رمان ترس از هوس قسمت اول

رمان ترس از هوس قسمت اول

رمان ترس از هوس قسمت اول

رمان ترس از هوس قسمت اول

با تکان هواپیما از خواب پریدم و کتاب روي پاهایم سر خورد و کف هواپیما افتاد. خم شدم تا آن را بردارم. ولی
کسی که کنار من نشسته بود سریعتر از من خم شد و کتاب را که تقریبا زیر پاي خودش افتاده بود، برداشت و
به دستم داد. سرم را بلند کردم و با لبخندي از چهره ي جوان و خنده رویش تشکر کردم. وقتی که من سوار
شدم هنوز صندلی کناري من خالی بود. من تقریبا اولین مسافري بودم که سوار شده بودم و خسته و خواب آلود،
همان لحظات اول خوابم برده بود و متوجه نشده بودم که چه زمانی صندلی کناریم پر شده است.
– مرسی!
کتاب را جلوي چشمانش گرفت و جلدش را نگاه کرد و با لبخندي دوباره و به فارسی غلیظ و با لهجه ایی گفت:
– بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
خنده ام را فرو خوردم و دستم را براي گرفتن کتاب پرواز با خورشید فریدون مشیري دراز کردم. کتاب را کف
دستم گذاشت و دست دیگرش را به طرفم دراز کرد. کتاب را روي زانوانم گذاشتم و با او دست دادم.
– ادل کریمی
به چهره خندان و زیبایش لبخند زدم. از آن چهره هایی داشت که دوست دارید هر از چند لحظه نگاهی به آن
بیاندازید تا همان انرژي مثبت نهفته در چهره اش به شما هم انرژي بدهد. تا حدودي مرا به یاد ماهی انداخت.
منهاي موهاي شرابی رنگش که پسرانه کوتاه شده بود. چهره ي پر از شیطنت و چشمان درشت اش مرا به یاد
ماهی عزیزم انداخت. دستم را در دستش گذاشتم و او دستم را محکم فشرد و تکان داد. از نحوه دست دادنش
هم مشخص بود که علاوه بر چهره شاد، داراي روحیه ي شادي هم هست. محکم و پر انرژي. نه مثل من
خسته و بی حال!
با اشاره به کتاب شعرم ادامه دادم:
– فارسی رو خوب بلدید.
لبخند باز و گشاده ایی زد و سرش را تکان داد.
– پدرم ایرانیه. مادرم هم نصفش ایرانیه.
سرم را مودبانه تکان دادم و او با انگشت شصت به صندلی کناریش اشاره کرد و گفت:
– این هم دوست پسرم، بابی.

او کاملا چرخیده بود و رو به من قرار گرفته بود و چون کمی درشت هیکل بود من نمی توانستم جناب بابی را
که او معرفی کرده بود، ببینم.
کمی خم شدم و از کنار شانه ي او به مرد جوانی که روي صندلی لم داده بود نگاه کردم. درشت هیکل و قد
بلند بود. به طوري که علی رقم اینکه روي صندلی به جلو سر خورده بود، ولی پاهاي بلندش نمایانگر قد بلند او
بود. با تعجب نگاهش کردم. بابی اسم مخفف و خودمانی بود که آمریکایی ها به رابرت داده بودند و رابرت را
بابی صدا می کردند. ولی او با آن چهره کاملا شرقیش مرا کمی به تردید انداخت. چشمان سیاه و کشیده و
ابروان پرپشت مردان ایرانی را داشت. بی تفاوت به من که نگاهش می کردم مشغول حل کردن جدول کلمات
متقاطع بود. چهره اي جذاب و مردانه داشت. اما چیزي که در لحظه اول توجه مرا جلب کرده بود، قد بلند و
صورت جذابش نبود. سرش بود که موهایش را از ته تراشیده بود و با آن کت و شلوار کراوات مشکی، درست
شبیه به شخصیت فیلم هیت من شده بود!
بی توجه به نگاه من حتی سرش را هم بلند نکرد تا نگاهی به من بیندازد، سلام و اظهار آشنایی پیشکش.
دوباره به ادل کریمی نگاه کردم که با شیفتگی به کتابم نگاه می کرد. کتاب را به طرفش گرفتم و گفتم :
– این براي شما. به نظرم خیلی دلتون رو برده. من نازلی کسروي هستم.
از گوشه چشم دیدم که جناب بابی سرش را از روي جدول درون دستش بلند کرد و با کنجکاوي به من نگاه
کرد. چند ثانیه، و بعد دوباره به جدال با جدولش مشغول شد.
ادل خندان و با شوق کتاب را از من گرفت و گفت:
– واقعا مطمنی که میخواي بدیش به من؟
با خنده سرم را تکان دادم.
– واي مرسی….
بعد به طرف بابی چرخید و با هیجان رو به آن کوه یخ گفت:
– واي بابی ببین خانم کسروي چه هدیه به من دادن!
دوباره سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد. چشمانش ترسناك بودند. سرد بود و بسیار بسیار خونسرد و نافذ.
دوباره سرش را پایین انداخت و به کارش مشغول شد.
تمام پرواز نیویورك پاریس را ادل یک بند حرف زد و جناب بابی هم بی تفاوت به صحبتهاي ما سرش به کار
خودش گرم بود. و من در عجب بودم که آیا واقعا بین آنها رابطه دوستی وجود دارد؟

رمان ترس از هوس قسمت اول