رمان ترس از هوس قسمت چهلم

رمان ترس از هوس قسمت چهلم

رمان ترس از هوس قسمت چهلم

رمان ترس از هوس قسمت چهلم

 

چانه ایی بالا انداخت و گفت:
– نمیشه دقیق گفت که به این علت بوده. قادر خان خودش این قدرها داره که چشم به مال علی نداشته باشه
– اگر دلیلشون این باشه که میخوان پول تو خانواده بمونه چی؟
عمران سرش را چرخاند و به من نگاهی طولانی کرد و گفت:
– از این دید آره. این تز خودته یا از جایی کش رفتی؟
خنده ام گرفت. با چشمم به محمد اشاره کردم.
– آره محمد هم اصلا راضی نبود. شاید. بالاخره محمد بیشتر با بابک در ارتباط بود.

البته ثري خانم هم خیلی می ترسید که بابک زن نگیره و یا بره یکی که از اینها از لحاظ مالی پایین تر باشه رو بگیره. خودش اخلاق پسرش رو می دونست.

سیگاري از جیبش بیرون آورد و در حالیکه از جا برمیخاست گفت:
– فعلا که زن و شوهر شدن. پیوند مقدس ازدواج!
نگاهی طولانی به من کرد و با تمسخر پوفی کرد و به طرف در رفت. با تعجب رفتنش را نگاه کردم. ماهی و بابک به اصرار مهمانها براي رقص بلند شده بودند.

خنده ام گرفت. بابک به هیچ صراطی براي رقص راضی نبود. مثل اینکه اصلا رقصیدن بلد نبود و یا اینکه رقصیدن را خلاف شان و مقام خودش می دید.

مثل یک تکه چوب خشک جلوي ماهی ایستاده بود و دستش را دور کمر ماهی حلقه کرده بود و خیلی جدي و بدون هیچ حس عاشقانه اي می رقصید.

سر تراشیده اش زیر نور لامپها برق می زد و هیبت و اخمش او را خشن تر از هر زمانی کرده بود. نا خوداگاه خنده ام گرفت. لبم را جمع کردم.

گلی آمد و کنارم نشست و غرولندکنان گفت:
– تو رو خدا نگاهش کن. مجسمه بلاهت! انگار همین حالا عصا قورت داده!
خندیدم و دستش را در دستم گرفتم.
– نمیدونی نازي ماهی چه خواستگارهاي داشت. عالی، خوب، همه چی تموم. ولی از این کوه یخ خوشش اومده.
کاشکی آخه این هم یه نخود بهش علاقه داشت، آدم دلش نمی سوخت.

دستش را نوازش کردم. در همین لحظه ماهی با ناز و خنده چیزي را در گوش بابک گفت که بابک را به خنده انداخت. من و گلی به هم نگاه کردیم و با هم گفتیم:
– بالاخره!
جریان پول و بیرون نرفتن ثروت از خانواده را براي گلی تعریف کردم. چند دقیقه حرفی نزد و بعد با شک و تردید گفت:
– اگر محمد گفته حتما یه چیزهایی هست. ولی نازي خود بابک هم کم نداره. کارش اصلا تو ردیف کار پدرش و باباي من نیست.

اون تو کار صادرات اسبه. پول خوبی هم به جیب می زنه. من احتمال این رو می دم که قادر خان و بیشتر ثري خانم برنامه ریزي کرده باشن. ثري خانم به حد مرگ از قادر خان می ترسه.

شاید قادر خان ازش خواسته که از نفوذش رو بابک استفاده بکنه. آخه بابک خیلی مامانیه . این طوري نگاهش نکن. مامانش بگه بمیر، این مرده.

با تعجب به بابک نگاه کردم. اصلا به او نمی آمد که تا این حد به مادرش وابسته باشد.
– واقعا؟
گلی سرش را تکان داد. چانه ام را بالا بردم و به قادر خان که آن سمت سالن کنار عمو علی نشسته بود و صورتش از خوشحالی برق می زد، نگاه کردم.

– ولی اون روز که بعد از چهلم مامان پري اومده بودین تو خونه ما که بحث خواستگاري و اینها شد. یادته؟

قادر خان به نظرم آدم منطقی و بی طرفی اومد. نظر ماهی رو پرسید. زنش رو ساکت کرد.
– اینها سیاستشه. نظر ماهی رو پرسید چون صد درصد مطمن بود این خواهر خر من کشته مرده ي چشم و ابرو و موي نداشته پسرشه! پس از من می خواستی بپرسه؟

من نمی گم که حرف محمد کاملا درسته، ولی
امکان داشته که بابک از کسی خوشش آمده که اینها ترسیدن به قول محمد پول کوفتیشون از دستشون در بره،
زود دست به کار شدن. چه می دونم والا.
– یعنی بابک فقط به خاطر مامانش قبول کرده که ازدواج کنه؟ به خاطر به قول تو پول کوفتیشون؟ اگر اینطوره
که ….
حرفم را قطع کردم. گلی نگاهم کرد. احساس می کردم آن چیزي که در ذهن من مثل یک حشره ي موذي و
مزاحم وز وز می کرد و مرا عذاب می داد، گلی هم متوجه آن شده بود. جمله ام را تمام کرد.

 

 

رمان ترس از هوس قسمت چهلم

 

رمان ترس از هوس قسمت سی و نهم