رمان ترس از هوس قسمت چهل و هشتم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هشتم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هشتم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هشتم

 

بابک دوباره اخم کرد و من هم براي اینکه ناراحتی و کدورتی بینشان به وجود نیاید، با خنده گفتم:
– چه همسر خوبی آقا بابک! خوش باشید همیشه!
از بالاي سر ماهی که به گردنش آویزان شده بود به من نگاه کرد. نگاهش کمی گیج و سرد بود. دستهایش دو طرف بدن ماهی آویزان و بی استفاده افتاده بود و او آنها را بالا نمی آورد تا مثل ماهی دور گردن او حلقه کند.

چند ثانیه نگاهم کرد و بعد حوله را از ماهی گرفت و نگاهش را به او داد که درباره برنامه ایی که براي فردا
چیده بود، با هیجان صحبت می کرد. به آشپزخانه برگشتم و روي صندلی نشستم و به بیرون نگاه کردم. دوست نداشتم درباره چیزي که ذهنم را به شدت مشغول کرده بود حتی فکر کنم.

حالا می توانستم نگرانی هاي گلی را درك کنم. ولی دوست نداشتم به اینکه واقعی هستند یا نه فکر کنم. بیشتر دوست داشتم که فانتزي هاي
ذهنی خودم را داشته باشم. بابک عاقبت عاشق ماهی خواهد شد. این چیزي بود که در ذهن داشتم و آرزو می کردم که جامعه عمل پوشانده شود.
پنج روز در شمال ماندیم. فرداي آن روز هوا عالی شد و ما توانستیم حسابی بگردیم. سعی می کردیم جاهایی برویم که گلی هم بتواند ما را همراهی کند و تنها نماند.

شاید در آن جمع کسی که بیشترین لذت را از آن مسافرت برده بود من بودم. ساعت ها با محمد که مثل من تنها فرد آن گروه زوج بود، قدم می زدیم. محمد از زندگی من در آن جا می پرسید و من هم تا جایی که زندگی ام را شاد و عالی نشان بدهد برایش همه چیز را تعریف می کردم.

از دوستانم می پرسید. گفتم که دوست آنچنانی ندارم. من در برخورد کردن و ارتباط برقرار کردن با مردم آن چنان خوب و عالی عمل نمی کردم. نه اینکه خجالتی باشم.

بودم ولی نه آن قدري که فلج کننده باشد. نمی توانستم ارتباط برقرار کنم چون فکر می کردم که ممکن است مورد خوشایند و پذیرش کسی قرار نگیرم.

ولی اگر کسی می توانست به درون من نفوذ کند دیگر میتوانستم با او راحت باشم و خیلی معمول ارتباط برقرار کنم. مثل نسیم و خداداد و مینا، تنها دوستانم. با نسیم در کتابخانه دانشگاه آشنا شدم و به واسطه
او با خداداد و مینا، خانمش آشنا شدم.

من و خداداد هم رشته بودیم و مینا و نسیم روانشناسی می خواندند. از
خداداد برایش گفتم. از این که به نظرم ماه ترین مردي بود که تا به حال دیده بودم.

از دانش و سواد ادبی زیادش و شوق و هیجانش براي یاد گیري. ما هم رشته بودیم ولی او در مقطع دکتراي ادبیات تحصیل می کرد و من تازه ابتداي راه بودم. خداداد چشم مرا به روي خیلی چیزها باز کرده بود. یادم میاد روز اولی که به دانشگاه رفتم.

خیلی به خودم می بالیدم که ایرانی و فارسی زبان هستم. فکر می کردم که حتما از دانشجویان انگلیسی زبان توانایی هاي بیشتري خواهم داشت. ولی وقتی رفتم و سطح سواد بالاي دانشجویان آمریکایی را دیدم،

تمام اعتماد به نفسم را از دست دادم. من فارسی زبان بودم ولی اطلاعات و دانش یک دانشجوي آمریکاي درباره مولانا از من بیشتر بود. به نظر می رسید که همه شان به طور تعجب آوري شیفته مولانا بودند.

بعدها خداداد برایم توضیح داد که آمریکایی ها علاقه خاصی به مولانا دارند، در حالیکه در انگلیس این خیام است که چهره شناخته شده تري نسبت به شاعر هاي هم وطن خودش دارد.

انگلیسی ها شیفته ترجمه فیتزجرالد از رباعیات خیام بودند. این خداداد بود که دانش ادبی مرا بالا برد. برایم کتابهاي که می دانست مفید است و به
دردم خواهد خورد را، می آورد. و با هم به بحث و تبادل نظر هاي طولانی می پرداختیم.

با شور و هیجان از زمانی که شاملو زنده بود و آخرین سخن رانی اش را در (دانشگاه برکلی) کرده بود، می گفت. می گفت که آن زمان او نوجوان بوده و با پدرش که استاد بوده است، به این سخن رانی رفته بوده.

من در سایه خداداد رشد کردم و توانستم به حدي برسم که تقریبا رضایت خودم را جلب کرده بود.
با هم از ماهی و بابک حرف می زدیم. کاملا مشخص بود که محمد هم مثل من و گلی نگران ماهی است.
آرامش کردم و سعی کردم تا او را از نگرانی در بیاورم. از سفرشان گفت و اینکه آیا می توانم آنها را همراهی کنم یا نه؟

گفتم که خیلی دوست دارم و فقط باید پول بلیط را از عمران بگیرم و همراهشان بیایم. گفت که خودش برایم بلیط می خرد. آن قدر خوشحال بودم که تمام ناراحتی هاي سه دو هفته پیش از خاطرم پاك شده بود.

دیگر مهم نبود که عمران مرا اذیت کرده بود. مهم این بود که قرار بود سه ماه یا کمتر را با عزیزانم باشم.
این بود که برایم بهترین بود.

………
تلفن زنگ خورد. سر میز شام بودیم و خانم صدري هم دستش گیر بود. برخاستم و گوشی را برداشتم. محمد بود که گفت کار ویزاي آنها ردیف شده است و او فردا براي خرید بلیط به آژانس هواپیمایی می رود.

خواست که پاسپورت آمریکایی ام برایش با پیک بفرستم. تلفن را قطع کردم. عمران در حالیکه به پشتی صندلی تکیه می داد با سوظن پرسید که چه کسی بود؟
– محمد
– چی کار داشت؟ چی رو می خواي براش بفرستی؟
– پاسم رو می خواست.

 

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هشتم

 

 

همچنین بخوانید:

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هفتم