رمان ترس از هوس قسمت سی و پنجم

رمان ترس از هوس قسمت سی و پنجم

رمان ترس از هوس قسمت سی و پنجم

رمان ترس از هوس قسمت سی و پنجم

 

چون می دانست که اگر این را از من بخواهد، من به خاطر عشقی که به محمد داشتم قبول نمی کردم، آن داستان تحقیق را براي من سر هم کرده بود.

خوب یادم است که قورباغه ها را با خودمان به خانه آوردیم و ظاهرا ماهی از غفلت من استفاده کرده بوده و آنها را در کفش محمد گذاشته بوده است.

چند ساعت بعد صداي فریاد عمران تمام ویلا را پر کرد. ماهی قورباغه ها را به اشتباه در کفش عمران گذاشته بوده است. کفش هایشان بسیار شبیه به هم بود و ماهی ناخواسته اشتباه کرده بود.

عمران به سراغ من آمد.
چون فکر می کرد که من این کار را کرده ام. مرا کتک زد و کشان کشان به زیر زمین تاریک ویلا برد و من را در آنجا حبس کرد.

خوب یادم هست در حالیکه خودم از شدت درد کتک ها هق هق می کردم، ماهی هم آن بیرون شیون و گریه به راه انداخته بود و فریاد می کرد و می گفت که کار او بوده و نه من.

چند لحظه بعد محمد به سراغم آمد و مرا به ویلا برگرداند. مامان پري با دیدن من گریه کرد و عمران را نفرین کرد. گفت که از او به هیچ وجه راضی نیست.

ماهی مرا در آغوش گرفته بود و با هم گریه کرده بودیم. بعد از آن روز کینه اي عجیبی از عمران به دل گرفت و تا چند هفته با او قهر کرده بود. تا اینکه که عمران براي دلجویی کادو هایی یک جور که شامل یک سري کامل لوازم نقاشی بود براي هر دوي ما گرفت و با ماهی آشتی کرد.

من هم که البته جاي خودم را داشتم. عمران به نظر خودش هر کاري که می کرد، براي من مفید بود و در جهت تربیت من بود. حتی اگر کار اشتباهی هم کرده بود باز هم دلیلی نمی دید که از من عذر خواهی بکند.

ولی از آن روز به بعد ماهی با عمران هیچ وقت مثل سابق نشد و همیشه می گفت که از دست عمران ناراحت است.

با سوال ماهی از گذشته بیرون آمدم و به حال برگشتم. به دکتر رفتیم و بعد از آن به گردش و تفریح. بیرون غذا خوردیم و به خانه برگشتیم. گلی هم آن شب آنجا ماند. به سعید گفت که دوست دارد که یک شب را با
خواهرهایش بگذراند.

تانیمه شب به خنده و شیطنت مشغول بودیم. در اتاق بزرگ مامان پري جمع شده بودیم و با صداي بلند می خندیدم.

به گلی گفتم که روي تخت بخوابد و من و ماهی هم پایین تخت تشک انداختیم و کنار هم خوابیدم. ولی چند لحظه بعد گلی هم به ما اضافه شد و تازه آن زمان بود که دوباره شیطنتمان گل کرد.

جوك تعریف می کردیم و می خندیدم. بلند شدیم و نوك پا نوك پا به آشپزخانه رفتیم و کلی خوراکی با خودمان به اتاق آوردیم و شروع به خوردن و تفریح کردیم. ماهی موزیک ملایمی گذاشت و شروع کرد به لاك
زدن انگشتان پاي من.

گفت که فردا خودش اول وقت و قبل از رفتن به مسجد آنها را پاك خواهد کرد. من هم موهاي گلی را مدل آفریقایی بافتم. آن جا در دانشگاه از یکی از دوستانم یاد گرفته بودم.

آن قدر سرو صداکردیم که عمران هم خواب آلود و غرولند کنان به جمع ما پیوست. در حالیکه خمیازه می کشید روي تخت من دراز کشید و با حیرت به من که موهاي گلی را می بافتم، نگاه کرد.

– فرستادمت بري فرنگ که مو مدل آفریقایی ببافی؟
گلی که از لحن گلایه آمیز عمران خنده اش گرفته بود گفت:
– مجبور نبودي. می خواستی نفرستیش بره

عمران سري تکان داد و چانه اش را بالا برد و به سر گلی که تقریبا کارش تمام شده بود نگاه کرد و گفت:
– به حق چیزهاي ندیده! والا تو دهات ما که از این چیزها نبود!
برخاست و در حالیکه انگشتش را با تهدید تکان می داد، گفت که خاموش کنیم و بخوابیم و گرنه می رود و فیوز را می زند!

ساعتی بعد در حالیکه چراغ را خاموش کرده بودیم، در رختخواب هایمان مشغول شیطنت بودیم. ماهی ما را می خنداند و ما هم به اجبار و از ترس عمران سرمان را به زیر لحاف می کردیم و می خندیدم.

مدتها بود که آن قدر به من خوش نگذشته بود و مدتها بود که آن چنان نخندیده بودم و شادي نکرده بودم.

صبح با صداي عمران به زحمت بیدار شدیم و لباس پوشیدیم و به مسجد رفتیم. قرار بود بعد از مسجد اقوام و دوستان نزدیک به خانه ي ما بیایند.

ما فامیل آنچنانی نداشتیم و آن چه که بود خانواده درجه یک نبودند. بیشتر عمو زاده ها و عمه زاده ها و خاله و دایی زاده هاي عمران بودند، که به جز با عمو علی رفت و آمد آن چنانی با بقیه ي آنها نداشتیم.

چیزي در حد عروسی و عزا. با خانواده ي مادرم هم به علت ازدواج عمران و مادرم قطع رابطه ایی شده بود که هیچ وقت آنها رغبتی به برقراري دوباره ي آن نشان نداده بودند.

هیچ وقت خاله یا دایی خودم را ندیده بودم. فقط می دانستم که یک دایی و یک خاله دارم. همین. عمران علاقه نداشت که درباره آنها با من حرفی بزند و همین اطلاعت اندك را هم از مامان پري به دست آورده بودم.

غذا را از هتل سفارش داده بودند و یک خانم هم براي کمک به خانم صدري آورده بودند. من هم لباسم را عوض کردم و یک دست کت و دامن مشکی پوشیدم و موهایم را خیلی ساده پشت سرم بستم.

مامان پري هیچ وقت شلختگی را تایید نمی کرد. تحت هیچ شرایطی، حتی به بهانه عزادار بودن.

از اتاق بیرون آمدم تا به آشپزخانه بروم. بالاخره خانم آن خانه من بودم. دوست نداشتم که چیزي کم و زیاد بشود و کسی بخواهد دهانش را باز کند و پشت سر مامان پري حرفی بزند و از تربیت او ایرادي بگیرد.

 

رمان ترس از هوس قسمت سی و پنجم

 

رمان ترس از هوس قسمت سی و چهارم