رمان ترس از هوس قسمت چهل و چهارم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و چهارم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و چهارم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و چهارم

 

چیزي از آن بداند. فرداي آن روز به محض باز کردن در اتاقم، بازویم را گرفت و آن قدر مرا محکم تکان تکان داد که دندانهایم به هم می خوردند و موهایم پریشان به روي صورتم ریخته بود.

بازویم کبود شده بود و تمام مدتی که محمد به دیدنم می آمد، لباس آستین دار می پوشیدم.

حالا دیگر مامان پري هم نبود که جلوي او را بگیرد و خوي وحشی عمران از همیشه بیشتر خود نمایی می کرد.
سرد نگاهش کردم و گفتم:
– فردا بچه ها می خوان برن شمال. می شه اجازه بدید من هم همراهشون برم؟ یا هنوز تو اسارتم؟
اخم کرد و نیم خیز شد. مچ دستم را گرفت و گفت:
– با من این طوري حرف نزن نازلی که بد می بینی. من دارم تحمل می کنم. ولی تو اصلا انگار نه انگار.

من نمی دونم تو اون خراب شده ایی که به خاطرش سالی این همه از من پول می گرفتن چی به تو یاد دادن؟
پوزخند زدم. جناب عمران کسروي اگر فقط یک قلم از چیزهایی که در آن به اصطلاح خراب شده به قول تو یاد گرفته ام را بگویم که سکته خواهی کرد.

مچ دستم را فشرد. دندانهایم را به روي هم فشردم تا فریاد نکشم. احساس می کردم که هر لحظه مچم را خواهد شکست.
– آخ….
دستم را رها کرد و با آشفتگی نگاهم کرد. دستش را در موهایش کشید. این عادت همیشه اش بود. گاهی که خیلی مرا عذاب می داد، بعد خودش ناراحت و بیقرار می شد.

مثل آن روز که دستم را کبود کرد. بعد خودش آن را کمپرس کرد، تا درد و کبودیش بهتر شود. دستم را گرفت و مرا کشید.

به آغوشش پرت شدم. خودم را کنار کشیدم. ولی حلقه دستانش را تنگ تر کرد.
– چرا با من این کار رو می کنی؟ چرا عذابم میدي؟ مثل ….
حرفش را قطع کرد. سرم را بالا گرفت و نگاهم کرد. در چشمانم به دنبال چه چیزي بود فقط خدا می دانست.
– نکن نازي. عذابم نده.
– من کاریت ندارم.
صدایم خشن و خش دار شده بود. سرفه ایی کردم و به چشمانش که آرام تر شده بود، نگاه کردم. حالا در چشمانش رگه هایی از محبت هم دیده می شد.

البته اگر می شد اسم آن را محبت گذاشت. من به شخصه توجه را ترجیح می دادم. چون نگاه محبت آمیزي که مامان پري به من می کرد زمین تا آسمان با این نگاه تفاوت داشت.
آهسته مچ دستم را نوازش کرد و گفت:
– کیا هستن؟
این اولین بار بود که عمران مرا به طور جدي و بدون هیچ تظاهري در آغوش گرفته بود. همیشه زمانی مرا در آغوش می گرفت که می خواست به کسی ثابت کند که پدر خوبی است.

کمی جا به جا شدم و خودم را از او جدا کردم. زیر چشمی به مچ دستم نگاه کردم. جاي انگشتان دستش قرمز شده بود.
– محمد و گلی و شوهرش، ماهی و بابک، باربد و دوست دختر باربد.
سرش را تکان داد و سیگاري آتش زد و از پنجره به ریزش باران نگاه کرد.

– باشه برو. فقط آروم برونید. هوا بارونیه. قبل از خوابیدن هم به خانم صدري بگو یه چایی براي من بیاره.
نگاهش کردم و از اتاق بیرون آمدم. متعجب بودم. گاهی تمام رفتارهاي عمران برایم معما می شد.

معمایی که ناتوان از حل آن بودم. وسایلم را جمع کردم و کتاب مرشد و مارگریتا را برداشتم و به رختخواب رفتم. همین که به من اجازه داده بود
با کسانی که دوستشان داشتم به مسافرت بروم برایم کافی بود.

دوران اسارتم تمام شده بود و من حتی نفهمیده بودم که براي چه آزار دیدم و حبس شدم. براي یک خواستگاري یا گستاخی خودم؟

تا صبح فقط سه ساعت، آن هم به صورت بریده بریده و کوتاه خوابیدم. ولی صبح پر انرژي بر خاستم و با زنگ ماهی از در بیرون زدم.

رمان ترس از هوس قسمت چهل و چهارم

 

رمان ترس از هوس قسمت چهل و سوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و دوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و یکم