم. کمی گیج بودم و صداي یکنواخت ادل که اصرار داشت تمام مدت به
فارسی صحبت کند در گوشم بود. از او خداحافظی کردم و براي هم آرزوي موفقیت کردیم و او شماره اش را به
من داد و با اصرار شماره مرا هم گرفت تا دوستیمان را ادامه دهیم. تلو تلو خوران از آنها جدا شدم و به ترمینال
دیگري در همان (فرودگاه شارل دوگل) رفتم تا با پرواز دیگري که حدودا سه ساعت دیگر بود به تهران برگردم.
خسته بودم و سردرد بدي داشتم. تنها چیزي که می خواستم یک دوش آب گرم و یک خواب کامل بود. اولی را
شاید می توانستم به محض رسیدن به ایران داشته باشم. ولی دومی چیزي بود که سالها از آن محروم بودم. کم
خواب و بسیار بد خواب بودم. به طوریکه گاهی در محیطی مثل هواپیما از شدت خستگی خوابم می برد و گاهی
تمام شب را بیدار می ماندم. نگاهی دوباره به شماره پروازم کردم و روي تابلو به دنبال آن گشتم. خدا را شکر
که تاخیر نداشت. بعد از آن پرواز طاقت فرسا حالا یک پرواز دیگر در پیش داشتم. دوست داشتم حالا که بعد از
نه سال دوري از وطنم به ایران برمی گردم حداقل براي مراسم شادي باشد و نه براي تشییع جنازه مامان پري.
فکرم را به تابلوي پروازها منحرف کردم، تا دوباره موج ناراحتی مرا در خودش غرق نکند. چمدان را تحویل
قسمت بار دادم و کارت پرواز را گرفتم و به کافه تریاي فرودگاه رفتم تا چیزي بخورم. همین که فنجان قهوه ام
را سفارش دادم بابی را دیدم که از در کافه تریا وارد شد و پشت یکی را میزهاي کنار پنجره، که رو به باند
فرودگاه مشرف بود، نشست. حقیقا قد بلندي داشت. چیزي در حدود یک متر و نود. شاید هم بیشتر. دوباره سر
تراشیده اش توجه ام را جلب کرد. سرش در زیر نور لامپها برق می زد و همین باعث شد تا خنده ام بگیرد.
سرم را پایین انداختم و قهوه ام را هم زدم. در عجب بودم که ادل کجاست. توقع داشتم که هر لحظه از در کافه
تریا وارد شود. ولی ناگهان به خاطر آوردم که او گفته بود در پاریس خواهد ماند. پس این طور که از ظاهر قضیه
بر می آمد آنها راهشان از هم جدا شده بود. دوباره نگاهش کردم. هر دو آرنجش را روي میز گذاشته بود.

دستش را بالا آورده و جلوي دهانش به هم قلاب کرده بود و از پنجره به پرواز هواپیما ها چشم دوخته بود.
قهوه ام را نوشیدم و از در کافه تریا بیرون آمدم.
به تمام قسمت هاي فرودگاه سر زدم و اجناس تمام فري شاپ ها را نگاه کردم. با دیدن لباس هاي خوش آب
و رنگ و کیف هاي بزرگ و زنانه یادم افتاد که آن چنان سریع و اورژانسی راهی شده بودم که حتی فرصت
نکرده بودم براي ماهی و محمد و گلی چیزي بخرم. و البته عمران. به سمت فروشگاه ها رفتم تا فکر عمران از
سرم خارج شود. نمی خواستم به او فکر کنم. حداقل نه حالا.
لباسها را زیر و رو کردم. براي ماهی یک پیراهن رنگانگ حریر خریدم. عاشقش شدم. مطمن بودم که ماهی هم
با آن روحیه شاد از آن خوشش خواهد آمد. یک پیراهن سیاه هم برایش خریدم. لازمش می شد. یعنی این یک
قلم جنس براي همه ماها لازم بود. براي گلی هم یک کیف بزرگ زنانه مارك هرمس گرفتم. گلی عاشق کیف
بود. براي محمد هم یک کراوات و کت چرم مارك هرمس گرفتم. یکی یک پیراهن مشکی هم براي همه آنها
و خودم خریدم.
دوباره چرخی در فروشگاه زدم. وقتی که صحبت از عمران می شد من واقعا قفل میکردم که چه کار باید بکنم؟
چه حرفی بزنم و چه رفتاري از خودم نشان بدهم؟
کراواتها را زیر و رو کردم ولی چیزي پیدا نکردم. به سراغ کت هاي زمستانه فروشگاه رفتم. کت هاي بسیار
زیبایی از آرمانی و یا گوچی بود. ولی من باز هم نتوانستم چیزي را انتخاب کنم. سرگردان میان رگال لباسها می
چرخیدم که از پشت به کسی خوردم. چرخیدم تا عذر خواهی کنم که با جناب بابی رو به رو شدم. یک پالتوي
زمستان سه ربع در دست داشت و ظاهرا می خواست که آن را امتحان کند.
به انگلیسی عذر خواهی کردم. چند ثانیه با همان نگاه سرد و مرموزش مرا اسکن کرد و در نهایت به فارسی
گفت:
– خواهش می کنم.
با حیرت نگاهش کردم. پس حدسم درست بود و او ایرانی بود. ولی حالا چرا بابی؟ حتما دورگه بود. بی تفاوت
به من پالتو را پوشید و جلوي آیینه ایستاد و کمی چپ و راست شد تا بتواند از تمام زوایا لباس را در تن خود
ببیند. نتوانستم از تحسین او خودداري کنم. بسیار خوش اندام و خوش قیافه بود. ولی به نظر می رسید که
اخلاقش رابطه اي کاملا معکوس با چهره اش دارد!

رمان ترس از هوس قسمت دوم