رمان ترس از هوس قسمت چهل و یکم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و یکم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و یکم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و یکم

 

اگر این طور باشه فاتحه ي زندگی خواهر من خونده است. اون وقت فقط بشینن ببینن من چه محشر کبرایی براشون درست می کنم. یکه آشی واسه ثري خانم و این دردونه اش بپزم که یک وجب روش روغن
وایسته!
– گلی آروم باش. هنوز که چیزي معلوم نیست. اینها همش احتمالات خودمونه. نفوس بد نزن. ایشالا که زندگیشون عالی می شه.
نگاهم کرد.
– نگرانشم نازي. می ترسم بابک یه وقت ول کنه بره. کی این وسط ضربه می خوره؟ ماهی. اون نهایت ماهی نشد میره سراغ یکی دیگه.

کلافه از حرفهاي گلی که هر چه بیشتر مرا نگران می کرد، به ماهی و بابک نگاه کردم. خودم هم نمی دانم چرا؟ شاید به دنبال نشانه ایی از رفتارهاي عاشقانه در بابک می گشتم. تا شاید به این طریق خودم آرام شوم.

ولی هیچ چیزي ندیدم. به غیر از سردي و حجم زیاد بی تفاوتی که از طرف بابک با تمام وجود حس می شد.
ماهی کور بود یا عشق او را کور کرده بود؟

استاد نازنینی داشتم که کاملا آمریکایی بود ولی فارسی را خیلی بهتر از ایرانی هایی که فقط چند سال است که به آنجا رفته اند، صبحت می کرد. همیشه می گفت که عشق کور است.

اگر عشق کور نبود بزرگترین و معروف ترین عشاق دنیا آن قدر شیفته و کشته مرده معشوقشان نمی شدند. مجنون براي لیلی سر به کوه و بیابان نمی گذاشت و فرهاد هم کوه کن نمی شد.

هیچ وقت تجربه ایی در برقراري رابطه با جنس مخالف نداشتم. من در برقراري رابطه با هم جنسانم مشکل داشتم، پسرها که دیگر جاي خود را داشتند. به همین خاطر هیچ وقت نتوانسته بودم بفهمم که عشق چیست.

نهایت علاقه من به مامان پري بود. براي او حاضر بودم جان بدهم. ماهی را دوست داشتم و حاضر بودم که زندگی خودم تباه شود ولی ماهی و یا گلی و محمد آسیبی نبینند.

به نظر خودم این هم نوعی عشق بود. عشقی به دور از لذایذ جسمی. عشقی افلاطونی که من با آن کاملا شاد بودم. ولی این را در ماهی نمی دیدم.

ماهی تا قبل از نامزدي رسمی به قول خواهرش دوست پسر داشت.
ماهی از بچگی همه چیز برایش مهیا بود و هرگز سختی و ناراحتی نداشته بود. ماهی نمی دانست که معنی دوري از خانواده و عزیز ترین کس چیست. ماهی تنها نبود تا شبها از فرط تنهایی و کابوسهاي همیشه، تمام
شب را بیدار بماند و گریه کند. ماهی بدري خانم را داشت. عمو علی که به نظرم بهترین پدر دنیا بود و محمد و گلی را

زندگی ماهی یک مرد همه چیز تمام، جذاب و پخته کم داشت، که آن را با بابک کامل کرده بود.

به یاد حرف هاي آن شب گلی افتادم. اینکه “ماهی همیشه همه چیز داشته و حالا بابک اون چیزیه که نمیتونه داشته باشه.

آدم همیشه دنبال چیزهاي دست نیافتنیه.” بابک هم براي ماهی دور و دست نیافتنی بود.
آهی کشیدم و به گلی نگاه کردم. حالا دلیل نگرانی هاي آن شب او را درك می کردم. آن شب در نهان فکر می کردم که گلی به خاطر بارداري حساس شده است. ولی حالا خودم هم نگران ماهی بودم.

مهمانی کم کم حالت پرشور تري به خودش گرفت و از آن سردي و خمودگی خارج شد. ماهی هم به نظر می رسید که دوباره ماهی همیشه شده است. مثل همیشه پر شور و هیجان شده بود.

حالا همه وسط می رقصیدند و دي جی هم سنگ تمام گذاشته بود. تنها کسانی که نمی رقصیدند من و گلی و محمد بودیم و البته بابک پژمان.

محمد کنار قادر خان و باربد نشسته بود و به صحبت هاي آنها گوش می داد و ماهی هم با دختر عمه هاي عمران می رقصید.
– شما نمی رقصی؟
سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم. از او خوشم نمی آمد. ولی تصمیم داشتم اگر بخواهد ناراحتی براي ماهی پیش بیاورد روزگارش را سیاه کنم. سرم را به نشانه نفی تکان دادم و به رو به رو خیره شدم. صداي خنده آرام و بم مردانه اش باعث شد که دوباره سرم را بالا بگیرم و نگاهش کنم.

– پیشنهاد می کنم بلند شی برقصی. و گرنه خواستگارت ناامید می شه. الان فقط به این امید نشسته که بلند بشی شما رو تو این لباس زیبا ببینه.
با حیرت نگاهش کردم. از چه کسی صحبت می کرد؟

نمی دانم حالت صورتم چطور شده بود که خنده اش بیشتر شد. عاقبت دستش را روي دهانش چند مرتبه بالا و پایین کشید و با سرش اشاره نامحسوسی به سمت چپ من کرد و آهسته گفت:
– بختتون بلنده! نبیره ي یه شازده قجري عاشقتون شده. عشق در یک نگاه! رمانتیکه.

(کمی به طرف من خم شد و صدایش را آهسته تر کرد و گفت) البته خودش هم رمانتیکه. یه کم سوسوله. ولی فکر نکنم شما با این موضوع مشکلی داشته باشی نه؟

حیرتم لحظه به لحظه بیشتر می شد. در همین لحظه ماهی هم خودش را به ما رساند و در حالیکه دستش را دور بازوي بابک حلقه میکرد با خوشحالی گفت:
– واي نازي نوه ملوك خانم از تو خوشش اومده

 

رمان ترس از هوس قسمت چهل و یکم

 

رمان ترس از هوس قسمت چهلم

رمان ترس از هوس قسمت سی و نهم