رمان ترس از هوس قسمت چهل و هفتم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هفتم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هفتم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هفتم

 

از پنجره به بارش باران نگاه می کرد. براي همه قهوه درست کردم و به سالن برگشتم.

حالا ماهی که ظاهرا با بابک آشتی کرده بود کنارش نشسته بود و با دست بابک بازي می کرد و بابک سرد و خاموش بدون هیچ حرفی با دست دیگرش کانال هاي تلوزیون را بالا و پایین می کرد.

لبخندي به روي ماهی زدم و قهوه را چرخاندم. من قوي بودم. این چیزي بود که می خواستم به آنها و خودم ثابت کنم.
ماهی اشاره کرد تا کنار خودش بشینم. با دست دیگرش دستم را گرفت و آهسته گفت:
– یه خبر دارم نازي.
با چشمک پرسیدم که چی؟
– بابا ویزاي شینگن گرفته. تو با پاس آمریکاییت چقدر می تونی تو محدوده ي شینگن بمونی؟ ویزا که نمی خواي نه؟
سرم را تکان دادم.
– نه نمی خواد. فکر کنم نود روز رو می تونم بمونم، شاید هم بیشتر. چطور؟
شاد و شیطان گفت:
– مادر شوهر گلی گفته که اگر بشه برن بچه رو همون جا به دنیا بیارن. بابا هم ویزا گرفت با چه بدبختی. حالا احتمالا همه با هم می ریم. اگر تو هم بیاي که عالی می شه.

بعدش ما برمی گردیم ایران تو هم می ري به
درست می رسی. هان چطوره؟
به نظرم که عالی بود. دیگر احتیاجی نبود که از عمران هم اجازه بگیرم. یک بلیط می گرفتم و با ماهی و بچه
ها می رفتم. آهسته به ماهی گفتم:
– بابک هم میاید؟
– فکر نکنم. کار داره این جا. اگر قرار بشه محمد و بابا نباشن بابک مجبوره بمونه به کارها برسه.
– عمران که هست.
– آخه این کار خودش هم هست. اسب هاش از هر چیزي تو دنیا براش مهم تر هستن.
سرم را تکان دادم و به پشت مبل تکیه دادم و از گوشه چشم متوجه شدم که بابک با کنجکاوي به ما نگاه می
کرد.
– دلت براش تنگ نمی شه؟

ماهی قیافه ایی نارحت به خودش گرفت و گفت:
– چرا دق میکنم. ولی چاره چیه؟
از حالت غمگین و مصنوعی صورتش خنده ام گرفت. خودش هم خنده اش گرفت و با شیطنت زیر خنده زد.
– نه بی شوخی دلم تنگ می شه براش. ولی واقعا نمی شه از همچین سفري چشم پوشی کرد نه؟
سرم را با خنده تکان دادم و از کنارش برخاستم. تمام بعد از ظهر، باران بارید و ما نتوانستیم از در ویلا خارج شویم. همه بی حوصله بودند و هر کس به کاري مشغول شده بود و به نظر می رسید که تنها کسی که گله و شکایتی از این وضع ندارد من هستم.

کنار پنجره نشستم و در حالیکه کتاب می خواندم به بارش باران هم نگاه
می کردم. ماهی خیلی ناراحت و عصبی غرولند می کرد. از همه چیز شکایت می کرد.

ولی من با شناختی که از او داشتم می دانستم که تمام این کارها براي جلب توجه بابک بود، که بی تفاوت با محمد راجع به کار صحبت می کرد. ماهی می خواست که بابک به او توجه کند.

ولی آنقدر نق زد که عاقبت کاسه صبر بابک لبریز شد و عصبانی با او برخورد کرد. محمد که به نظر می رسید نه تنها از این برخورد ناراحت نشده است، بلکه تا حدودي راضی هم به نظر می رسید، خندید و به بابک گفت که” مگر او از پس ماهی بر بیاید و او را بزرگ کند.”

بابک که به نظر کاملا خشمگین می آمد. ماهی را ساکت کرد و خودش که بسیار عصبی بود، در زیر باران به پیاده روي رفت. از آن زمانی که با او آشنا شده بودم ندیده بودم که تا این حد چیزي او را ناراحت کند.

گلی که نارحت شده بود بعد از رفتن بابک شروع کرد به نصیحت کردن ماهی. ماهی طفلک که خودش هم از
رفتار بابک ناراحت شده بود و کاملا مشخص بود که انتظار داشته بابک نازش را بکشد، و بعد با این رفتار بابک مواجه شده بود، در سکوت به نصیحت هاي گلی گوش می داد.

باربد و دوست دخترش هم که به نظرم دختر بدي نمی آمد با هم مشغول صحبت درباره دانشگاه دختر بودند. پزشکی می خواند و دختر با نمک و دوست داشتنی بود.

تقریبا یک ساعت بعد بابک برگشت. درحالیکه تمام لباسهایش خیس شده بود. ماهی با اشاره گلی حوله به دست به استقبالش رفت. بابک که به نظر می رسید کمی آرام شده است، دست دراز کرد تا حوله را از ماهی بگیرد که ماهی با ناز خودش شروع به خشک کردن سر بابک کرد.

بابک باتعجب نگاهش کرد. ماهی هم اطراف را نگاه کرد. فقط من جلوي آشپز خانه ایستاده بودم و قهوه ام را می خوردم. با شیطنت چشمکی به من زد و روي پنجه پاهایش بلند شد و بابک را بوسید.
– نازي از خود اشکال نداره!

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هفتم

 

 

رمان جذاب ستاره قسمت چهارم

رمان عاشقانه تابو قسمت چهارم

رمان فرشته پنهان قسمت سوم

رمان جذاب ستاره قسمت سوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و ششم