رمان ترس از هوس قسمت چهل و پنجم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و پنجم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و پنجم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و پنجم

 

به ماهی که سرش را روي پاي بابک گذاشته بود و به دریا نگاه می کرد، نگاه کردم و لبخند زدم. دیدن عاشقانه هاي آنها برایم شیرین و آرامش بخش بود. ماهی خوش بود، همین براي من کافی بود.

از روز قبل که رسیده بودیم من تمام مدت را در خوشی سپري کرده بودم. با کسانی بودم که دوستشان داشتم.

حتی دیگر بابک هم به نظرم آن قدرها بد نبود. همین که با ماهی خوب رفتار می کرد او را پیش چشم من عزیز می کرد. آن رفتار هاي عاشقانه ایی که سعید با گلی داشت، آن هم بعد از چهار سال زندگی مشترك، او نداشت.

خشک تر و رسمی تر بود و به نظر می رسید که در عاشقانه هایشان این ماهی است که پیش قدم است ولی بد رفتاري هم نمی کرد. آن لبخند کج و تمسخر آمیز را بر لب نداشت.

لبخندي که به نظرم کاملا مسخره کننده بود. حالا زمانی که ماهی حرفی میزد با دقت گوش میداد. چیزي نمی گفت ولی آن لبخند کذایی را هم بر لب نمی آورد.
اگر کسی در کارهایشان دقیق می شد متوجه تفاوت سنی زیاد آنها می شد. رفتارهاي بابک آقا منشانه و کاملا عقلانی بود. هیچ حرکتی که خارج از عقل و کودکانه باشد از او دیده نمی شد.

بسیار جدي بود. تصمیماتش را همه، حتی برادر بزرگترش هم بی چون و چرا قبول می کردند. خیلی خونسرد و آرام بود. به طوریکه فکر می
کردم آیا چیزي هست که بتواند او را حتی براي یک ثانیه تکان بدهد؟

ماهی اما سرخوش بود و شاد. پراز هیجان و انرژي. به طوریکه گاهی من خودم را پیش او پیرزن احساس می کردم.

من شخصیت آرامی دارم و به غیر از مواقعی که با گلی و ماهی تنها هستم هیجان دیگري در زندگی راکد من وجود ندارد.

ولی ماهی سراپا شادي بود و همین تفاوت آنها را بیشتر نشان می داد. از گلی شنیده بودم که بابک چهار سال، از محمد هم بزرگتر است. با یک تفاوت سنی سیزده ساله با ماهی، رفتارهایش بیشتر بزگترانه نشان می داد.

گاهی ماهی کار بچگانه ایی می کرد و بابک خیلی آرام مثل پدري که دخترش را نصیحت می کند با او رفتار می کرد. احساس می کردم که آن عشق آتشینی که در ماهی به وضوح دیده می شد در بابک وجود نداشت.

بی احترامی و بدرفتاري نمی کرد ولی سرد بود. سرد بود و در برابر ماهی منطقی. اگر ماهی چیزي را از روي شیطنت از او می خواست، امکان نداشت که در برابر ناز و لوندي ماهی به اصطلاح وا بدهد و قبول کند.

اگر چیزي از نظر بابک پژمان اشتباه بود، اگر ماهی آسمان را هم به زمین می آورد بابک راضی به انجام آن نمی شد. شخصیت محکم و تزلزل ناپذیري که داشت او را کاملا خود راي و تا حدودي مستبد کرده بود.

و من نمی دانستمکه واقعا ماهی می تواند این شخصیت را تحمل کند یا نه ؟ آن هم دختري مثل ماهی که همیشه و همه وقت در خانه شان حرف او بوده است.

در این بیست و چهار ساعت به رفتارهایشان دقیق شده بودم. هم من و هم گلی که به طور نگران کننده ایی نسبت به ماهی حساسیت نشان می داد. تا حدي که مرا نگران حال خودش می کرد.

ماهی به نظر می رسید روي ابرها سیر می کند. به طوریکه مرا به خنده می انداخت. شاد بود و همه چیز را از دیدي عاشقانه نگاه می کرد. به قول نسیم دوست روانشناسم، شکوه عشق چیز غریبی است.

وقتی درگیرش می شوي همه چیز را زیبا می بینی. آسمان و زمین دیگر آن آسمان و زمین همیشه نیست. هر زشتی هم زیبا می شود. حالا به نظر می رسید که ماهی هم درگیر آن برهه از زمان عشق است. من برایش هم شاد بودم و هم نگران.

امیدوار بودم که شکوه عشقش پاینده باشد و به قول نسیم در گیر و دار روزمرگی زندگی و سردي بابک، نمیرد و از بین نرود.
ولی در مورد بابک قطعا می شد گفت که درگیر هیچ شکوهی نیست! گاهی به نظرم می رسید که به بابک تکلیف شده است که شوهر ماهی باشد و او این کار را از سر همان تکلیف انجام می دهد.

آن زمان بود که من می ترسیدم و در نگاه ها و حرکات بابک به دنبال نشانه ایی از بی علاقگی می گشتم. ولی خوب بابک بسیار بسیار خودار بود. صورتش چیزي را نشان نمی داد و من نمی توانستم به طور کامل بگویم که بابک ماهی را می خواهد یا نه؟

رفتاري خارج از ادب نداشت. ولی نمی دانم که چرا به نظرم رفتارش سرد می آمد و مناسب یک مرد تازه زن گرفته نبود. شاید گلی هم این چیزها را متوجه شده بود که نگران ماهی بود. ماهنوشی که خودش هیچ چیزي را نمی دید و تمام مدت به خنده و شادي بود.

ابرهاي سیاه از آن سوي دریا به سمت ساحل می آمدند. محمد گفت که بهتر است قبل از باران به ویلا برگردیم. ماهی خیلی خونسرد کمی سرش را از روي پاي بابک بلند کرد و او را بوسید.

بابک که کاملا مشخص بود، جا خورده است. خودش را از ماهی جدا کرد و با اخم نگاهش کرد. باربد و دوست دخترش سوت کشیدند و دست زدند. محمد با اخم سرش را تکان تکان داد و از جا برخاست و به طرف ویلا رفت. سعید خندید و گلی آهسته گفت:
– خاك تو سرت بی حیا!
خندیدم و سرم را تکان دادم. ماهی همین بود و بابک باید با این موضوع کنار می آمد.
گلی به من که کنار دستش نشسته بودم گفت:
– اینقدر از این پسره آویزون می شه که زده بشه بیاره بالا از دستش!

 

رمان ترس از هوس قسمت چهل و پنجم

 

رمان فرشته پنهان قسمت اول

رمان ستاره قسمت اول

رمان عاشقانه تابو قسمت اول

رمان ترس از هوس قسمت اول