رمان ترس از هوس قسمت سی و هشتم

رمان ترس از هوس قسمت سی و هشتم

رمان ترس از هوس قسمت سی و هشتم

رمان ترس از هوس قسمت سی و هشتم

 

یعنی می خواي بگی که اینها به خاطر پول ماهی رو گرفتن؟ فکر میکردم که وضع مالیشون خیلی بهتر از شما باشه؟
– هست. خیلی بهتره. ولی می خوان که این پول تو خانواده بمونه. متوجه هستی؟ الان چند ساله که ما شریکیم. یه اعتماد متقابل به وجود اومده. هم ما به اونها و هم اونها به ما.

خوب اینها می خوان که پول تو همین محدوده ي خانواده بمونه. الان چند ساله که باربد یه دختري رو می خواد چون دختره از خانواده معولیه
قادر خان راضی نمیشه.

بیچاره باربد هم پا در هوا مونده همین طوري.
روي صندلی قدیمی که در انبار بود نشستم و محمد همان طور که حرف می زد کراواتش را به طرفم گرفت و روبه رویم ایستاد تا آن را برایش ببندم. با صداي گلی که من را صدا می کرد محمد حرفش را قطع کرد و در
انبار را باز کرد و با اشاره به گلی گفت که به داخل انبار بیاید.

– وا….! چی شده؟ شما چرا مثل موش اومدین تو انباري؟
آهسته هیس کشیدم و گلی با حیرت به من نگاه کرد. محمد خلاصه موضوع را براي گلی باز کرد و گفت که قرار است عاقد هم بیاید.
– غلط کردن! هی من هیچی نمی گم. این ثري خانم براي خودش می بره می دوزه تن ما میکنه.

مامان هم که قربونش برم فقط میگه براي ماهی بابک بهترینه. چون لابد دردونه ي دوستشه.
محمد بازوي مرا گرفت و گفت:
– برو به ماهی بگو یه دقیقه بیاد این جا. اگر یکی از ما بریم میگن دارن چه کار میکنن خانوادگی؟

سرم را تکان دادم و به سراغ ماهی رفتم. ماهی و بابک کنار هم نشسته بودند و صحبت می کردند و گاهی هم به مهمانهایی که می آمدند خوش آمد می گفتند.

به کنار ماهی رفتم و عذر خواهانه گفتم که اگر می شود ماهی چند لحظه با من بیاید. بابک با تعجب به ماهی و من نگاه کرد و سرش را تکان داد. بدري خانم به من و ماهی با کنجکاوي نگاه کرد و اخم هایش در هم فرو رفت. زیر بازوي ماهی را گرفتم.
– چی شده؟

با تعجب به من که او را به سمت انبار راهنمایی کردم نگاه کرد. و بعد به برادر و خواهرش که با خشم به او نگاهش می کردند.
– چی شده؟ شماها چتونه؟

محمد دستش را گرفت و او را به داخل کشاند و در را بست آهسته گفت:
راره محضر دار بیاد. می خوان عقد کنن همین امروز ماهی سرخ شد و بعد سفید و بی رنگ.

چشمانم را به روي هم فشردم. ماهی خودش از جریان با خبر بوده و
حالا خواهر و برادرش این جا از ناراحتی مثل اسفند به روي آتش شده بودند.

محمد چشمانش را تنگ کرد و با دقت به ماهی نگاه کرد. مطمن بودم که او هم فهمیده بود که ماهی از جریان
با خبر بوده است.
– خبر داشتی؟ نه؟
گلی گیج به آنها نگاه کرد و بعد پوفی کرد و گفت:

– ماهی گند زدي. قرار بود فقط نامزد بشین. چی کار تو داري میکنی؟
ماهی با ناراحتی به همه مان نگاه کرد و گفت:
– بالاخره کی چی؟ ما که قرار بود یک ماه دیگه بریم محضر. حالا عقد می کنیم.
محمد دست هایش را به حالت احمقانه بودن حرف هاي ماهی در هوا تکان تکان داد.

– بفرما. خانم خودشون بریدن و دوختن. اون وقت ما می گیم ثري خانم و مامان خیاط هستن! معلوم بود از یه جایی این جریان سرچشمه گرفته و گرنه ثري خانم که سرخود بلند نمیشه بره دنبال کارهاي محضر. اصلا باید
خود عروس و داماد هم باشن. چه خر بودیم ما!!

ماهی ناراحت به من نگاه کرد. چه می توانستم بگویم؟ ماهی برایم خیلی عزیز بود ولی این کارش را تایید نمی کردم.
در یک دفعه باز شد و بدري خانم که در چهارچوب در ایستاده بود به ما چهار نفر نگاه کرد.
– چه خبره جلسه گرفتین؟

محمد با ناراحتی گفت:
– مامانه من آخه شما چرا این کارا رو می کنی؟ حالا این احمقه کوره. (با دستش به ماهی اشاره کرد) شما که عاقلی چرا؟ هر چی ثري خانم گفت باید گوش کنی؟
بدري خانم با خشم به من نگاه کرد. مثل اینکه تمام این ماجراها زیر سر من است. جا خوردم و ناراحت شدم.

من حساسیتی که بدري خانم نسبت به رابطه ي من و محمد داشت را درك می کردم، ولی اینکه بخواهد چنین نظري راجع به من داشته باشد و مرا مقصر همه اتفاقها بداند برایم قابل هضم نبود.

 

رمان ترس از هوس قسمت سی و هشتم

 

رمان ترس از هوس قسمت سی و هفتم