رمان ترس از هوس قسمت سی و نهم

رمان ترس از هوس قسمت سی و نهم

رمان ترس از هوس قسمت سی و نهم

رمان ترس از هوس قسمت سی و نهم

عذر خواهی کوتاهی کردم و از انبار بیرون زدم. در راهرو به بابک برخوردم که می خواست به آشپزخانه وارد
شود.
– نازي ماهی کو پس؟
چند لحظه مکث کردم.
با انگشت شصتم به پشت سرم و انبار اشاره کردم و گفت:
– با گلی تو انبار دارن لباس عوض می کنن.
با تعجب پرسید:
– انبار؟
سرم را تکان دادم. به طرف انبار رفت و من هم از آشپزخانه بیرون زدم. دوست نداشتم بدري خانم به من به چشم کسی که بدي بچه هایش را می خواهد نگاه کند. چون واقعا این طور نبود.

من علاقه ایی که به آنها داشتم به پدر خودم نداشتم. چطور می توانستم بد ماهی را بخواهم وقتی که این قدر نگرانش بودم.

به سالن برگشتم و کنار عمران نشستم. عمران با یکی از دوستانش حرف می زد و حواسش به اطراف نبود.

چند دقیقه بعد اول بابک و ماهی و بعد بدري خانم و گلی و در انتها محمد به سالن برگشتند. بدري خانم دوباره چپ چپ
به من نگاه کرد و کنار ثري خانم نشست.
محمد هم به سراغ عمو علی رفت و با او شروع به صحبت کرد. اخم هاي عمو علی هر لحظه بیشتر در هم می رفت.

ولی فرصت اعتراض پیدا نکرد. چون عاقد هم آن لحظه رسید و دیگر نمی شد موضوع را بدون اینکه تمام مهمانها متوجه شوند برسی کرد.
عمو علی به سراغ قادر خان رفت و کمی هم آن جا پچ پچ کردند. به طوري که حالا مهمانها هم با تعجب به آنها نگاه می کردند.

حتی عمران هم که حواسش به حرف زدن بود متوجه شده بود که اتفاقی افتاده است.
و عاقبت بعد از تقریبا پانزده دقیقه بحث و تبادل نظر عاقد خطبه عقد را جاري کرد و ماهی و بابک زن و شوهر شدند.

حتی عمران هم با تعجب به من گفت، “این ها که قرار بود فقط مراسم نامزدي بگیرند.” شانه ام را بالا بردم.
اخم گلی و محمد حسابی درهم بود و مشخص بود که عمو علی هم اگر حرفی نزده است فقط به خاطر حفظ
آبرو بوده است.

ماهی به نظرم ناراحت می آمد. میتوانستم ناراحتی و دلخوري که از رفتار گلی و محمد در دلش به وجود آمده بود را به وضوح حس کنم و از او ناراحت تر بابک بود. یک جورهایی بی قرار بود

دایما با برادرش که کنار دستش نشسته بود صحبت می کرد. ماهی هم با ناراحتی به خواهرش و محمد نگاه می کرد که سرد و بی تفاوت نشسته بودند.

دلم براي ماهی سوخت.

حالا که تایید و حمایت خواهر و برادرش را لازم داشت، آن را از
دست داده بود. من هم می ترسیدم که جلو بروم و باز هم درتیر رس نگاههاي خشمگین بدري خانم قرار بگیرم.
تنها کسانی که به عروس و داماد کادو دادند، پدر و مادر عروس و داماد بودند. ثري خانم که مشخص بود از قبل کادو را تهییه کرده است و بدري خانم هم خیلی سریع یک فقره چک از عمو علی گرفت و به عنوان کادو به
بابک و ماهی داد.

جو خوبی به مراسم حاکم نبود و این نکته را حتی من که مدتها بود به یک عروسی ایرانی نرفته بودم هم می توانستم به راحتی تشخیص بدهم. به نظر می رسید که مهمانها هم تا حدودي فهمیده بودند
که یک جاي کار ایراد دارد. نه بابک یک داماد خوشحال بود و نه ماهی یک عروس پر از ناز.
عمران کنار گوش من گفت:
– چی شده نازي؟ دوماد که یک کیلو اخم داره! با یه من عسل هم نمیشه این شازده رو خورد.
نگاهش کردم و آهسته گفتم:
– مثل اینکه ماهی و ثري خانم و بدري خانم دست به یکی کردن واسه عقد کنون
عمران به بابک نگاه کرد و گفت:
– من که گفتم بابک زن بگیر نیست.
– عمران تو میدونستی که یکی از دلایلی که اینها رو ماهی انگشت گذاشتن پول بوده؟
عمران چند ثانیه به ماهی نگاه کرد و بعد سرش را تکان داد.
– نمی دنم والا. ولی به نظرم خود ماهی هم بابک رو می خواد.
چشمانم را چرخاندم. این را دیگر هر کسی می توانست تشخیص بدهد.
– من بابک رو می گم.
– آره خوب بابک که زن بگیر نبود.
– حالا به خاطر پول بوده یا نه؟

رمان ترس از هوس قسمت سی و نهم

رمان ترس از هوس قسمت چهلم

قسمت سی و هشتم رمان ترس از هوس