رمان ترس از هوس قسمت سوم

رمان ترس از هوس قسمت سوم

رمان ترس از هوس قسمت سوم

رمان ترس از هوس قسمت سوم

دوباره به کنکاشم براي خرید هدیه ایی براي عمران برگشتم. به بخش ساعت ها و زیورآلات رفتم. تا جاي که
یادم بود عمران از ساعت خیلی خوشش می آمد. البته اگر بعد از نه سال سلیقه اش عوض نشده باشد. یک
ساعت کاسیو ادیفایس برایش انتخاب کردم. ولی در انتخاب رنگ مشکی و سفیدش دودل بودم که با صداي
کنار دستم از جا پریدم.
– به نظرم مشکیش خیلی قشنگ تره .
به چشمان سرد و سیاهش نگاه کردم و سرم را تکان دادم و با لبخند گفتم :
– بله مشکی قشنگه. میشه خواهش کنم شما یک لحظه ….
بی توجه به بقیه حرفم مچ دستش را بالا آورد و رو به روي صورت من گرفت. دقیقا همان مارك و مدل و
همان رنگ مشکی به پشت دستش بسته شده بود. دوباره لبخند زدم و به فروشنده گفتم که همان را برایم کادو
کند. بی توجه به من به زیور آلات نگاه می کرد. حتما می خواست براي ادل چیزي بخرد. به فروشنده گفت که
یک گوشواره کوچک با نگین مرواید حدید را برایش بیاورد. گوشواره را در دستش گرفت و نگاه کرد. به نظرم
این گوشواره براي دختري مثل ادل کمی سنگین بود. و بیشتر مناسب یک خانم مسن بود.
– براي ادله؟
با تعجب نگاهم کرد و پوزخندي زد و گفت:
– ادل؟ چرا باید براش کادو بخرم؟
با خجالت از سوال نابه جایم گفتم :
– ببخشید. قصدم فضولی نبود.
بی تفاوت چانه اش را بالا برد و با لحن خونسردي گفت:
– دوست دخترم نبود.
همین یک جمله. ظاهرا جناب بابی تشخیص داد که براي توضیح همین یک جمله کافی است. در حالیکه خودم
را لعنت می کردم که چرا چنین سوالی را پرسیده بودم، در جهت توجیه خودم گفتم:
– من اصلا نمی خواستم فضولی کنم. چون خودش گفت که شما دوست پسرش هستید من این سوال رو
کردم. باز هم عذر می خوام.
همانطور که گوشواره را در دستش برسی می کرد، نگاهم کرد. موشکافانه و دقیق.
– دخترا گاهی رویاهاشون رو با واقعیت اشتباه میگیرن!

لبم را با خجالت گزیدم و سرم را تکان دادم. معمولا من چنین شخصییتی ندارم که بخواهم در زندگی کسی
سرك بکشم و یا سوال شخصی از کسی بپرسم. آن هم از یک مرد غریبه. و به نظرم می رسید که این سوال،
بار اول و آخرم بود!
دوباره عذر خواهی کردم و به سرعت به طرف صندوق رفتم و پول ساعت را پرداختم و از در فروشگاه خارج
شدم.
کمی دیگر در سالن ترانزیت چرخیدم و دوباره به تریا برگشتم تا یک فنجان قهوه ي دیگر بخورم. بالاخره سه
ساعت گذشت و زمان پروازم رسید. سوار هواپیما شدم و متوجه شدم که بابی دو ردیف جلو تر از من نشسته بود.
ظاهرا او هم به وطن برمی گشت. چرخید تا از مهماندار یک لیوان آب بگیرد که با هم چشم در چشم شدیم.
چند لحظه مرا نگاه کرد و بعد گوشه لبش بالا رفت و من از خجالت سرخ شدم و سرم را پایین انداختم.
با صداي مهماندار که خواهش می کرد به علت وارد شدن به حریم هوایی ایران، بانوان روسري هایشان را به
سر کنند به خودم آمدم و شالم را از داخل کیف بیرون آوردم. موهایم را بالاي سرم با گیره جمع کردم و شال را
روي سرم انداختم و دوباره از پنجره به ابرهاي سفید و پفکی نگاه کردم. به ملاقاتم با عمران فکر می کردم.
محمد گفته بود که خودش در فرودگاه به استقبالم می آید. ولی خوب دیر یا زود بالاخره با عمران مواجه می
شدم و همین دیدار برایم سخت بود.
چمدانهایم را تحویل گرفتم و بعد از انجام کارهاي گمرکی و گذرنامه به طرف درب خروجی رفتم. چمدانهایم
نسبتا سنگین بود و من علاوه بر آنها کیف لپ تاپ و کیف دستیم را هم حمل می کردم. اطرافم را نگاه کردم تا
یک چرخ دستی پیدا کنم، بلکه از شر این چمدانهاي سنگین قبل از آنکه مرا به زمین بیاندازند نجات پیدا کنم
که احساس کردم کسی از پشت سر دسته ي چمدانم را می کشد. به عقب چرخیدم. جناب بابی بود که دسته
چمدانم را گرفته بود و به جلو هل می داد.
– مرسی آقاي …..
حرفم را قطع کردم. نام خانوادگی او را نمی دانستم. تنها چیزي که از او می دانستم اسم مخفف و کوتاه بابی
بود. که حتی نمی دانستم مخفف چیست؟ رابرت یا اسم دیگري؟
سرش را کمی به طرف من چرخاند و نیم نگاهی به من کرد و بی تفاوت خودش را معرفی کرد.

رمان ترس از هوس قسمت سوم