رمان ترس از هوس قسمت سی و چهارم

رمان ترس از هوس قسمت سی و چهارم

رمان ترس از هوس قسمت سی و چهارم

رمان ترس از هوس قسمت سی و چهارم

کفش هایش را پوشید و کمرش را صاف کرد. از شدت تعجب کم مانده بود که شاخ دربیاورم! او نشان دادن عشق و دلجویی کردن از نامزد آینده اش، آن هم زمانی که خودش قرار را به هم زده است، هندي بازي می
داند؟

کمی سرش را براي من به نشانه احترام و خداحافظی خم کرد و قبل از آنکه من حرف دیگري بزنم از در بیرون زد.

ناراحت به داخل خانه برگشتم. این اصلا به نظرم درست نبود. براي او داشتن تماس فیزیکی با ماهی هندي بازي نبود ولی یک دلجویی ساده از بر هم خوردن قرارشان خلاف شان بلندش بود؟

عصبی در هال پایین قدم زدم. باید کمی آرام می شدم. زنگ دوباره به صدا در آمد. آیفون را برداشتم. گلی بود که رو به مانیتور چشمانش را چپ کرده بود. دیوانه ایی گفتم و در را زدم.

– ماهی …

ماهی را صدا کردم. چند ثانیه طول کشید تا جوابم را داد. آهسته و ناراحت. اخلاقش را می دانستم. هر وقت که از چیزي ناراحت میشد. آرام تر و کم حرف می شد.

– بیا با من و گلی بریم. قربونت برم اون کیف و شال منو هم بیار.
چیزي در حدود پنج دقیقه طول کشید تا ماهی با وسایل من پایین آمد.
ناراحت بود.

ولی حرفی نزد. به سمتش رفتم و او را در آغوش گرفتم.
چند ثانیه در آغوشم نگهش داشتم. بدون هیچ حرف و کلامی
– ناراحت نباش. حتما کار داشته. خودمون می ریم می گردیم. باشه؟
سرش را تکان داد و گفت:
– می شه من امشب این جا بمونم؟
– آره که میشه. من از خدامه

سرش را تکان داد. مثل زمان بچگی هایش که وقتی ناراحت می شد بغض می کرد، بغض کرده بود و مثل بچه هاي کوچک چشمانش پر از اشک شده بود. لعنتی در دلم نثار بابک کردم.

اگر قرار باشد که بعد از نامزدي و عروسی هم با ماهی عزیزم چنین رفتاري بکند حسابی با هم برخورد پیدا خواهیم کرد. دستش را گرفتم و با هم
از در بیرون رفتیم.

گلی همان طور که پشت فرمان نشسته بود در حال خوردن لواشک بود. با چنان ولع اشتهایی می خورد که ناخوداگاه بزاق من هم تحریک شد و آب دهانم را فرو دادم.

در ماشین را باز کردم و به او که با تعجب به قیافه آویزان ماهی نگاه می کرد، لبخند زدم و یک تکه از لواشکش را کندم و در دهان گذاشتم.

– آخرش تو شکم تو درخت آلو سبز می شه اینقدر که لواشک میخوري!
از آینه به ماهی نگاه کرد که با غصه سرش را به شیشه تکیه داده بود و با چشمک از من پرسید که چه شده است؟

سرم را کمی تکان دادم که یعنی بعد برایت تعریف خواهم کرد. ماشین را روشن کرد و آهسته از حالت پارك
بیرون آمد.
– می خواي من برونم؟
نیم نگاهی به من کرد و با خنده گفت:
– قربونت! این جا ایران است، صداي ما را از تهران می شنوید!! میزنی می کشیمون!
با این حرف گلی که با لحن با مزه ایی گفته شد ماهی هم از صندلی عقب به خنده افتاد و هر سه شروع به خنده کردیم و خود به خود جو ناراحتی که در ماشین بود از بین رفت و ماهی هم روحیه اش بهتر شد و ما توانستیم که یک شب عالی را با هم بگذرانیم.

یکی از اخلاق هاي خوب ماهی که من همیشه به آن غبطه می خوردم. روحیه عالی ماهی بود.

ماهی براي هر چیزي ناراحت نمی شد و اگر هم ناراحت می شد، ناراحتی هایش خیلی کوتاه و مقطعی بود. هیچ وقت کینه کسی را به دل نمی گرفت و بدي هاي یک نفر را به سرعت از یاد می برد.

فقط به خاطر دارم که یک بار ماهی به حد انفجار از دست عمران ناراحت شد و تا چند هفته هم با عمران قهر بود.

کلاس پنجم ابتدایی بودیم. تازه اول تابستان شده بود و ما همه براي تعطیلات به شمال رفته بودیم.

یکی از تفریحات ماهی گرفتن بچه قورباغه بود. ماهی کلا به هر جانوري علاقه نشان می داد. آن چنان بچه گربه هاي خیابانی را در آغوش می گرفت، مثل اینکه گربه هاي اشرافی هستند و همین حالا از زیر دستگاه استریل بیرون آمده اند.

با هم چند تا بچه قورباغه پیدا کرده بودیم. ماهی می گفت که براي کارهاي تحقیقاتی به آنها احتیاج داریم!

می گفت که ما اگر می خواهیم که در آینده خانم دکتر بشویم باید از این کارهاي تحقیقاتی انجام بدهیم! من هم ساده دلانه حرفش را باور کرده بودم. ولی در حقیقت ماهی آنها را براي گذاشتن در کفش محمد می خواست…………

 

 

رمان ترس از هوس قسمت سی و چهارم

 

رمان ترس از هوس قسمت سی و پنجم

رمان ترس از هوس قسمت سی و سوم