رمان جذاب ستاره قسمت هشتم

رمان جذاب ستاره قسمت هشتم

رمان جذاب ستاره قسمت هشتم

رمان جذاب ستاره قسمت هشتم

 

الی_ آره جانیاره اینجا چیکارمیکنن؟
ترانه_ بچه ها زشته بریم جلو دارن نگاهمون میکنن..
رفتیم نزدیکشون و بعداز سلام واحوال پرسی فهمیدم اون پسری که نمیشناختم اسمش نیماست و دوست صمیمیه جانیاره!

اون شب برخلاف تصورم که فکرمیکردم با اومدن اونا شبم خراب میشه خیلی خوش گذشت…

نیما پسرخونگرم وخنده رویی بود وهمش سربه سر جانیار میذاشت ولی نمیدونم چرا همه ی پسرها فکرمیکنن اگه اخم کنن جذاب میشن

واین آقا جانیار دیگه خیلی تو ژست جذاب بودن رفته بود و تمام شد اخم کرده بود وحتی یک ثانیه هم گره ی پیشونیش باز نشد!

بعدازشهر بازی رفتیم سفره خونه..
هفت نفری روی یک نیمکت نشستیم ومن آخر نیمکت نشسته وپاهامو آویزون کرده بودم وجانیارهم بعد از سفارش اومد درست روبه روی من نشست

نمیدونم چرا ازش خجالت میکشیدم.. بااینکه حتی یک کلمه هم حرف نمیزد..
ولی نیما حسابی گرم گرفته بود

حیف داشت آخرهفته از ایران میرفت حیففف!
داشتم چای نباتمو داخل فنجان سفید رنگ به هم میزدم..

یه لحظه سرمو بلند کردم که متوجا نگاه خیره ی جانیارشدم..
انگار تبهر خاصی توی خیره نگاه کردن داشت..

فکرمیکردم مسیرنگاهشو عوض کنه اما همونطور که زوم من بود دود غلیظ قلیون رو توی صورتم فوت کرد

سرمو پایین انداختم.. هیچکس متوجه ما نبود و همه سرگرم شوخی وجک گفتن بانیما بودن..

منم که اصلا تو باغ نبودم. بازم سرم درد گرفته بود.. این دفعه بخاطر دود وبوی تنباکو بود..
کلافه شده بودم.. بی حوصله ازجام بلندشدم و گفتم:
_من میرم دستشویی وبدون محلت دادن به زدن حرف های اضافه ازاونجا دورشدم!

رفتم توی سرویس بهداشتی وجلوی آینه به خودم نگاه کردم..
چشمام قرمز شده بود.. یه کم موهامو مرتب کردم وچندثانیه چشمامو بستم!

وقتی چشمامو بازکردم جانیارو توی آینه پشت سرم دیدم..
بادیدن یه دفعه ایش یک متر پریدم هوا وجیغ خفه ای کشیدم..

_وای ترسیدم!!!!!!!!!!
بادیدن حالت من به خنده افتاد وگفت:
_ببخشید نمیخواستم بترسونمت!
اما من نشنیدم چی گفت.. تمام حواسم به لبخند قشنگ روی لبش بود..

پس خندیدنم بلده… چقدر خوشگل میخنده خدای من!!
جانیار_ ستاره خانم؟ حالتون خوبه؟

به خودم اومدم.. صدامو صاف کردم..
_بله ممنون.. شما چرا اومدید؟
جانیار_ترانه خانم نگران شدن ومن جای ایشون اومدم..

دستشو توهوا تکون داد وگفت:
_محیط اینجا خوب نیست!

ای ترانه ب موززییی! عجب آب زیرکاهیه این دختره دیوونه!

_ممنون. لطف کردید مشکلی نبود که نگران کننده باشه!
جانیار_ بریم؟
گیج نگاهش کردم که دستشو سمت راه خروجی بلند کرد که سریع گفتم:
_بله بله.. بفرمایید!

داشتیم آروم آروم میرفتیم سمت بچه ها که جانیار گفت؛
_ستاره خانم..

بله؟

جانیار_ میشه کنار من راه برید؟ اینجوری همه فکر میکنن من افتادم دنبالتون..خوبیت نداره..

با این حرفش به فاصله مون نگاه کردم ..
من چند قدم باهاش فاصله داشتم.
با خجالت ایستادم و اونم خودشو بهم رسوند

جانیار_حالا خوب شد!!

دوشادوش ام راه افتادیم سمت بچه ها بوی عطر تلخشو کاملا حس میکردم..
رسیدیم به بچه ها..

نگاهم به جانیار که پشت ترانه بود افتاد.
اوه اوه..
آبروم رفت..!
وای خدایا ندیده باشه..
التن پیش خودش فکر میکنه چه توفه ایم هست..
ترانه میخواست یه حرف دیگه بزنه که پامو گذاشتم رو پاش..
بهش نزدیکتر شدم و گفتم؛

_ببند ترانه آبروم رفت..

همه کفشاشونو پوشیدن و به سمت در خروجی حرکت کردیم..
که نمیا گفت:

نیما_بچه ها امشبو مدیون نازنین خانوم هستم..

نازی_لطف دارید آقا نمیا من کاری نکردم..پیشنهاد بهار بود..

نیما_در هرصورت ممنونم از همه بخصوص جانیار عزیز که امشب منو با این جمع آشنا کرد ..
قدرشناسانه به جانیار نگاه کرد و ادامه داد؛

نیما_من دارم واسه یه مدت نامعلوم از ایران میرم و ادخر هفته میخوام یه مهمونی کوچواو و دوستانه توی خونه خودم ترتیب بدم..خیلی خوشحالم میکنید تشریف بیارید..

بهار_وای آقا نیما چرا میخواید برید ؟ مگه ایران چه مشکلی داره؟ (اینقد بار این حرفارو زد دل منم آب شد چه برسه به نیما)

نیما_من دلایل خودمو دارم بهار خانوم ایران مشکلی نداره..!!

خلاصه بعد از موافقت همگی واسه رفتن به مهمونی و خداحافاظ از همگی جداشدیم..
برخلاف تصورم جانیارو نیما جدا اومده بودن..
فکر کنم ماشین جانیار باشه پون خودش پشت فرمون نشست..ماشینش جنسیس کوپه بود..
بهار و نازیم با ماشین نازی رفتن
منو الهامو ترانه ام با ماشین من رفتیم..

 

رمان جذاب ستاره قسمت هشتم

 

 

همچنین بخوانید:

رمان عاشقانه تابو قسمت هشتم

رمان ترس از هوس قسمت پنجاه

رمان جذاب ستاره قسمت هفتم