رمان ترس از هوس قسمت نهم

رمان ترس از هوس قسمت نهم

رمان ترس از هوس قسمت نهم

رمان ترس از هوس قسمت نهم

سر میز غذا نگاهی به محمد کردم. کنار بابک و همان مرد جوانی که در بهشت زهرا هم کنارش ایستاده بود نشسته بود و خیلی جدي صحبت می کردند.
من کنار ماهی و گلی نشسته بودم. ماهی تمام مدت چشم از بابک برنمی داشت. ولی بابک بی توجه بود و اصلا
نگاهی هم به طرف ماهی نمی کرد.
به نظرم مرد کاملا جدي و کمی خشکی می آمد. شخصیتش زمین تا آسمان با ماهی شیطان و شیرین فرق
داشت.
بسیار بسیار اتو کشیده و رسمی بود.
با آرنجم به بازوي ماهی زدم و گفتم:
– خوب چه خبرا؟
ماهی خندید و آهسته گفت:
– جون من جذاب نیست؟
خنده ام را فرو خوردم. امان از دست ماهی. همیشه ضربتی عمل می کرد. خیلی سریع و ناگهانی.
سرم را تکام دادم و آهسته گفتم:
– بستگی داره که جذابیت رو چطوري تعریف کنی ماهی جان. تو هر عصري یک جور آدمها رو جذاب می
دونستن. زنهاي قجري که از نظر ما گودزیلا هستن براي مرداي اون دوره حوري پري بودن..!!
ماهی نتوانست جلوي خنده اش را بگیرد و آهسته زیر خنده زد. اما در جو ساکت آنجا که همه آرام صحبت می
کردند و سعی داشتند که جوي غم انگیز را حاکم کنند، حتی اگر غمگین هم نباشند، خنده ي آرام ماهی خیلی
جلب توجه کرد. به طوري که همه ساکت شدند و به ما نگاه کردند. احساس کردم که صورتم از خجالت
برافروخته و داغ شد.
بدري خانم آن چنان چشم غره اي به ماهی رفت که طفلک ماهی خفه شد و لبش را گزید.
همه با تعجب به ما نگاه می کردند. تا اینکه خدا عمر بدهد، مادر بزرگ ماهی که جاري مامان پري هم می شد
و خیلی هم خاطر مامان پري را می خواست گفت:
– خدا رحمت کنه پري خانم رو. بنده ي خوب خدا تو مراسم ختمش همه با وجود ناراحتی خندان هستن و
مجلس سنگین و نفس گیر نیست. این نشون میده که پري خانم جاش راحته.
نفس راحتی کشیدم و نگاه تشکر آمیزي به عزیز خانم کردم.
سري برایم تکان داد. ولی بدري خانم همچنان با خشم به ماهی نگاه می کرد و مطمن بودم که منتظر فرصت
است تا ماهی را حسابی ادب کند.
نگاهم به محمد افتاد. لبخند کم رنگی به لب داشت که سعی در مخفی کردنش داشت.
پسر کناریش جدي و خشک به من زل زده بود، که در همان لحظه متوجه شباهت بی اندازه اش به بابک شدم.
البته منهاي موهاي بلندي که داشت و مردانه به عقب شانه شده بود.
و البته بابک که پوزخندي بر لب داشت و با تمسخر به ما نگاه می کرد. اخم کردم و نگاهم را به ظرف سوپم
دوختم.
طفلک ماهی سیم هایش قطع شده بود و تا آخر غذا حتی سرش را بلند نکرد تا به بابک هم نگاه کند.
بعد از اتمام غذا ماهی که مثل همیشه شده بود و روحیه اش را به دست آورده بود، آهسته کنار گوشم گفت:
– دیدي چه گندي زدم؟ مامان منو می کشه.
– تقصیر من شد. من خندوندمت.
چشمکی زد و گفت:
– جون من به نظرت جذاب نیست؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
– نه اصلا، حتی یک ذره
ماهی پشت چشمی نازك کرد و گفت :
– بس که بی سلیقه ایی!
خندیدم و آهسته گفتم:
– ماهی اون مرده که تو قبرستون هم کنار محمد بود کیه؟
– ماهی نگاهی سریع به جمع سه نفره ي آنها کرد و گفت:
– باربد. برادر ناتنی بابکه. از پدر یکی هستن.
بعد آهسته به زن مسنی که کنار بدري خانم ایستاده بود و با صمیمیت با او صحبت می کرد، اشاره کرد و گفت:
– اون زنه رو میبینی که کنار مامان ایستاده؟ اون مادر بابکه. همون ثري جون مذکور دیشب! نامادري باربده
آهسته و بدون جلب توجه نگاهش کردم. خیلی پر طمطراق لباس پوشیده بود و جواهر به خودش آویزان کرده
بود. به طوریکه اگر او را با جواهراتش وزن می کردند، وزن واقعی خودش مشخص نمی شد!!
ماهی نگاه کردم و ماهی که مثل همیشه فکر مرا خوانده بود با ابروهاي بالا برده گفت:
– تازه به دوران رسیده است عزیز جان. این طور که شنیدم مادر خدا بیامرز باربد زن خوبی بوده. دم دماي آخر
که مریض میشه این ثري خانم رو میارن براي پرستاریش. بعد از مرگش هم آقاي پژمان که میبینه ثري خانم
زن بیچاره ایی و باربد هم بهش عادت کرده صیغه اش میکنه. تا همین چند وقت قبل هم صیغه بود ولی حالا
میگه عقد کردیم. خدا عالمه.
چانه ام را بالا بردم و در همین لحظه بدري خانم به کنار ما آمد و با اخم به ماهی گفت:
– خفه نمی شدي اگه یه دقیقه زبون به دهن میگرفتی. خجالتم خوب چیزیه. تن مامان پري رو تو گور
نلرزونید…
عزیز خانم به کنارمان آمد و رو به عروسش گفت:
– ولشون کن بدري جوون هستن. من مطمنم پري هم اگر بود عشق می کرد می دید اینها شادن دارن می
خندن.
بدري خانم با گلایه گفت:
– آخه عزیز خانم جلوي دهن مردم رو که نمی شه گرفت
– دهن مردم مثل دروازه است. هیچ جوري نمی شه جلوش رو گرفت. هر کاري بکنی بالاخره یه حرفی توش
در میاد.
بعد براي کوتاه کردن بحث رو به من کرد و با محبت گفت:
– نازلی جان خوبی مادر؟ بیا بغلم ببینمت. چقدر خوشکل شدي، ماه شدي، بزرگ شدي. از فرداست که عمران
باید بشینه تو خونه جواب خواستگار بده .اصلا تو قبرستون نشناختمت. اگر بدري تو رو نشونم نمی داد محال بود
بشناسمت. چقدر شبیه مادر خدا بیامرزت شدي .
در آغوشم گرفت و با محبت گونه هایم را بوسید. عمران به کنار من آمد و رو به عزیز خانم در حالیکه نگاهش
به من بود گفت:
– نه زن عمو. نازي رو شوهر نمی دم.
عزیز خانم نگاهی به عمران انداخت و با خنده گفت :
– چرا مادر مگه میخواي ترشیش بندازي؟!
ماهی خندید و عمران دستش را زیر بازویم حلقه کرد و گفت:

 

رمان ترس از هوس قسمت نهم

 

قسمت هشتم رمان ترس از هوس