رمان ترس از هوس قسمت هشتم

رمان ترس از هوس قسمت هشتم

رمان ترس از هوس قسمت هشتم

رمان ترس از هوس قسمت هشتم

 

اینکه احساس می کردم که بدري خانم چشم دیدن مرا ندارد ولی مجبور بودم که با او راه بیایم.

هر سه تا بچه هایش تمام هست و نیست من در این دنیا بودند.

جلو رفتم و با بدري خانم که به نظر می رسید به دلیل فوت مامان پري کمی مهربان شده است، روبوسی کردم.
بدري خانم فطرتا زن بدي نبود و من درك می کردم که او فقط از این می ترسید که محمد عاشق من شود و
من محمد را از راه به در کنم. براي محمداش خوابها دیده بود و قطعا من در آنها جایی نداشتم.

ولی چیزي که او نمی دانست این بود که من هیچ وقت محمد را به چشم یک مرد نگاه نکرده بودم.

محمد همیشه برایم پر از قداست و خوبی بود. هیچ وقت به جنبه هاي مردانه محمد حتی براي لحظه اي فکر نکرده بودم.
عمو علی کمی آن طرف تر ایستاده بود و با یک آقاي مسن مشغول صحبت بود. با دیدن من اشاره محبت
آمیزي کرد و من هم با لبخند جوابش را دادم. این مرد به گردن من خیلی حق داشت.

زمانهایی که از ترس عمران به او پناه می بردم همه جوره مرا حمایت می کرد. تنها زمانی که او نتوانست جلوي عمران بایستد، زمانی
بود که عمران مرا راهی غربت کرد. گاهی به این فکر می کردم که روحیه مهربان و لوطی منشی که محمد داشت را از عمو علی به ارث برده بود.

ماهی زیر گوشم آهسته زمزمه کرد.
– چطوري؟
لبخند اجباري زدم و دستم را زیر بازویش حلقه کردم.
– خوبم.
سعی کردم به قبر مامان پري نگاه نکنم. نمی توانستم. احساس می کردم که هر لحظه اشکم سرازیر خواهد
شد. تمام آن مهربانی ها و تمام آن عشقی را که بی چشم داشت به پاي من می ریخت، پیش چشم هایم آمد.
در تمام این نه سال هر سال تابستان را با آن همه بیماریی که داشت و سفر را برایش دشوار می کرد به دیدن
من آمده بود. به طوریکه عمه کتایون به شوخی می گفت مامان پري براي دیدن من که دخترش هستم و این
همه سال در غربتم نیامده بود.
نفس عمیقی کشیدم و ماهی دوباره به فین فین و گریه گفت:
– طفلک عمه کتایون چه میکشه
سرم را تکان دادم و در همین لحظه بدري خانم هم که چشمانش قرمز شده بود سرش را کمی نزدیک سر من
آورد و آهسته گفت:
نازلی عمه کتایونت چطور بود؟
آهسته جواب دادم:
– بد. نمی دونید دو شبانه روز تمام گریه کرد ولی خوب دکترش گفته بود با وجود سقط جنین هاي مکررش
اصلا نباید تکون بخوره. تا روزي که من اومدم همش گریه می کرد.
ماهی دوباره فین فین کرد و بینی اش را گرفت و یک دستمال هم به من داد.
نگاهم به عمران افتاد و در کمال تعجب متوجه شدم که در زیر آن عینک آفتابی بزرگش، چشمانش خیس از
اشک است. حتی شانه هایش هم آهسته می لرزید.
قاري که آورده بودند به طور جان سوزي براي مادر می خواند و همه را به گریه انداخته بود.
احساس کردم که چیزي به خفه شدنم نمانده است. دوباره نفس عمیقی کشیدم و این بار دیگر به گریه افتادم.
گریه ایی آهسته و شستشو دهنده ي تمام قلب مجروح و روح غمگینم. ماهی و گلی در دو طرفم قرار گرفتند و
با هم گریه کردیم. محمد کمی آن طرف تر کنار مرد جوانی ایستاده بود و او هم در زیر عینک آفتابیش اشک
هایش را پنهان کرده بود.
نمی شد که مامان پري را دوست نداشت. آن قدر ماه و مهربان بود که ناخوداگاه همه را به سمت خودش جلب
می کرد. کمی آن طرف تر متوجه دوستان هم سن و سال خودش شدم که با غم و غصه گریه می کردند.
پیرزنهایی که بیشترشان با عصا و یا حتی واکر به خودشان سختی داده بودند و این همه راه را براي دوستشان
آمده بودند.
مراسم رو به پایان بود و محمد خودش دنبال کارها افتاد و همه چیز را سرو سامان داد. عمو علی به طرفم آمد و
مرا در آغوش گرفت.
– نازي جان! چرا اینقدر لاغر شدي بابا جان؟
لبخندي به کلمه ي بابا جان زدم. چیزي که هرگز عمران به من نگفته بود.
– مرسی عمو جون. یه کم مریض بودم. شما چطورید؟
– شکر. خودت چطوري؟ کتی چطور بود؟ کی به سلامتی بارش رو میذاره زمین؟
– فکر کنم چند ماه دیگه
با آمدن بدري خانم که چپ چپ به عمو علی نگاه می کرد، حرفمان نیمه تمام ماند. عمران از همه براي رفتن
به هتل دعوت گرفت.
کنارش رفتم و صدایش کردم.
– عمران؟
چرخید و رو به روي من قرار گرفت.
– بله؟
– مامان پري همیشه دوست داشت خرج مراسمش براي خیریه بشه یادت که هست؟
چند ثانیه مرا نگاه کرد. نگاهش با آنکه عصبی بود ولی مثل همیشه بی تفاوت نبود.
– بله یادمه. ولی منم آبرو دارم. خرج خیریه رو کنار گذاشتم. دقیقا معادل همین خرج. حتی بیشتر. باز هم
مشکلیه؟
فقط نگاهش کردم و بدون هیچ حرفی چرخیدم تا به طرف ماشین بروم که با بابک پژمان چشم در چشم شدم.
موشکافانه به من و عمران نگاه می کرد. نمی دانم که چه مقدار از حرفهاي ما را شنیده بود؟ اصلا هم برایم
مهم نبود.
چشمان سرد و سیاهش ترسناك بود. سرم را پایین انداختم و به سمت ماشین رفتم. عمران هم بعد از چند لحظه
به من ملحق شد و در کنارم نشست و به راننده گفت که به کجا برود.
هیچ حرفی نزد ولی کاملا مشخص بود که ناراحت است. ولی برایم جالب بود که حرفی نمی زند و عکس
الاعملی نشان نمی دهد. عمرانی که من می شناختم با هر حرکت نابه جاي من از کوره در می رفت و من باید
خودم را براي یک توبیخ آماده می کردم.
جلوي در هتل پیاده شدم، ولی چون ماشین را خیلی کنار و نزدیک به جوي آب پارك کرده بود، چیزي نمانده
بود که با سر به درون جوي بزرگ و کثیف بیافتم. عمران بازویم را گرفت.
– مواظب باش
بدون هیچ حرفی بازویم را از دستش بیرون کشیدم و به طرف ماهی و محمد که تازه از ماشین پیاده شده بودند،
رفتم.

رمان ترس از هوس قسمت هشتم

 

قسمت نهم رمان ترس از هوس

قسمت هفتم رمان ترس از هوس