رمان جذاب ستاره قسمت هفتم

رمان جذاب ستاره قسمت هفتم

رمان جذاب ستاره قسمت هفتم

رمان جذاب ستاره قسمت هفتم

 

الی_من چربی دارم؟من؟ببین ترانه با هیکل من شوخی کردی نکردی ها…
ترانه خواست جوابشو بده که همون موقع مامانم در زد با یه سینی شربت البالو وارد اتاق شد

الی_وایییی خداخیرت بده
خاله دست پنجولت طلا داشتم از تنشگی میمردم
مامان_نوش جونت عزیزم..!

مامانم ک رفت ..نشستیم با
بچه ها از هر دری حرف زدن
ک اصلا متوجه گذر زمان نشدیم..

ترانه_راستی ستاره دیشب
حالت خوب نبود؟چرارزودبلند
شدی؟؟

اخخخخ یاد حال دیشبم افتادم

-نمیدونم یه دفعه سرم درد
گرفت وتمام بدنم گر گرفته بود..
اصلا نفهمیدم چطوری برگشتم خونه..
نمیدونم چم شده بود..
حتی نفهمیدم کی خوابم برد..

الهام_شاید چیز خورت کردنوخبرنداری!!!

اینو گفت و لبخند مرموزی روی لباش نشست ..

ترانه_ستاره خیلی خنگی بخدا وقتی گارسون اومد سر میز منو الهام متوجه شدیم که لیوانتو اشتباه برداشتی
ولی الهام گفت بزار یه کم بهش بخندیم..
ولی وقتی دیدیم داری به خوردنش ادامه میدی
فکر کردیم که میدونی چی برداشتی
بعدشم که نازی اومد با اون
پسره دیگه فراموش کردیم
شب همش عذاب وجدان داشتم…

ترانه_عذاب وجدان داشتم نکنه حالت بد بشه این شد اومدیم ببینیم زنده ای یانه!

داشتم ازحرفاشون شاخ درمیاوردم!
_یعنی مشروب خوردم؟؟؟
پس اون تلخی؟؟

_وای ترانه من
فکرکردم ازاین نوشابه انرژی زاهاس
فکرکردم جدیده وای
خیلی نامردین بچه ها خیلیی

الی_خانومه خوش حواس یعنی به
طعمش دقت نکردی؟؟؟

_خب فکرکردم ازاین ردبول
جدیداس…وای خدای من…!!!

ترانه_منم فکرنمیکردم متوجه
نمیشی واسه همین چیزی نگفتم

_زحمت کشیدین واقعا…واسه جفتتون دارم
داشتم به خنگ بازی دیشبم فکر میکردم…

وای خدایا اگه بابامنوتوی این
حال میدید دیگه نمیزاشت هیچ
مهمونی برم…

پاشدم دوتاشونوگوش مالی
حسابی دادم…
که اعتراض مامان جونم بلند شد.
بعد از نصیحت های مامانم که
شامل دیگه بزرگ شدین
من تو سن شمادوتا بچه داشتم
وووو…
گوشیه ترانه زنگ خورد

_جانم نازی؟
_مرسی عزیزم خوبیم
_اتفاقا الان پیش ستاره ایم….

_نه عزیزم منوالهام خونه ستاره ایم…
_باشه عزیزم خبرشوبهت میدم…
_خداحافظ

_چی میگفت نازی؟
ترانه_میگه بهار بلیط های پارک ارم
نیم بها خریده کارتهاش زیادن
بیاین بریم استفاده کنیم ازش

الی_امروز؟روز شنبه؟؟اصلا
توی پارک ارم این موقع ها پرنده
هم پرنمیزنه ؟؟؟
نمیخواد بابا زنگ بزن بگو نمیاییم..
اونم باکی بریم؟؟بهار!!!اه اه
خیلی ازشم خوشم میاد!؟؟؟

ترانه_منم از بهار خوشم نمیاد
الان زنگ میزنم میگم ما نمیتونیم بیایم
خواست زنگ بزنه که دستشو گرفت

(بچه پروها منو ادم حساب نکردن..حالا که اینجوری شد میریم خوبشم میریم)

گفتم:صبر کن ببینم چی چی رو زنگ میزنم؟مگه من گفتم نمیرم؟
اتفاقا میرم شماهام میاین

الهام_ستاره شوخی میکنی؟
میدونی من ازبهار خوشم نمیاد

_خوشت نیاد مگه میخوای کولش کنی؟
ترانه_یعنی میگی بریم؟جدی؟جدی؟
_اره میریم بزنگ بگو میایم..

الهام_من نمیام
_باشه نیا منوترانه میریم!

الی_نه بابا؟اونوقت خیلی خوش بحالتون نمیشه؟اصلا منم میام..

با این حرف الهام دوتاییمون زدیم زیر خنده …میدونستم خیلی حسوده…

_ترانه زنگ بزن ببین کدوم قسمت هستن گمشون نکنیم
ترانه_اونجارو ببین…

با این حرف ترانه رد نگاهشو دنبال کردم رسیدم ب نازی و بهار که
دوتا پسر همراهشون بودن…

الی_اینادیگه کین؟وای این
که همون پسر اس چی بود اسمش؟

_جانیار…

 

رمان جذاب ستاره قسمت هفتم

 

 

همچنین بخوانید:

رمان عاشقانه تابو قسمت هفتم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و نهم

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم