رمان ترس از هوس قسمت چهل و ششم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و ششم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و ششم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و ششم

 

خنده ام شدید تر شد. ولی خودم را کنترل کردم. دوست نداشتم که بابک فکر کند که به بوسه آنها می خندم و با ماهی بد رفتاري کند.
– ولشون کن گلی. عشاق جوان هستن.
با محبت نگاهم کرد. بابک سر ماهی را از روي پایش بلند کرد و با اخم ولی آهسته گفت:
– خجالت بکش! هر کاري یه جایی داره.
ماهی با بغض لبش را گزید و با اخم از بابک جدا شد و به طرف ویلا رفت. گلی سرش را به نشانه تاسف تکان دیدي گفتم ازش زده میشه” سرم را با آرامش برایش تکان دادم.

گلی بیش از اندازه داد و به من اشاره کرد که ”
نگران ماهی بود. شاید حق داشت. ولی نه به قیمت سلامتی بچه اش.
– آروم باش گلی جان. همه چی درست می شه. زمان حلال مشکلاته.
– کاشکی ماهی هم مثل تو بزرگ شده بود.

اینقدر خانم و عاقل. چند روز پیش مامان هم بهش گفت. نمی دونم چی کار کرده بود که مامان بهش گفت از نازي یاد بگیر، اون جا بزرگ شده ولی چقدر عاقله.
خندیدم و ابروهایم را بالا بردم. بدري خانم از من تعریف کرده بود. مچ دستم را گرفت. لبم را گزیدم. دلم ضعف رفت. به سرعت دستش را کنار کشید تا به مچ دستم نگاه کند.

ولی من هم دستم را کشیدم. با نگرانی گفت:
– چی شده؟
سرم را تکان دادم و آستین لباسم را پایین تر کشیدم.
در حالیکه از خشم می لرزید با صداي تقریبا بلندي گفت:
– این عمران هنوز آدم نشده؟ هنوز یه دختر بیست و یک ساله رو کتک می زنه؟
توجه همه به ما جلب شد. سعید جلو آمد.
– چی شده گلی؟
با سرش به من که از ناراحتی برافروخته شده بودم اشاره کرد.
– نازي رو زده.
سعید ناراحت سرش را تکان داد و سعی کرد تا گلی را آرام کند. من هم شرمگین به طرف ویلا رفتم.

بچه که بودم. وقتیکه عمران کتکم می زد سعی می کردم که آنها را پنهان کنم. نمی دانم چرا؟

ولی آن زمان این طور به ذهن بچگانه ام خطور می کرد که اگر کسی جاي این کبودي ها و کتک ها را ببیند فکر می کند من بچه بدي بودم که کتک خورده ام. چون همیشه بچه هاي بد کتک می خوردند.

ولی حالا هم به طور ناخواگاه سعیدر پنهان کردن کبودي دستم داشتم. شاید نمی خواستم حس حقارت ناشی از آزار و کتک هاي پدرم را تحمل
کنم.
– نازي؟
با صداي بابک چرخیدم و او را دیدم که با سرعت به سمتم می آمد. حالا ابر سیاه دقیقا روي سرمان بود و اولین قطره باران روي صورتم چکید. سرم را رو به آسمان گرفتم و به ابر خاکستري پر از خشم و باران نگاه کردم.
به من رسید و در حالیکه با سرش به گلی اشاره می کرد گفت:
– گلی کارت داشت. نگرانته.
نگاهم را متوجه دریا که کم کم مواج و طوفانی می شد، کردم. دوست نداشتم نگاهش کنم.
– ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش عاقبت نگاهش کردم. نگاهش گویاي هیچ حرفی نبود. مثل همیشه خاموش و سیاه. درست مثل شبی که در آن هیچ چیزي پیدا نیست.

سرش را کمی تکان داد و با پاهایش که در صندل بود، روي ماسه ها شروع به کشیدن دایره دایره هاي کوچک کرد. همان طور که سرش پایین بود و به اشکالی که با پا کشیده بود نگاه می کرد، گفت:
– چرا اجازه می دي که اذییت کنه؟
این اولین بار بود که به طور واضح درباره چیزي که می دانستم همان روز اول در هتل متوجه شده بود، می پرسید. دوست نداشتم که یک غریبه برایم دلسوزي کند.

شانه هایم را بالا بردم و با لحن سردي گفتم:
– اون پدرمه. من کار دیگه اي نمی تونم بکنم. یه کم دیگه از ایران می رم. زندگی من و اون هم اینجوریه.
نگاهم کرد. طولانی و سنگین، و بعد بدون هیچ حرف دیگري از من جدا شد و رفت. من هم در زیر باران آهسته
آهسته در مسیر قدم هاي او به سمت ویلا رفتم.
در ویلا ماهی نگران به سراغم آمد. به او اطمینان دادم که چیز خاصی نیست ولی تا خودش تمام دستم را معاینه نکرد دست بردار نبود. محمد و گلی با نگرانی کنار هم ایستاده بودند و صحبت می کردند.

از نگاههاي گاه و بیگاه محمد می دانستم که روي صحبتشان من هستم. محمد عصبی اخم کرده بود. به آشپزخانه رفتم. تا کمی اوضاع را از آن حالت ناراحتی خارج کنم. ماهی با بابک قهر بود و بابک با بی خیالی روي مبل لم داده بود

 

رمان ترس از هوس قسمت چهل و ششم

رمان عاشقانه تابو قسمت سوم

رمان فرشته پنهان قسمت دوم

رمان جذاب ستاره قسمت دوم

رمان عاشقانه تابو قسمت دوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و پنجم