رمان جذاب ستاره قسمت دوم

رمان جذاب ستاره قسمت دوم

رمان جذاب ستاره قسمت دوم

رمان جذاب ستاره قسمت دوم

 

امیرعلی که ماشینشو از پارکینگ بیرون اورده بود سرشو از شیشه بیرون کشید و گفت:

امیرعلی_تحویل بگیر ستاره خانووم

_سلااام امیروو
امیرعلی_کوفت امیرو..داریم میریم بیرون نمیای بریم؟؟
_نه امیرو خسته ام از خرید برگشتم
امیرعلی‌_باشه پس میبینمت …سامان داداش بدو که دیر شد

سامانم دوتا انگشت اشارشو گذاشت کنار شقیقه اش و گفت:

سامان_عزت زیاد پرنسس

_اینجوری حرف نزن بدم میادا..خداحافظ
ماشینمو بردم توی پارکینگ..

(من توی یک خانواده چهار نفره زندگی میکنم..پدرم سپهر رستگار و متخصص مغزو اعصابه و مادرم دکترای بهداشت و تغدیه اس..برخلاق نظر پدرم و مادرم که میخواستن منو سامان یکی از شاخه های پزشکی رو انتخاب کنیم ولی ما به معماری علاقه داشتیم و معماری خوندیم)
_سلاام من اومدم

مامان_چه خبرته؟ یواشتر دیوونه بابات خوابه..
_وا مامان جونم چه وقته خوابه؟؟ بعدشم سلام کردما!!!

مامان _علیک سلام ساعت 11:30 شبه الان وقته اومدنه؟مگه قرار نبود زود برگردی؟

مامانم باتموم مهربونی هاش میخواست خودشو جدی و بداخلاق نشون بده ولی من میدونم چه قلب مهروبی داره…
تموم کاراش واسم شیرینه و فقط خدا میدونه چقد دوسش دارم..

‌_مامان گلی با ترانه رفته بودم خرید..(به کاور لباس هام اشاره کردم‌)و گفتم
_ترانه را میشناسی خیلی سخت خرید میکنه و اینجوری شد که دیرشد مجبور شدیم بیرون شاممونو بخوریم..

مامان_بله دیگه دست پخت مادرتو ول میکنی میری آشغال های بیرونو میخوری فردا پس فردا مریض میشی میمونی رو دستم

خنده ام میگیره از کارهاش مادرت دکتر تغذیه باشه همینه دیگه

برای پایان دادن و فرار از موضوع فوری صورتشو بوسیدم و گفتم:

_باشه ببخشی دیگه تکرار نمیشه

مامان_خبه خبه گول خوروم بدو برو لباس هاتو عوض کن حواست باشه بهم نریزیااا…

اینم یکی از وسواس های مادرمه که همه چیز باید سرجای خودش باشه و نظم خونه بهم نریزه..

_چشمممم قربونت برم

مامان‌_خدانکنه مادر..

وارد اتاقم شدم و یه نگاه به اتاق مرتبم میندازم و میدونم مرتب بودن اتاقم به لطف مامان مهربونمه…

یه اتاق 12متری،تخت یک نفره چوبی خیلی خوشگل با تاج بلند و منبت کاری شده،سمت راست اتاق،
و میزتوالت سمت چپ روبه روی تخت و پایین تخت سمت راست میز کامپیوترمه یه فرش شیش متری ابریشمی قرمز-مشکی و پرده قرمز اتاقمو کامل میکرد…
اتاقم مشکی و قرمزه

.حوصله نداشتم دوباره لباسمو پروو کنم بایه جهش لباسامو عوض کردم و روتختم دراز کشیدم…

اصلا متوجه نشدم کی خواب مهمون چشام شد..
چشم که باز کردم هوا روشن بود..
هنوز ساعت هشته..وای خدا چقد سرم درد میکنه..
از تختم جدا شدم ..رفتم توی حال..

خونه خیلی ساکته ادم خوابش میگیره..
صدای مامان و بابا از آشپزخونه میاد…

_سلام!!

بابا_سلام دختر گلم صبح بخیر!

مامان_سلام عزیزم

_سامان نیومده؟؟

مامان_نه دیشب قبل رفتن گفت که شب خونه خالت میمونه..

_خوبه ها اقا سامان چند شب چند شب خونه نمیاد..اما من کافیه یک ساعت دیر کنم

مامان_ستاره اول صبحی شروع نکن صدبار گفتم تویه دختری شرایطط فرق میکنه..

بابا_ولش کن خانوم بزار غرشو بزنه..چیکار داری دخترمو؟ غر بزن بابا جون ..غر بزن

_وا؟ بابا جون الان ازم دفاع کردی؟
واقعاکه!!اصلا من سرم درد میکنه یه قرص به من بده مامان جونم

مامان_اول صبحی قرص میخوای چیکار ؟ اول بیا صبحونه بخور بعدا اگه خوب نشدی قرص بخور..

بحث کردن فایده نداشت سرمو انداختم پایین و سمت رفتم خواستم صندلی و بکشم که با صدای مامان یک متر پریدم هواا!!!

مامان_کجاااا؟؟؟

_وای خدا..ترسیدم مامان!! خودت گفتی بشینم..

مامان_برو صورتتو بشور دختره خرس گنده
..

رمان جذاب ستاره قسمت دوم

 

رمان عاشقانه تابو قسمت دوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و پنجم

رمان فرشته پنهان قسمت اول

رمان ستاره قسمت اول

رمان عاشقانه تابو قسمت اول

رمان ترس از هوس قسمت اول