رمان ترس از هوس قسمت چهل و نهم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و نهم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و نهم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و نهم

با تعجب نگاهم کرد و گفت:
– پاسپورتت؟
سرم را تکان دادم و کمی دلستر براي خودم ریختم.
– پاسپورت واسه چی؟
خونسرد گفتم:
– عمو علی ویزا توریستی شینگن گرفته، ماهی گفت که من هم باهاشون برم. بعد هم از اون ور برم به درسم برسم. یه ترم عقب افتادم.
کاملا مشخص بود که عمران متعجب شده است. مثل اینکه توقع نداشت که من خودم چنین تصمیم حساسی بگیرم و خیلی عاقلانه براي آینده ام برنامه ریزي هم بکنم

. “عمران کسروي اگر فکر می کنی که من هنوز بچه هستم اشتباه می کنی. شاید که تو بتوانی مرا کتک بزنی، ولی در نهایت من خواهم رفت و دیگر هم به ایران برنخواهم گشت”.

تنها تعلق خاطر من در ایران مامان پري بود، که آن زمان هم عمران اجازه نمی داد که به دیدنش بیایم و خستگی سفر را به پیرزن بیچاره تحمیل می کرد و او را به نزد من می فرستاد.

ماهی و گلی و محمد را هر زمان که اراده می کردم، می توانستم ببینم. فرقی نداشت. اگربراي آنها آمدن به نزد من مشکل بود، من می توانستم به دبی یا ترکیه بروم و آنها را ببینم.

ولی چیزي که هم براي من و هم فکر کنم براي خود عمران مسجل بود این بود که من اگر کلاهم را باد به ایران می آورد؛ دیگر به پیش عمران برنمی گشتم!

کمی به طرف من خم شد و من ناخوداگاه خودم را عقب کشیدم. با عمران هیچ چیزي قابل پیش بینی نیست.
هر لحظه امکان دارد که او رنگ عوض کند. من آزموده شده بودم. به قیمت تمام کبودي هاي تنم و حبس هاي طولانی مدتی که کشیده بودم من عمران را شناخته بودم.
– با اجازه کی اون وقت؟
خشم از هر کلمه اش می چکید. درست مثل حجمی سرد و دردناك. حجمی که می دانستم امکان اینکه تا لحظات آینده، به روي بدن من جا خوش کند، بسیار زیاد است.

کمی صندلی ام را کنار کشیدم ولی او قدم بعدي مرا حدس زده بود. مچ دستم را گرفت. مچی که تازه کبودي اش زرد رنگ شده بود. اخم کرده بود. چشمانش وحشی تر از هر زمان دیگري شده بود. مادر من عاشق چه چیز
این مرد شده بود؟

این خوي حیوانیش یا جذابیتی که هنوز علی رقم چهل و یک سال سن در وجودش بود و زنها را به دنبال خودش می کشید؟ یا شاید هم این خوي وحشی او فقط مختص به من بود.

به منی که درهمان کودکی و با عقل بچگانه هم می فهمیدم که پدرم مثل بقیه پدرها نیست. مثل عمو علی که عاشق بچه ها بود و گاهی به دور از چشم بدري خانم به من هم محبت می کرد.

عمران از من متنفر بود. این چیزي بود که گاهی آن را با تمام وجود احساس می کردم و گاهی حس می کردم که مرا دوست دارد. چون من تنها ثمره عشق هفده ساله اش بودم، که جوان مرگ شد. من باعث مرگ مادرم شده بودم این چیزي بود که گاهی در همان کودکی از این آن می شنیدم.
من درشت بودم و سن مادرم کم بود، و اولین زایمان همیشه خطر ساز است. آن زمان هنوز آنقدر سزاریین رواج نداشت و همین باعث مرگ مادرم شده بود. ولی مامان پري و حتی بدري خانم می گفتند که مادرم نارسایی
قلبیی داشت که از آن بی خبر بود. یک بیماري پنهان.

ایست قلبی به هنگام زایمان دلیل مرگ مادرم بود.
ولی گاهی که فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که در نهایت عمران حق داشت من دلیل مرگ مادرم
بودم.
– پرسیدم با اجازه کی؟
صاف به چشمانش نگاه کردم. نمی خواستم که بفهمد از او ترسیده ام. رفتن به دل موضوع ترسناك، حرفی بود که همیشه نسیم می گفت.
– خودم. به اندازه کافی بزرگ شدم که بدونم چی خوبه چی بد.
چشمانش براي لحظه اي رنگ حیرت به خودش گرفت و بعد گوشه لبش بالا رفت.
– آره خانم شدي!
خیلی غیر منتظرانه مچ دستم را رها کرد و به پشت صندلی تکیه داد و سیگاري آتش زد و در حالیکه آن را بین انگشتانش می چرخاند، مرا که شوکه شده بودم نگاه می کرد.
– من پیر شدم.
نگاهش را از من گرفت و به عکس مادرم که کمی که آن طرف تر به روي میز کوچک چوب گردوي اصل گذاشته شده بود، نگاه کرد.
براي لحظه اي دلم برایش سوخت. او هم زندگی را باخته بود. کار کردن هاي دیوانه وار و ماشین چاپ اسکناس بودن، داشتن رابطه هایی گذرا با زنها، بدون هیچ عشقی را نمی شد زندگی نامید.
دوباره نگاهم کرد. خاکستر سیگارش را در بشقاب غذاي نیمه خورده ي من تکان داد و با لحن سرد و خشکی گفت:

چی باعث شد که فکر کنی من بهت اجازه می دم؟ اینکه گذاشتم این چند روزه بري شمال؟
دلسوزیم از بین رفت و با لحن خشکی مثل خودش جواب دادم:
– من احتیاجی به اجازه شما ندارم.
یک ابروي هشتی و پر پشتش را بالا برد و خنده اش پر رنگ تر شد.
– نازلی بزرگ شدي، خانم شدي، ولی یادت باشه که هنوز من دارم خرجت رو می دم.
چند ثانیه نگاهش کردم. از همان دو سال قبل که یک کار خوب در دفتر وکالت شوهر یکی از دوستان نسیم پیدا شده بود و عمران نگذاشت که آنرا قبول کنم، باید می فهمیدم که جریان از چه قرار است. او می خواست
که من همیشه وابسته و محتاج او بمانم.
– احتیاجی به پول شما ندارم.
از جا برخاستم، ولی بازویم را گرفت. درحالیکه به صورت موازي کنارش ایستاده بودم سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد.
– چی کار می خواي بکنی؟ از کجا می خواي پول دربیاري؟ می دونی اجاره اون آپارتمانی که توش هستی چقدره؟ هزینه دانشگاهت و کتابات؟ لباسهاي رنگ و وارنگت؟ از کجا نازي خانم؟
عمران حق داشت. همه اینهایی که می گفت درست بود. من هیچ زمانی از نظر مالی در مضیقه نبودم. من دهانم را باز نکرده بودم عمران پول را به من داده بود. ولی تمام این سالها چیزي را گم کرده بودم.

من محبت او را می خواستم که آن را از من دریغ کرده بود. عمران در پول خرج کردن براي من لارج بود ولی در خرج کردن عشق براي من خساست به خرج می داد.
– کار می کنم. مثل همون کاري که شما نذاشتی برم.
سیگارش را خاموش کرد و برخاست و رو به روي من ایستاد. چیزي در حدود دو دقیقه تمام نگاهم کرد و بعد بدون جواب دادن به حرف قبلی من گفت:
– بذار اونها برن. من یه کار کوچیک دارم. بعد با هم می ریم.
می دانستم که بهانه آورده است وگرنه او هرگز نمی توانست به این سرعت ویزا جور کند.
– این بهانه است.
آهسته خندید و گفت:
– نه قول می دم که بریم.

 

رمان ترس از هوس قسمت چهل و نهم

 

همچنین بخوانید:

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم