رمان جذاب ستاره قسمت ششم

رمان جذاب ستاره قسمت ششم

رمان جذاب ستاره قسمت ششم

رمان جذاب ستاره قسمت ششم

را افتادیم سمت اتاق و لباسامونو پوشیدیم بعد از تبریک مجددا و روبوسی با نازی رفتیم..

بچه هارو رسوندم و رفتم خونه و رو پله ها احساس میکردم تلو تلو میخورم..
یه لحظه وایسادم..وای خدا

چشم شده من؟ چرا سرم گیج میره؟
فک کنم خوابم میاد..اووف

خودمو ب اتاقم رسوندمو همونجور پریدم رو تخت نفهمیدم چطور خوابم برد..

با.احساس سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم
.اخ اخ سرم..

نگا ب ساعت کردم
چشام چهارتا شد!!!!!!ساعت

یک ظهر بود..!
وای من چقد خوابیـــدم..

همونجوری تو فکر رفتم دستشویی..
نگام تو آینه به خودم افتاد..!!!!
یه جیـغ بنـفش کشیدم

خواستم فرار کنم که با یه کم فکر کردن فهمیدم خودمم..

وای خوایا من چرا اینجوری شدم؟
دیوونه نشم؟ اصلا من چرا همش سرم درد میکنه؟

ولش کن بعدا بهش فکر میکنم..!!
خخخخ!
مشغول پاک کردن ارایشه دیشبم که پخشه صورتم بود شدم..

لباسامو عوض کردم و رفتم پایین..

وای چه بوی قرمه سبزی میاد ..به به
مامانم تو آشپزخونه بود رفتم تو آشپزخونه..

_سلام مامانه خوشگلم به به چه بویی را انداختین امروز سرکار نرفتین؟

مامان_سلام خانوم خوابالو..امروز حوصله نداشتم زود برگشتم..ضمنا میزاشتی ۲ساعت دیگه بیدار میشدی!!

_قربون دستت غذامو که بخورم میرم
یه سر دیگه ام میخوابم..نمیتونم که حرف مامان گلیمو زمین بندازم..

مامان_خبه خبه نمک نریز بیا کمکم سالاد درست کن..

_چشم

مشغول سالاد درست کردن بودم نیم ساعت بعد سامان با صدای بلند سلام کرد

سامان_ســــــــــلام

مامان_سلام پسرم خسته نباشی

_ســــــــــلامممم سامی

سامان_صد دفعه گفتم سامی نه سامان خوبه منم به تو بگم ستی؟؟

یه خیار تو دستم گرفتم گاز زدم ابرو بالا انداختم گفتم:

_ نمیتونیم بگی

سامان خواست حرف بزنه مامان پرید وسط گفت:
_بس کنین سامان برو دست و صورتتو بشور الان باباتم میاد غذا بخوریم ..زودد

سامان دست گذاشت رو چشمش گفت:

سامان_چشم مامانه گلم

یه بوس هواییم براش فرستاد و رفت..
ایش خودشیرین..

نیم ساعت بعد باباهم اومد ناهارو خوردیم ظرفارو شستم
رفتم تو اتاقم..

دراز کشیدم داشتم فک میکردم که چقد رفتاره
دیشبم زننده بوده …
واای فکرشم کلافم میکنه..
دیدم صدای زنگ میاد….!!

خواستم پاشم ببینم کی اومده صدای مامانم اومد:

مامان_خوش اوموین بچه ها

_……

مامان_اره تو اتاقشه

_…..

بعدش صدای در اومد ترانه و الی اومدن داخل..

ترانه_ســــــــــلام ستییییی جونم چطوری عشقم؟

الی_سلام ســـــلام

_سلام خل و چلای خودم چه عجب از اینورا؟؟؟

ترانه_همچین میگه از این ورا انگار ما نبودیم دیشب پیشه هم بودیما

_خب حالا من یه چیزی گفتم جدی نگیر خواستم جو عوض بشه..

الهام مانتو شالشو پرت کرد روی صندلی میز توالتم و با دستاش تند تند خودشو باد میزدو غر غر میکرد..

الی_آخ چقد گرمه هوا وای وای..ترانه گولم زد گفت با ماشین میریم ولی کل مسیر منو پیاده آورد.. آبپز شدم رفت..

ترانه_همش دوتا خیابون پیاده روی کردیاا یه کم پیاده روی کنی واست خوبه چربی هات آب میشن..

 

رمان جذاب ستاره قسمت ششم

 

همچنین بخوانید:

رمان عاشقانه تابو قسمت ششم

رمان فرشته پنهان قسمت پنجم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هشتم

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم