رمان ترس از هوس قسمت چهارم

رمان ترس از هوس قسمت چهارم

رمان ترس از هوس قسمت چهارم

رمان ترس از هوس قسمت چهارم

بابک پژمان مهابادي
با تعجب نگاهش کردم و سعی کردم تا به زور جلوي خنده ام را بگیرم. بابی؟!!
– بله خوشبختم.
سرش را کمی تکان داد و پرسید:
– تنها هستید یا کسی قراره بیاد سراغتون؟
کمی به اطرافم نگاه کردم تا بلکه محمد را پیدا کنم. حالا تقریبا به جلوي در ورودي رسیده بودیم و جمعیت
زیادي از استقبال کنندگان با دسته گل و اشک و لبخند به استقبال عزیزانشان آمده بودند. در میان جمعیت به
دنبال محمد گشتم. ولی کمی آن طرف تر، به دور از شلوغی او را دیدم که به ستونی تکیه داده بود و در حالیکه
یک شاخه گل رز قرمز در دستش بود، به سمتی مخالف جایی که من ایستاده بودم نگاه می کرد. براي لحظه
ایی قلبم فرو ریخت. نفس عمیقی کشیدم. اصلا تغییر نکرده بود. همان جذبه، همان قد و هیکل درشت و بلند و
همان چهره ایی که زنها همیشه به دنبالش بودند. فقط کمی مسن تر شده بود. موهاي کنار شقیقه اش سفید
شده بود ولی از جذابیت ظاهریش چیزي کم نکرده بود.
سعی کردم که خونسرد باشم. بالاخره که چی؟ این دیدار باید انجام می شد.
به سمتی که عمران ایستاده بود اشاره کردم و گفتم:
– بله مرسی. اومدن سراغم.
به عمران نگاه کرد و بعد با تعجب به من، و دوباره به عمران.
چمدان را به جلو هل داد و در همان حال پرسید:
– با عمران کسروي چه نسبتی دارید؟
لحظه اي ایستادم و با حیرت نگاهش کردم. او عمران را از کجا میشناخت؟ نگاهم کرد و با دیدن تعجب در
چشمان من توضیح داد که :
– عمران و علی کسروي با من و پدرم تو کارهاي تجاري شریک هستن.
سرم را تکان دادم و آهسته گفتم:
– من دخترشم.
آنچنان با حیرت نگاهم کرد که خنده ام گرفت. چند ثانیه مرا خوب برانداز کرد. به نظرم به دنبال شباهتی بین
من و عمران می گشت.
شبیه نیستید. عمران جوون تر از اونیکه دختر همسن شما داشته باشه
شالم را که عقب رفته بود، جلو کشیدم و گفتم:
– شبیه مادرم هستم.
ولی دیگر توضیحی درباره سن و سال عمران ندادم. دلیلی نداشت که بگویم فاصله سنی من و پدرم بیست سال
است.
دوباره نگاهم کرد و سرش را تکان داد. حالا درست پشت سر عمران ایستاده بودیم. دوباره نفس عمیقی کشیدم
و او را صدا کردم.
– عمران
چرخید و نگاهم کرد. می توانستم حیرت و تعجب و در عین حال تحسین را در چشمانش ببینم. چند لحظه
بدون توجه به اطراف فقط به من نگاه کرد. سعی کردم تا لبخند بزنم. به هر حال او پدرم بود. هر چه بود مهم
نبود؛ وقتی که او در زیر سایه این کلمه، یعنی پدر قرار می گرفت.
– سلام
لبخند کجی زدم. اصلا نمی دانستم که چه واکنشی باید نشان بدهم؟ شما به پدري که بعد از نه سال بی خبري
کامل او را می بینید چه می گویید؟ « سلام پدر من برگشتم؟ یا سلام پدر دلم برایت تنگ شده بود؟ »
ولی خوب مشکل این جا بود که من اصلا به او پدر نمی گفتم. براي من او همیشه عمران بود. نه بیشتر و نه
کمتر.
او هم معذب و سرگردان لبخندي زورکی زد و در کمال تعجب به طرفم خم شد و بغلم کرد. همین. براي لحظه
ایی کوتاه و بعد دوباره کمرش را صاف کرد و این بار متوجه همراه کنار دستم شد و با تعجب گفت:
– بابک؟ تو با نازي هستی؟
با هم دست دادند و بابک توضیح داد که در پرواز با هم آشنا شدیم. عمران دوباره نگاهم کرد و به مردي که
کمی عقب تر از ما با کت و شلوار ایستاده بود اشاره کرد تا چمدان را از دست بابک بگیرد و با دست راستش
بازوي مرا گرفت و در همان حال با بابک صحبت می کرد. به نظرم بابک کمی گیج شده بود. چون نگاهش به
طور دایم بین من و عمران در حرکت بود. جلوي در ورودي فرودگاه با بابک خداحافظی کردیم و سوار ماشین
شدیم. کنارم نشست. کمی خودم را جمع کردم ولی او دستم را به نرمی در دست گرفت و آهسته گفت:
– بزرگ شدي. خوشگل شدي.
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. لبخند زد . من هم لبخندي به زور زدم و به بیرون خیره شدم.
– شبیه مادرت شدي. درست مثل….
حرفش را قطع کرد. حرف زدن درباره مادرم چیزي بود که عمران کسروي بزرگ از انجام آن عاجز بود. دوباره
به بیرون خیره شدم. فرودگاه مهرآباد را بیشتر دوست داشتم. این فرودگاه زیادي دور و غریب بود.
دستم را همچنان در دست داشت و در همان حال به راننده هم گفت که کجا برود و چه کار بکند. همانطور که
بیرون را نگاه می کردم گفتم :
– مامان پري چطور مرد؟
برایم مهم بود بدانم زنی که جاي تمام بی محبتی ها و نا مهربانی هاي عمران را برایم پر کرده بود چطور فوت
شده است؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و سعی کردم تا مثل همیشه قوي باشم. مثل این چند سال. دستش را از
دستم جدا کرد و کمی از من فاصله گرفت و در حالیکه از پنجره به بیرون خیره شده بود گفت:
– خیلی راحت. تو رختخواب نیفتاد. حتی به بیمارستان هم نکشید. تو خونه تموم کرد، تو خواب.
نگاهش کردم. ناراحت و غمگین بود. پس عمران کسروي هم چیزي به اسم احساس و عاطفه در وجودش بود و
من خبر نداشتم!
– کی تشییع جنازه است؟
نیم نگاهی به من کرد و گفت:
– خاکش کردیم.
با صداي نسبتا بلندي گفتم :
– چی؟
نگاهم کرد و آهسته گفت :
– مجبور بودیم نازي، درك کن. تو دیر رسیدي و مامان پري همیشه از اینکه جنازه اش رو زمین بمونه و دیر
دفن بشه میترسید.
احساس کردم که اشک تا پشت پلکهایم آمده است. لب بالایم را گزیدم و سرم را به طرف شیشه چرخاندم تا
عمران متوجه حالم نشود. راست می گفت مامان پري همیشه می گفت مرده را باید زود دفن کرد و خوب نیست
که مرده را زیاد نگه داشت.
– فردا سومه میریم سر خاك
.
ادامه دارد…

رمان ترس از هوس قسمت چهارم

 

قسمت سوم رمان ترس از هوس