رمان ترس از هوس قسمت سی و ششم

رمان ترس از هوس قسمت سی و ششم

رمان ترس از هوس قسمت سی و ششم

رمان ترس از هوس قسمت سی و ششم

در راه پله ها بابک با مادرش و باربد ایستاده بودند و آهسته بحث می کردند. بابک چیزي را با عصبانیت براي مادرش می گفت و ثري خانم هم با اخم گوش می داد.

در نهایت ثري خانم سرش رابه نشانه نفی تکان داد.
بابک که عصبانیت از تمام اجراي صورتش مشخص بود با ناراحتی دوباره

شروع به حرف زدن کرد و این بار باربد هم به او پیوست. به نظر میرسید که دو برادر سعی داشتند که چیزي را به مادرشان القا کنند. یک جور تایید گرفتن. یا شاید هم من اشتباه می کردم.

کمی خودم را روي نرده ها خم کردم تا بلکه بتوانم صدایشان را بشنوم. شاید اگر کس دیگري به غیر از آنها بود. مودبانه عذرخواهی می کردم و از کنارشان رد می شدم.

ولی وقتی که پاي زندگی آینده ماهی عزیزم در میان باشد من حاضر به انجام هر کاري هستم. حتی فال گوش ایستادن!
– مامان خواهش… چرا شما متوجه نیستی؟ همه اش حرف خودت رو می زنی ماشالا! آخه من که نمی تونم…..

حرفش را قطع کرد و سرش را به سرعت بالا گرفت. سرم را به سرعت نور دزدیم و خودم را عقب کشیدم. قلبم آنچنان محکم خودش را به قفسه سینه ام می کوبید که هر لحظه امکان داشت، از سینه ام بیرون بزند. لبم را گزیدم.

این مرد پشت سرش هم چشم داشت؟ بسیار بسیار تیز بود. من اصلا متوجه نشده بودم که او از کجا متوجه حضور من شده است.
با صداي پایی که از پله بالا می آمد من ترسیده و گیج دور خودم می چرخیدم. درست مثل فیلم هاي کمدي گیج به طرف اتاقم خیز برداشتم.

پایم پیچ خورد ولی توجهی نکردم و به اتاق گریختم. پشت در گوشم را به در اتاق چسباندم. چند لحظه بعد صداي پا دوباره از پله پایین رفت. مطمن بودم که بابک بوده است، که می خواسته مطمن شود که کسی آن بالا بوده است یا نه؟

نفس راحتی کشیدم و آهسته در را باز کردم و به پایین رفتم. گلی در آشپزخانه بود و با مهارت مشغول درست کردن یک نوع دسر بود. بدري خانم هم به خانم صدري می گفت که بشقابهاي چینی گل سرخی مامان پري را بیاورد.

چرخی زدم. خوشحال بودم که دست تنها نیستم. چون من به هیچ وجه کدبانو گري بلد نبودم. عمران آن چنان فرصتی به من نداده بود که در کنار مامان پري هنر خانه داري را یاد بگیرم.

براي آوردن بشقابها به کمک خانم صدري به انبار رفتم. ماهی و بابک کنار هم نشسته بودند و ماهی آهسته چیزي را براي بابک تعریف می کرد. بدون آنکه دیده شوم به انبار رفتم و بشقابها را به محمد که منتظر ایستاده
بود دادم. بقیه را هم خانم صدري آورد.

به علت اینکه تعداد مهمانها زیاد بود. غذا را به صورت سلف چیدیم. کمی غذا کشیدم و کنار عمران نشستم.
نگاهم به بابک و ماهی افتاد.

بابک موشکافانه به من نگاه می کرد. بی اختیار سرخ شدم. نگاهش عوض شد و با تعجب همراه شد و بعد نیش خندي کج زد و سرش را تکان تکان داد و به طرف ماهی که چیزي از او پرسیده بود، رو کرد.

بعد از صرف غذا عمران از همه تشکر کرد و گفت که اگر کسی از دوستان و فامیل می خواهد عروسی بگیرد، او پیشاپیش تبریک می گوید و خوشحال می شود.

ثري خانم که به نظر می رسید میخواهد چیزي بگوید با نگاه بابک حرفش را خورد و چیزي نگفت. ولی وقتی که فامیل هاي دورتر و دوستان رفتند ثریا خانم هم دیگر نتوانست تحمل کند و گفت که اگر آقاي کسروي اجازه بدهد آخر هفته ي آینده مراسم نامزدي بابک و ماهی را برگزار کنند. بابک که به نظرم ناراحت می آمد.

به مادرش نگاه کرد و از کنار ماهی بلند شد و به کنار برادرش رفت و باز هم دو برادر شروع به صحبت کردند.
عضلات منقبض شده ي فک بابک به نظرم اصلا براي مردي که یک جماعتی مشغول صحبت درباره ي نامزدي او بودند، طبیعی نبود. به نظر می رسید که باربد سعی در آرام کردنش داشت.

چیزي را با لحن آرام براي او توضیح می داد و بابک در سکوت به حرف هایش گوش می داد. از آن طرف عمو علی و آقاي پژمان هم
درباره مراسم صحبت می کردند.

بالاخره قرار بر این شد که فردا شب مراسم بله برون را برگزار کنند و بعد براي خرید و کارهاي آزمایشگاه و بقیه کارهاي مراسم بروند.
پارچه ها از قبل توسط بدري خانم و ثري خانم بریده و دوخته شده بود و آنها را به زور بر تن همه کرده بودند.

چون به نظرم عمو علی هم از این همه تعجیل اصلا راضی نبود. از طرفی فشار هاي بدري خانم و خود ماهی که به نظر کاملا راضی می آمد و از طرف دیگر آقاي پژمان که شریک تجاري عمو علی بود دهان او را بست و
او هم به آن تاریخ رضایت داد.

 

رمان ترس از هوس قسمت سی و ششم

رمان ترس از هوس قسمت سی و هفتم

رمان ترس از هوس قسمت سی و پنجم