رمان ترس از هوس قسمت یازدهم

رمان ترس از هوس قسمت یازدهم

رمان ترس از هوس قسمت یازدهم

رمان ترس از هوس قسمت یازدهم

قادر خان که اوضاع را اینطور دید با لحن مهربان و دلجویی گفت:
– عمران جان…بابا بذار بره. جوونن دوست دارن یه شب پیش هم باشن.
جواب عمران از پیش برایم مثل روز مشخص بود. عمران یک دنده تر و لجباز تر از اینها بود که بگذارد کسی
برایش تعیین تکلیف کند. مخصوصا درباره امر خطیر تربیت من!
– نه قادر خان. نازي به اندازه کافی از من دور بوده، حالا فقط باید به من برسه.
نتوانستم پوزخندي که حاصل حرف خنده دار عمران بود را از لبم پاك کنم. حتی با وجود اینکه می دانستم به
ضررم تمام می شود. عمران که پوزخند مرا دید اخم غلیظی کرد و بازویم را گرفت. این هم یکی دیگر از
شگردهاي قدیمی اش بود. انجام کاري که کسی عوارضی از آن نمی دید. می دانستم که تا چند ثانیه دیگر
فشار انگشتانش را آنقدر زیاد خواهد کرد که براي شکستن بازویم کافی باشد.
بدون هیچ حرفی به جلو خیره شدم. ساکت و سرد. گذاشتم تا او کارش را بکند. فشار دستش زیاد شد و من
همچنان خاموش ایستاده بودم. بدتر از اینها را پشت سر گذاشته بودم. با حرف بابک کار عمران ناتمام ماند و
دستش از بازویم جدا شد. یعنی بابک دستش را جدا کرد و با لحن غریبی گفت:
– عمران اگر اجازه بدي ما با ماهی و گل نوش و محمد می خواستیم بریم یه سر درکه. بذار نازي خانم هم با
ما بیاد. برگشتن میاریمش در خونه. سر راهمونه. بالاخره باید از تجریش رد شیم.
عمران نگاهش کرد و سرش را تکان داد و بدون هیچ حرفی با قادر خان که بیچاره هنوز گیج و منگ بود، از ما
فاصله گرفت.
بابک بدون هیچ حرفی فقط نگاهم می کرد و من هم ساکت به رو به رو خیره شده بودم. به بشقابها و میز سلف
سرویس هتل.
بابک با لحنی آرام بخش گفت:
– شما خوبی؟
سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. چشمانش بر خلاف همیشه سرد و خشن نبود. آرام بود و دیگر آن پوزخند کج
هم به روي لبانش دیده نمی شد. کاملا جدي بود.
سرم را تکان دادم و بدون هیچ حرفی به باربد که با تعجب نگاهش بین من و برادرش می چرخید نگاه کردم.
– قراره بریم درکه؟ تو که گفتی…
اما بابک حرفش را قطع کرد و با لحنی جدي که جاي هیچ حرفی را نمی گذاشت، گفت:
برنامه تغییر کرد. اگر پایه ایی یا علی!
باربد ابرویی بالا برد و کوتاه گفت:
– پایه ام.
بابک با اشاره ایی محمد را صدا کرد و کمی از من فاصله گرفت و آهسته شروع به حرف زدن با محمد کرد.
نمی دانستم که درباره چه چیزي با محمد صحبت می کند ولی حدس زدنش هم کار آن چنان سختی نبود.
احساس می کردم که بابک متوجه حرکت عمران شده بود و آن پیشنهاد آنی و غیر منتظره اش هم به دلیل دور
کردن عمران از من بود. نگاهش کردم. در حالیکه چشم به من دوخته بود با محمد صحبت می کرد. هر چه که
بود با این کار مرا مدیون خودش کرده بود.
ماهی و گلی با بدري خانم و ثري خانم گرم صحبت بودند و ماهی همه تلاشش را می کرد تا در دل ثري خانم
جا باز کند. ولی اگر کسی کمی او را میشناخت متوجه می شد که تمام آن حرکات و تعریف ها سیاه بازي است
و ماهی در نهان از شخصیت ثري خانم متنفر است.
رفتم و روي یکی از مبلهاي لابی نشستم و به گارسونی که به سراغم آمد سفارش یک فنجان چاي دادم. از
گوشه لابی به محمد که اخم هایش در هم بود نگاه کردم. با خشم به عمران چشم دوخته بود.
بابک حالا از او جدا شده بود و با باربد و ماهی و گلی مشغول صحبت و بگو و بخند بودند.
بالاخره راي زنی ها انجام شد و ما از بزرگ تر ها جدا شدیم و با ماشین بابک و محمد به درکه رفتیم. به ماشین
محمد رفتم و گلی هم آمد و عقب نشست ولی ماهی با هیجان سوار ماشین بابک شد ولی محمد با ناراحتی
چراغ زد و بابک کنار کشید و با اشاره محمد، ماهی هم به ماشین ما آمد.
تا خود درکه گفتیم و خندیدیم. ماهی با شیطنت از گذشته ها و خاطراتمان می گفت و من و گلی هم تایید می
کردیم و گاهی که او نکته ایی را از قلم می انداخت ما به یادش می انداختیم. محمد آرام و کمی گرفته رانندگی
می کرد و هر از چند لحظه یک بار می چرخید و به من نگاه می کرد. مثل اینکه می خواست مطمن شود که
حالم خوب است و مشکلی ندارم.
وقتی که پیاده شدیم ماهی به کنارم آمد و آهسته پرسید:
– محمد چشه نازي؟ تو میدونی؟
سرم را تکان دادم و دستش را گرفتم و با هم قدم زدیم.
– نگران نباش. مردها رو ول کن. از خودت بگو. جناب پژمان تا چه حد برات جدیه؟
گلی به کنار من آمد و با خنده و اخم گفت:
– نامردا تنهایی ؟ منم هستم.
بعد هم یک بسته آلوچه از کیفش بیرون آورد و مثل بچه هایی که به سینما می روند شروع به خوردن کرد و در
همان حال دستش را به نشانه ادامه دادن حرف از طرف من روبه روي صورتم تکان داد و گفت:
– خوب حالا بگو.
خندیدم و دوباره سوالم را تکرار کردم.
ماهی به من و خواهرش که با کنجکاوي به دهان او زل زده بودیم نگاه کرد و گفت:
– به نظرم مرد جذابیه..
گلی با حالت خنده داري نگاهش کرد و سرش را تکان داد و با تاسف گفت:
– خوشگلیش رو ببر دم مغازه قصابی ببین یک کیلو گوشت بهت می دن؟ آخه خره خوشگلی هم شد دلیل
ماهی با حیرت به گلی نگاه کرد و گفت:
– خوب بالاخره بقیه چیزها با شناخت به دست میاد. من باید اول عاشق چشم و ابروي یه مرد بشم تا بعد ازش
شناخت هم پیدا بکنم.
گلی خندید و با شیطنت گفت:
– نه مرگ گلی عاشق چیه بابک شدي؟ کله کچلش؟
من هم به خنده افتادم و با گلی خندیدیم. خود ماهی هم به خنده افتاده بود و هر سه نفرمان بدون هماهنگی
قبلی برگشتیم و به بابک که تازه از ماشین پیاده شده بود و به طرف ما می آمد نگاه کردیم و دوباره خندیدیم.
بیچاره بابک با تعجب به ما نگاه کرد. به دنبال دلیل خنده ي ما می گشت. من در حالی که همچنان می
خندیدم گفتم:
– واقعا ماهی این چرا موهاش رو زده؟ مگه کم پشته؟
– نه بابا مو داره گیسو کمند! چه میدونم؟ لابد دوست داره یه کم خشن به نظر برسه
– به نظرم همین طوري هم خشن هست.
به طرف کافه ها رفتیم و روي تخت هاي بیرون نشستیم. هوا عالی بود. نه زیاد سرد و نه گرم. چون وسط هفته
بود نسبتا خلوت تر بود. بابک سفارش آب میوه و بستنی و قلیان داد.
.

 

رمان ترس از هوس قسمت یازدهم

 

قسمت دهم رمان ترس از هوس