رمان ترس از هوس قسمت پنجاه و یک

رمان ترس از هوس قسمت پنجاه و یک

رمان ترس از هوس قسمت پنجاه و یک

رمان ترس از هوس قسمت پنجاه و یک

 

هفته بعد همه به فرودگاه رفتیم تا با گلی خداحافظی کنیم. سعید زودتر رفته بود و حالا گلی هم با خانواده اش راهی بود. دلم برایشان تنگ می شد.

حالا که مدت زمان طولانی تري را با آنها گذرانده بودم به نظر می رسید که دل کندن از آنها سخت تر شده است. گلی را در آغوشم فشردم. مرا بوسید و با مهربانی گفت:
– می بینمت. مواظب خودت باش. اگر دیدي که میخواد بزنه زیر قولش یه زنگ به محمد بزن بگو برات بلیط بگیره راه بیفت بیا، باشه. زیاد هم باهاش یکه به دو نکن نازي جان. بذار این هم آروم باشه شاید آدم شد.

چشمکی زد و دوباره گونه ام را بوسید. ولی من کاملا متوجه بودم که تمام این کارها و حرکاتش براي رفع نگرانی من است.

نگاهی به ماهی که از گردن بابک آویزان شده بود کرد و گفت:
– تو رو خدا نیگاهش کن این گیس بریده رو. یکی نیست بگه اگر تو اینقدر دلتنگ شوهرتی بیخود میکنی میخواي با ما بیاي، اگر هم نه که ما و این بنده خدا رو سیاه کردي رفته.

خندیدم و به آنها نگاه کردم. ماهی به بابک چسبیده بود و بابک هم درحالیکه به ماهی نگاه می کرد خیلی ” خونسرد دست ماهی را از دور گردنش باز کرد و مودبانه تذکر داد که” زشته جلوي مردم من و گلی به هم نگاه کردیم و گلی هر دو ابرویش را بالا برد و آهی کشید و سرش را با تاسف تکان داد.

به نظرم هر دو نفرمان به یک چیز فکر می کردیم. اینکه آنها کاملا متفاوت بودند. یک تفاوت زمین تا آسمانی، نه یک تفاوت کوچک و جزیی.

محمد دستم را گرفت و در حالیکه مرا به سمت جایی که بابک و ماهی ایستاده بودند هدایت می کرد، آدرس دفتر خود بابک را داد و شماره تلفنش را در گوشی من سیو کرد.
– بابک؟
بابک چرخید و به ما نگاه کرد.
– جانم؟
گوشی را به من برگرداند و گفت:
– من شماره ي تو رو و آدرس دفتر خودت رو به نازلی دادم که اگر مشکلی براش پیش اومد یا کاري چیزي داشت مزاحم خودت بشه. میدونی که…..

حرفش را قطع کرد و با سرش آهسته به عمران اشاره کرد. احساس بدي به من دست داد. درست بود که محمد نگران من بود و براي آرامش خودش و من، مرا به دست بابک می سپرد.

ولی براي لحظه اي احساس بدتحقیر آمیزي به من دست داد. اینکه چرا عمران باید کاري کند که محمد به یک غریبه بیشتر از او اعتماد داشته باشد.

بابک که موشکافانه نگاهم می کرد، گفت:
– باشه کار خوبی کردي. هر کاري داشته باشن من در خدمتم.
ماهی هم این تعارف را تکرار کرد. به طوریکه مرا به خنده انداخت. اینکه می خواست به هر صورتی خودش را به بابک وصل کند خنده دار بود. حتی اگر قرار بود جارویی باشد که به دم بابک بسته شده باشد

عمو علی هم موقع خداحافظی همین حرف ها را تکرار کرد. اینکه سر به سر عمران نگذارم و مواظب خودم هم باشم. احساس کردم که تا حدودي بی قرار است.

به طور دایم نگاهش بین من و عمران در گردش بود و دستم را براي لحظه
اي رها نمی کرد و با لحن گله آمیزي گفت که این مسافرت را بیشتر به خاطر اینکه من هم همراهشان باشم، ترتیب داده است.

او را مطمئن کردم که کمی دیگر من و عمران هم به آنها می پیوندیم و همه با هم خوش می گذرانیم. نگرانی که در نگاه و چشمانش بود برایم تازگی داشت. عمو علی هیچ و قت تا این حد نگران من نبود.

درست بود که همیشه در برابر عمران ایستاده بود و کمی بعدتر، زمانی که محمد بزرگ شده بود به جاي او دل نگران من بود. ولی این نگرانی و نگاههایی که به عمران می کرد، برایم عجیب بود.

یعنی آنها عمران را تا این حد نامتعادل می دیدند که می ترسیدند مرا بکشد؟ خنده دار بود ولی عمران دیگر تا این حد هم دیوانه نبود.
دوباه بازار بوسه و خداحافظی گرم شد و بالاخره با آخرین اعلام رفتن به سالن ترانزیت، آنها هم خداحافظی کردند و رفتند. ولی تا لحظات آخر نگاه نگران محمد و عمو علی به دنبال من بود.

براي انکه خیالشان را راحت کنم رفتم و کنار عمران ایستادم. شاید به این وسیله نگرانی آنها از اینکه کار من و عمران به یک جدال فیزیکی بزرگ کشیده شود، مرتفع می شد و میتوانستند از سفرشان لذت ببرند.

 

فصل یازدهم

 

یک هفته از رفتن عمو علی و بچه ها می گذشت و من هر روز از عمران درباره ویزا می پرسیدم. به طوریکه عمران را به خنده اندخته بود. رابطه مان در دورانی آرام به سر می برد.

من از فرصت تنهایی استفاده می کردم و به تحقیقاتم می رسیدم و عمران هم به دنبال کارهایش بود.

دیگر مطمئن شده بودم که رفتنی هستیم. و همین مرا نسبت به عمران خوش بین تر و خوش برخورد تر می کرد. شبها کنار هم تلوزیون نگاه می کردیم و گاهی………..

 

رمان ترس از هوس قسمت پنجاه و یک

 

 

همچنین بخوانید:

رمان جذاب ستاره قسمت هشتم

رمان عاشقانه تابو قسمت هشتم

رمان ترس از هوس قسمت پنجاه