رمان ترس از هوس قسمت پنجاه

رمان ترس از هوس قسمت پنجاه

رمان ترس از هوس قسمت پنجاه

رمان ترس از هوس قسمت پنجاه

 

لجوجانه گفتم:
– گرفتن ویزاي شینگن خودش رد شدن از هفت خان رستمه. اینها امکان داره که هفته دیگه برن. بعد اونوقت
شما که می خواي بري؟ من دوست دارم که با بچه ها باشم.
– من ویزا می گیرم، تو دیگه چی می خواي؟
نگاهش کردم. سرم را تکان دادم.
– قول میدي؟
سرش را تکان داد. ابرو و گردنش را همزمان با هم به یک سمت حرکت داد.
– آره قول میدم. پاریس نرفتی تا حالا نه؟
سرم را به نشانه نفی تکان دادم. من کجا رفته بودم؟ از ایران مرا بسته بندي کردند و به سیاتل فرستادند.

جایی که براي شش سال به آن شبانه روزي کوفتی رفتم و بعد هم از آن جا یک راست به دانشگاه رفتم و تا زمانی که به ایران برگشتم، از خاك آمریکا یک سانتی متر هم جا به جا نشده بودم.

– می ریم پاریس. عالیه! مطمئنم که از موزه هاش خوشت میاد. لوور، تاق نصرت پیروزي، ایفل، اینقدر جاهاي دیدنی داره که دیگه احتیاج نیست به جاي دیگه اي بري. همون کافه هاش معرکه هستن!

تعریفش را شنیده بودم. ولی چیزي که برایم عالی و رویایی بود. این بود که قرار بود یک سفر خانوادگی باشد.
حتی عمران را هم می توانستم تحمل کنم. اگر این چیزي بود که می توانست مرا به آزادي برساند و به یک سفر رویایی ببرد، حاضر بودم که بدري خانم و عمران را هم زمان با هم تحمل کنم!
– باشه قبول.
از اتاقم با محمد تماس گرفتم و جریان را برایش تعریف کردم. چند ثانیه سکوت کرد و گفت:
– نازلی عمران نمی تونه به سرعت ویزا بگیره. طول می کشه. تو مشکلی نداري؟ ممکن یک ماه یا بیشتر رو از دست بدي.
ممکنه به ما نرسی.
درحالیکه گوشه ناخنم را به دندان گرفته بودم گفتم:
– عمران قول داده زودتر بشه. گفت با پول همه چی حله.
محمد آهسته خندید و گفت:

درهر صورت مثل اینکه چاره اي هم نیست. اون نمی ذاره تو تنها بیاي مجبوري تحملش کنی. البته خودت
می تونی اقدام کنی. من برات بلیط می گیرم. تو با پاسپورت آمریکاییت احتیاجی به اجازه اون نداري. ولی من نمی خوام بیشتر از این بین شما دو تا شکرآب بشه .

تا همین جا هم زیاد با هم کنتاکت به هم زدید. دست به
عصا راه بري بهتر از اینکه خرجت رو قطع کنه.
– به پولش احتیاجی ندارم من …..
حرفم را قطع کرد و گفت:
– چرا نازي جان به پولش احتیاج داري. تو هنوز اول کاري. بزار ساپورتت کنه. بزار درست تمام بشه بعد می تونی استقلال پیدا کنی. همه چیز به وقتش آهی کشیدم و گفتم:
– باشه. فعلا که قول داده. معمولا این اخلاق رو نداره که زیر قول مهمش بزنه . حالا تا ببینم که چی پیش میاد.
– باشه شب به خیر.
گوشی را قطع کردم و چند لحظه به آن نگاه کردم. اگر عمران زیر قولش بزند چه؟ اگر نگذارد که به آمریکا برگردم؟

اگر کاري کند که درسم نیمه تمام بماند، هرگز او را نمی بخشم. ولی برایم مهم نبود. در نهایت به محمد می گفتم، یک بلیط برایم می گرفت و برمی گشتم. براي برگشتم احتیاجی به اجازه او نداشتم.
ولی خوب به قول محمد ترجیح می دادم که دیگر بحث و درگیري بین ما کمتر به وجود بیاید.
شقیقه هایم را ماساژ دادم و کتابم را از روي میز عسلی برداشتم و شروع به مطالعه کردم. در همان حال براي آینده هم برنامه ریزي کردم. تصمیم داشتم که به محض برگشتن به دنبال یک کار بگردم.

دوست نداشتم که تمام مدت زیر یوغ عمران باشم و او به این وسیله بتواند مرا تهدید و یا به کاري مجبور کند که از سر اجبار ناچار به انجام آن باشم.

باید روي پاي خودم می ایستادم. عمران باید می دید که من بدون کمک او هم می توانم
زندگی کنم.

 

رمان ترس از هوس قسمت پنجاه

 

 

همچنین بخوانید:

رمان جذاب ستاره قسمت هفتم

رمان عاشقانه تابو قسمت هفتم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و نهم

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم