رمان ترس از هوس قسمت چهل و دوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و دوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و دوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و دوم

 

عصبی از دست بابک و بیشتر از آن ماهی که اصلا عین خیالش نبود که همه نگرانش هستند و خواهر باردارش دارد از نگرانی زندگی آینده او، به خودش و بچه اش فشار می آورد. با کمی پرخاش گفتم:

– نوه ملوك خانم دیگه کدوم خ…

حرفم را قطع کردم و عصبی به گلی نگاه کردم که با یک خانم مسن صحبت می کرد و نگاهش به روي من بود

حالا فهمیدم که چه کسی را می گویند. ملوك خانم دختر خاله مامان پري بود و حالا ظاهرا نوه اش از من خوشش آمده بود.
ماهی با خنده گفت:
– واي نازي اگه پسره رو ببینی. جیگره، ماه!

با حیرت نگاهش کردم و بعد به بابک که بی توجه به حرف ماهی نگاهش به روي من بود و سرد و بی تفاوت به جایی درون موها و چشمان من نگاه می کرد. چشمانم را روي هم فشردم. دلم می خواست ماهی را کتک
بزنم. تا بلکه چشمانش باز شود.

بی اراده دستی درون موهایم کشیدم. که باعث شد پوزخند بابک پررنگ تر شود. نمی دانم چیزي در میان موهایم گیر کرده بود. یا این مدل عجیب و غریبی که آرایشگر برایم درست کرده بود و به نظر خودم هم بیشتر
شبیه لانه پرندگان بود، براي او مایه خنده و مسخره شده بود.

به وراجی هاي ماهی که از نوه ملوك خانم می کرد، گوش دادم. بابک حالا کاملا به صندلی من تکیه داده بود
و با دقت به ماهی نگاه میکرد. ولی اگر یک بیننده دیگر هم با دقت او را نگاه می کرد، متوجه می شد که شاید فقط چهل درصد حواسش پیش ماهی است. بقیه اش کجا بود خدا می دانست.

مرد جوانی به سمت ما آمد. بابک دست ماهی را گرفت و آهسته گفت:
– ماهی جان بسه. خود شاه داماد داره میاد.
با حیرت به مرد نگاه کردم. چهره و قیافه کاملا معقولی داشت. به هیچ وجه سوسول نبود. به بابک نگاه کردم.

ابروش را بالا برد. مرد جلو آمد و خیلی محترمانه و به انگلیسی شروع به صحبت کرد. دستش را فشردم و با فارسی جوابش را دادم.

با تعجب گفت:
– به به بانو! چه سعادتی! شما که از بنده هم بهتر فارسی صحبت می کنید. بنده سینا مطلب هستم . خوشبختم از دیدنتون.

لبخندي از روي ادب زدم و اظهار خوشبختی کردم. ماهی با آب و تاب توضیح داد که بنده دانشجوي ادبیات هستم.
عمران هم از بیرون به داخل برگشت و به جمع ما پیوست. کنار من ایستاد و با آقاي مطلب دست داد.

ماهی با خنده اشاره ایی به من کرد. چشمانم را چرخاندم و سرم را تکان دادم. بعد از رفتن آقاي مطلب ماهی به سرعت به عمران جریان خواستگاري ملوك خانم را گفت.

براي لحظه اي حالت صورت عمران عوض شد. ثانیه به ثانیه تیره تر شد و اخم هایش در هم رفت.

به من نگاه کرد و با خشم گفت:
– کی به تو اجازه داده که این لباس رو بپوشی؟ که این مرتیکه پیش خودش این فکرها رو بکنه.
به جاي من ماهی با ناراحتی جواب داد.
– اولا که لباس نازي از همه این جا پوشیده تره. نه یقه اش بازه نه کوتاهه. بعد هم اون بنده خدا هم که حرفی نزده. ملوك خانم محترمانه خواستگاري کرده.
عمران در حالیکه چشمانش به روي من ثابت شده بود، رنگ نگاهش براي لحظه اي عوض شد.

چیزي شد که نمی توانستم آن را توصیف کنم.
در حالیکه هنوز نگاهش به من بود سرش را به سمت ماهی چرخاند و گفت:
– نازي ازدواج نمی کنه. خودت بهش بگو. که دیگه بلند نشه بیاد خواستگاري.
ماهی بیچاره با تعجب به عمران نگاه می کرد. بابک اما نگاه موشکافانه اش با حیرت همراه بود. نگاهش بین من و عمران در گردش بود.
– برو لباست رو بپوش بریم خونه.
ماهی شاکی گفت:
– عمران
– همین که گفتم. برو نازي چرا وایسادي؟
به سمت ماهی چرخید و گفت:
– ایشالا عروسیت.
با حال بسیار بدي به طبقه بالا رفتم. برایم اصلا خواستگاري مهم نبود. من خیال ازدواج نداشتم، نه با او و نه با هیچ مرد دیگري.

مشکل من این بود که نمی دانستم در زندگی عمران چه جایی داشتم؟ کجاي زندگی عمران بودم؟

 

رمان ترس از هوس قسمت چهل و دوم

 

رمان ترس از هوس قسمت چهل و یکم

رمان ترس از هوس قسمت چهلم

رمان ترس از هوس قسمت سی و نهم