رمان ترس از هوس قسمت سی و هفتم

رمان ترس از هوس قسمت سی و هفتم

رمان ترس از هوس قسمت سی و هفتم

رمان ترس از هوس قسمت سی و هفتم

 

آرایشگر آخرین نظارت را به روي آرایش ماهی کرد و اشاره ایی به شاگردش کرد تا به ماهی براي پوشیدن لباس کمک کند. گلی روي صندلی کناري من نشسته بود و تلفنی با سعید صحبت می کرد.

نگاهی دوباره به ماهی کردم. واقعا مثل ماه شده بود. چشمان عسلیش با آرایشی تیره خیلی خیلی زیبا تر شده بود.

گلی اشاره ایی کرد و گفت که سعید به دنبالمان آمده است. کمک کردم تا ماهی مانتویش را بپوشد. نگاهی با محبت به من کرد و گفت:
– چه خوشگل شدي. شبیه به اون عکس مامانت شدي که تو اتاق عمرانه.
با احتیاط گونه اش را بوسیدم.
– مرسی گلم. ولی قرار امروز شما فقط دیده بشی
با سعید به خانه عمو علی رفتیم. قرار بود مراسم آن چنانی برپا نشود. ولی ظاهر قضیه که چیز دیگري می گفت.

با احتیاط و قبل از آنکه آن کفش هاي پاشنه بلند مرا به زمین بیاندازند به اتاق ماهی رفتم تا کفشم را عوض کنم.

عادت به کفش پاشنه بلند ندارم. همیشه با جین و کتانی به دانشگاه یا مدرسه رفته ام و حالا پوشیدن این کفش هاي پاشنه ده سانتی که به اصرار ماهی آن را خریده بودم، خارج از طیف توانایی هاي من بود.

در کمد ماهی جایی که آدرسش را در آرایشگاه به من داده بود به دنبال کفش مناسب تري گشتم. کفشم را عوض کردم و آن را هم براي ماهی گذاشتم. شماره پاي من و ماهی یکی است.

ماهی که عادت به پوشیدن این کفش ها دارد بعد می تواند از آن استفاده کند. به این ترتیب تفاوت قدي زیادش با بابک هم کمتر خواهد شد.

از اتاق بیرون آمدم. گروه اکستر مشغول نصب بلندگو ها و دي جی هم مشغول راه اندازي لوازم اش بود.

محمد گوشه اي از سالن با عمو علی درباره چیزي صحبت می کردند. گلی جایی کنار بدري خانم نشسته بود.

برایم دست تکان داد. به طرفش رفتم.
– بهتر شد؟
– آره بابا. اصلا نمی تونستم باهاشون راه برم.
با صداي دست و شاد باش از جا برخاستیم. ماهی و بابک به داخل سالن آمدند. محمد اشاره ایی کرد و من به سراغش رفتم.
– جانم محمد؟
مرا کنار کشید و به آشپزخانه برد.

مثل اینکه که ثریا خانم محضر دار آورده که امروز صیغه عقد هم خونده بشه. ببین میتونی به یه بهانه ایی ماهی رو بکشی اینجا؟ صورت خوشی نداره من صداش کنم. ولی تو دختري کسی بهت شک نمی کنه. واي
نازي بابا بفهمه سکته میکنه.

– که چی؟ اگر خود ماهی راضی باشه چی؟
دستی درون موهایش کشید.
– لاالاهه ….. بابا حق داره از مامان شاکی می شه.
نگاهش کردم و با تردید پرسیدم:
– تو راضی نبودي نه؟
سرش را تکان داد و گفت:
– نه اصلا. این دو تا مثل دو تا قطب مخالف هستن. اصلا حتی یک ذره هم به هم نمی خورن. من چند ساله با بابک دارم کار می کنم.

می شناسمش. بابک اصلا پسر بدي نیست ولی مناسب ماهی نیست. این نونی که مادر اون و مامان من تو کاسه این دو تا گذاشتن. از روز اول هی این ثري خانم عروس خوشگلم کرد.

ماهی هم فکر کرد یه خبریه. مامان فکر میکنه اگر ماهی زن بابک بشه دیگه همه جوره خوشبخته. چون بابک پول داره و همه چیز تمومه می تونه تو در و آشنا پز بده که داماد من این جوره و اون جوریه.

نمیگه دخترش کم خواستگار خوب نداشته ولی رو هر کدوم یه عیبی خودش و مامان گذاشتن ردشون کردن. مامان میگه ثري خانم که این
قدر ماهی رو می خواد دیگه از کجا میتونه مادر شوهر و خانواده شوهري به این خوبی براي ماهی پیدا بشه.

چون با ثریا خانم صمیمیه فکر میکنه دیگه این کافیه. نمی دونم نازي چی بگم؟ اون ها هم یه فکر هاي دیگه اي پیش خودشون می کنند حتما…..
حرفش را قطع کرد و دستم را گرفت و به انبار پشت آشپزخانه برد و آهسته گفت:
– چند وقت قبل قادر خان روي یک کار به بابا گفت بیا سرمایه گذاري. مثل اینکه تو اون دوره از زمان پول لازم بودن.

ولی بابا قبول نکرد. حالا من احساس می کنم که اینها می خوان که تو همه چیز شریک بشن. بابا گوشتش میره زیر دندون اینها دیگه دستش بسته میشه. بابا براي همین چیزها راضی نبود.

ولی مامان ماشالا فقط فکر پز دادن و اینکه ثري خانم دوستشه و ماهی رو دوست داره هست. نمی گه شاید همین ثري خانم چند وقت دیگه با ماهی بد بشه. بالاخره مادر شوهر میشه. اونم این که جونش به بابک بنده.

با ناراحتی به محمد نگاه کردم. نمیخواستم اصلا به این فکر کنم که این وصلت پایان خوشی نداشته باشد.

 

رمان ترس از هوس قسمت سی و هفتم

رمان ترس از هوس قسمت سی و هشتم

رمان ترس از هوس قسمت سی و ششم