رمان ترس از هوس قسمت ششم

رمان ترس از هوس قسمت ششم

رمان ترس از هوس قسمت ششم

رمان ترس از هوس قسمت ششم

اگر می خواستم اینجا بمانم، حتی براي مدت کوتاهی، باید اتاقم را عوض می کردم. باید با عمران صحبت می
کردم. دوست داشتم که در اتاق مامان پري بمانم. اتاق او پر بود از خاطرات شیرین. نوازش ها و بوسه هایش،
شانه کردن موهایم و قصه گفتنهاي طولانی و با حوصله اش. از او میخواستم که با هم خاله بازي کنیم و پیرزن
به آن سن و سال براي آنکه دل مرا نشکند قبول می کرد که با من بازي کند.
روي تخت که مشخص بود تازه ملحفه هایش عوض شده است نشستم و شالم را از سرم باز کردم.
– گلی چطوره؟ کی به سلامتی فارغ میشه؟
محمد چمدانم را روي زمین کنار تخت گذاشت و گفت:
– اونم خوبه. نمی دونم والا. فکر کنم یه چند ماهی مونده. اونها هم خیال دارن برن.
با تعجب پرسیدم:
– کجا؟
– احتمالا میرن فرانسه پیش مادر شوهر گلی. خانم سیفی خیلی وقته که تنها شده. سال پیش بود که پدر شوهر
گلی فوت کرد. ولی خوب اینها یه کم درگیر شدن نتونستن برن. حالا دیگه احتمالا بعد از به دنیا اومدن بچه
میرن
سرم را تکان دادم و در چمدان را باز کردم. ماهی هم با سینی غذا وارد اتاق شد.
– قربونت برم چرا زحمت کشیدي؟ خودم می اومدم پایین
خم شد و گونه ام را بوسید و گفت:
– بخور یه کم جون بگیري.
خندیدم و از چمدان سوغاتی هایشان را بیرون آوردم. ماهی با دیدن پیراهن جیغی کشید و با سرو صدا دوباره
مرا بوسید. محمد هم تشکر کرد و گفت که اتفاقا دلش یک کت چرم می خواسته است. ساعت عمران را در
چمدان باقی گذاشتم و به سرویس بهداشتی رفتم و دست و صورتم را شستم.
وقتی که به اتاق برگشتم ماهی پیراهن را جلوي تنش گرفته بود و به محمد نشان می داد. پیراهن سیاه را به
طرفش گرفتم و این بار با اشک و ناراحتی تشکر کرد. کمی غذا خوردم و دوباره با ماهی و محمد صحبت
کردیم. از گذشته ها و از دوران کودکی که با هم داشتیم.
من و ماهی تقریبا هم سن بودیم. من چند ماه از ماهی کوچکتر بودم و گل نوش با یک اختلاف سنی چهار
ساله با ما بیست و پنج سال و محمد سی ساله بود.
به یاد شیطنت هاي که با گلی انجام می دادیم افتادم. من و ماهی و گلی همیشه به بازي و شیطنت بودیم و در
این میان نقش ماهی از هم قوي تر بود. به طوریکه اگر یک خرابکاري صورت می گرفت و یا اتفاقی می افتاد
اولین کسی که در مظن اتهام قرار می گرفت، ماهی بیچاره بود. در این میان کسی که نقش سوپاپ اطمینان را
براي خرابکاریها و شیطنت هاي ما ایفا می کرد، محمد بود. محمد بود که همیشه حواسش به من و
خواهرهایش بود و نمی گذاشت که کارها و کاوش هاي علمی ما خطرناك و دردسر ساز شود.
با خنده ماجراي روزي که من و ماهی به تبعیت از آزمایش کوه آتشفشان کتاب علوم مدرسه چیزي نمانده بود
که خانه عمران را به آتش بکشیم، به یادشان آوردم. محمد بینوا با کپسول آتش نشانی به مهار آتش پرداخته
بود و کمی هم دستش سوخته بود، ولی نگذاشته بود که کسی به غیر از مامان پري از ماجرا بویی ببرد و از همه
مهم تر اینکه نگذاشته بود که ما به خودمان صدمه بزنیم.
ماهی خندید و ماجراي تشریع کرم پاغچه را به یادمان آورد! من و البته بیشتر ماهی، عاشق کارهاي عملی و
صد البته خطرناك بودیم. ماهی دوست داشت که همه چیز را تجربه کند. یادم می آید که عمران همیشه به
عمو علی می گفت، خدا را شکر که ماهی دختر است و گرنه با این کنجکاوي بیش از اندازه که دوست دارد هر
چیزي را امتحان کند اگر پسر بود تا به حال معتاد شده بود!
ماهی ماجرا جو و شیطان و تشنه خطر و ریسک بود و من هم شیفته اینکه دنباله روي راه او باشم. ما آن قدر
عاشق هم بودیم که به یک مدرسه می رفتیم و چون نام خانوادگی هر دویمان کسروي بود به همه گفته بودیم
که خواهر هستیم و زمانی که بدري خانم براي گرفتن کارنامه به مدرسه رفته بود دروغ ما فاش شده بود.
دوران خوشی که با آنها داشتم برایم قابل مقایسه با هیچ کدام از سالهاي که در غربت گذرانده بودم نبود.
با یاد غربت به یاد بابک افتادم و رو به محمد کردم و پرسیدم:
– محمد تو آقایی به اسم بابک پژمان مهابادي می شناسی؟
محمد با تعجب نگاهم کرد و گفت :
– آره تو از کجا می شناسیش؟
بعد با خنده گفت :
– چه زود آپدیت شدي.
اما من شش دانگ حواسم به ماهی بود. و اینکه با بردن اسم آقا مثل گل شقایق سرخ شده بود. چشمانم را
برایش تنگ کردم و او هم که فهمیده بود من چیزهایی بو برده ام با خنده چشمکی زد و با ابرویش به محمد
اشاره کرد که یعنی به وقتش برایت توضیح می دهم. آن قدر همدیگر را خوب می شناختیم که دیگر احتیاجی
به این که حرف بزنیم، نبود. ماهی می توانست با یک اشاره هر حرفی را به من منتقل کند. سرم را تکان دادم و
رو به محمد که هاج و واج به پانتومیم ما نگاه می کرد، گفتم:
– خوب نگفتی کی هست؟
محمد ابروي بالا برد و گفت:
– با هم کار می کنیم. پسر خیلی باهوشیه. شم اقتصادیش عالی کار میکنه. عمران همیشه میگه این پسر دست
(شاه میداس) رو داره. دست به هر چی میزنه طلا میشه…..
ماهی حرفش را قطع کرد و با خنده گفت:
– لابد دعاي ثري جون گرفتتش (بعد کمی صدایش را کلفت کرد. درست مثل صداي یک زن مسن و گفت)
الهی مادر دست به خاکستر بزنی طلا بشه!
بعد دوباره غش غش خندید و به من گفت:
– واي نازي فکر کن بابک بره دست به آب و بعد ….دنگ دنگ آفتابه تو دستش تبدیل به طلا بشه! البته آفتابه
اگر طلا هم باشه باز جاش …
حرفش را قطع کرد و از شدت خنده روي زمین افتاد. من هم بعد از مدتها آن قدر خندیده بودم که تمام دل و
روده هایم درد گرفته بود.
محمد در حالیکه خودش هم می خندید گفت :
– هر هر …دختریه لوس. آره داشتم میگفتم. البته بیشتر تو کار صادرات اسبه. اسب به کشورهاي حوضه خلیج
فارس صادر میکنه.
چانه ام را بالا بردم و ماهی گفت:
– خوب حالا نگفتی تو از کجا اون رو می شناسی؟
– با هم تو هواپیما آشنا شدیم. وقتی عمران رو دید تعجب کرد و گفت که با شما کار میکنه براي همین
پرسیدم.
محمد سرش را تکان داد و گفت:

 

رمان ترس از هوس قسمت ششم

 

 

 

رمان ترس از هوس قسمت هفتم

قسمت پنجم رمان ترس از هوس