رمان ترس از هوس قسمت چهل و سوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و سوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و سوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و سوم

دخترش بودم یا بنده زر خریدش. عمران با خانم صدري رفتاري به مراتب بهتر داشت. خانم صدري این اختیار را داشت که حداقل در زندگی براي خودش تصمیم بگیرد، ولی من همان اختیار را هم نداشتم.

مانتو را در دستم گرفتم و به طبقه پایین برگشتم. ماهی و عمران هنوز بحث می کردند. بی توجه به آنها در حالیکه چیزي به انفجارم باقی نمانده بود به طرف عمو علی و محمد رفتم.

محمد از جا برخاست و با تعجب به من نگاه کرد. براي لحظه ایی اخم هایش در هم فرو رفت و به جایی که عمران و ماهی ایستاده بودند، نگاه
کرد.

– کجا میري بابا جان؟
سعی کردم تا لبخند بزنم. دوست نداشتم پیرمرد را در عقد کنان دخترش نگران کنم. همین که پسر و دختر هاي این خانواده نگران من بودند، کافی بود. نمی خواستم بدري خانم بیشتر از این تشنه ي خون من شود.

– براي عمران کاري پیش اومده …باید بریم. ایشالا براي عروسی ماهنوش جان و محمد. ببخشید عمو جون دیگه
– خم شد و گونه ام را بوسید. به سراغ بدري خانم هم رفتم. با سردي با من خداحافظی کرد. گلی هم حالا دنبالم افتاده بود و با ناراحتی سفارش می کرد که در خانه و ماشین با عمران بحث نکنم.

با محبت به او اطمینان دادم که کاري به کار عمران ندارم. از ثري خانم و باربد و قادر خان هم خداحافظی کردم. به سمت جایی که عمران ایستاده بود رفتم.

حالا محمد هم به ماهی پیوسته بود و با عمران یکه به دو می کرد. بابک هم کنار ماهی ایستاده بود و به من چشم دوخته بود. بی تفاوت به نگاه هاي پر از تعجب او به آنها پیوستم. بازوي ماهی

را گرفتم و با لحنی که سعی می کردم تا حد امکان آرامش مرا نشان بدهد گفتم:
– بسه ماهی جان…برو به مهمونات برس. زشته همه این جا جمع شدید.
نمی خواستم که به خاطر من نگران شوند. لبخند اطمینان بخش دیگري هم زدم و شالم را سرم کردم و جلو تر از عمران خداحافظی کردم و از در بیرون زدم.

در ماشین بدون اینکه به عمران نگاه کنم به بیرون و شب خیره شدم. عمران هم چیزي نمی گفت ولی کاملا مشخص بود که خیلی عصبی و ناراحت است. ولی عمران آدمی نبود که بخواهد خودش را جلوي زیر دستانش و راننده اش خراب کند.

وجه و ظاهر اجتماعی عمران کسروي در بیرون از منزل چیزي وراي همه اینها بود. در بیرون براي خودش کسی بود و در خانه دیوي بود که وجود مرا ذره ذره از بین می برد.

نزدیک خانه سرش را کمی به طرفم خم کرد و آهسته گفت:

نرو تو اتاقت کارت دارم.
پیاده شدم و بی توجه به حرفش به اتاقم رفتم و در را از داخل قفل کردم. ضربه ایی به در زد. جوابی ندادم.

با همان لباس مهمانی رو تخت نشستم و به عکس مامان پري و خودم نگاه کردم. این عکس را سال قبل که به دیدنم آمده بود، گرفتیم. من هر دو دستم را دور گردنش حلقه کرده بودم و گونه اش را محکم می بوسیدم و
مامان پري هم خندان به دوربین نگاه می کرد.

بغض در گلویم بالا آمد. به زور آن را فرو دادم و به بیرون نگاه کردم.
– نازي …..نازي ….باز کن این دروامونده…..نازي با تو هستم….نازي …
به در نگاه کردم و بی توجه به لباسم، روي تخت جمع شدم و سرم را در سینه ام فرو کردم.

هنوز صداي مشتهاي که به در می کوبید و صداي فریادهایش شنیده می شد. من ولی گوشهایم را گرفتم و خودم را به روزهایی فرستادم که مامان پري بود.

زمانی که می توانستم از دست عمران به آغوش امن او پناه ببرم. عطر تنش آرامم می کرد و نوازشهایش غم هایم را می شست و از بین می برد.

ضربه ایی به در اتاق عمران زدم و داخل شدم. روي تخت دراز کشیده بود و کتاب می خواند. با تعجب به من نگاه کرد. کتابش را بست و کنار گذاشت.
– بله کاري داشتی؟
بعد از شب عقد کنان ماهی دیگر با هم حرف نزده بودیم. حتی یک سلام و خداحافظی. آن شب او تا ساعت ها پشت در بد و بیراه گفت و به در کوبید و عاقبت خسته شد و مرا به حال خودم تنها گذاشت.

ولی تمام دو هفته ي بعد مرا عذاب داد. و حالا چند روز بود که در برابر سکوت من، او هم سکوت کرده بود. حرفی بین ما رد و بدل نمی شد. ولی حتی حضور او هم برایم عذاب دهنده بود.

تمام این مدت قدغن کرد که از در خانه هم بیرون نروم. مرا در اتاق حبس کرده بود و به خانم صدري هم سپرده بود که نگذارد از در خانه بیرون بروم. گلی نگرانم بود و بیشتر روزها، ساعت ها با هم حرف می زدیم.

محمد به دیدنم آمد ولی با عمران بحث و دعواي لفظی پیدا کرد و از آن روز خودم خواستم که دیگر به دیدنم نیاید.

نگاههاي پر از خشمش چیزي بود که نمی خواستم محمد را ناراحت و درگیر کند و کبودي دستم هم، جز همان ناگفته هایی بود که در دلم ماند و نگذاشتم کسی

 

رمان ترس از هوس قسمت چهل و سوم

 

رمان ترس از هوس قسمت چهل و دوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و یکم

رمان ترس از هوس قسمت چهلم

رمان ترس از هوس قسمت سی و نهم