رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

 

تو فکر بودم..
یه لحظه نفسم قطع شد و درد شدیدی توی ساق پام احساس کردم..
دیدم ترانه خیر ندیده اس که از زیر میز پامو لگد کرده..

_آخخخ دیوونه مگه مرض داری؟ آخ پام…!

ترانه_تاتو باشی چشم چرونی نکنی..خوردی پسر مردومو….!!

_دیوونه پامو شکستی من چیکار دارم؟ میخواستم ببینم چیکار میکنه..

الی_وای الهی دورش بگردم چقدر خوشگله..حق داری خیره بشی عزیزم منم بودم خیره میشدم..اوه اوه داره میاد سمت ما…

ناخوداگاه دست کشیدم موهام که مرتبشون کنم ..چند ثانیه بعد نازی به همراه اون پسره اومدن سرمیز ما..

نازی با صدای جیغ جیغوش شروع کرد ب حرف زدن

نازی_ببخشید بچه ها من امشب سرم شلوغه از خودتون پذیرایی کنین

الی_نازی جون نمیخوای معرفی کنی؟ با چشمو ابرو به پسره اشاره کرد..

نازی_اوه عزیزم اصلا واسه همین اومده بودم..ایشون پسرعمه عزیزم جا…

_جانیار رادفر هستم خوشبختم.

این تن صدای بم و مردونه جانیار بود که حرف نازنین و قطع کرده بود..
نازی با قیافه عبوس که با لبخند زدن سعی در پوشاندنش داشت گفت:

نازی_عزیزم منم داشتم همینو میگفتم..

جانیار نگاهی پر اخم به نازی انداخت..
نازی که خورده بود توی ذوقش دیگه چیزی نگفت…

ترانه و الی با احترام بلندش و خودشونو معرفی کردن
و جانیار با روی خوش باهاشون دست داد و ابراز خوشبختی کرد..

نوبت به من رسید..
منم اجبارن بلند شدم …

_ستاره رستگار هستم خوشبختم

بای صدای گیراش گفت:

جانیار_خوشبختم و دستشو سمتم دراز کرد..
دستشو گرفتم خواستم ولش کنم ولی دستمو محکم تر گرفت..

سرمو بلند کردم و به چشم های خوش رنگش نگا کردم..

تازه فهمیدم از نزدیک خیلی جذاب تره
چشماش مثل کاسه خون بود
توس چشماش غرق شده بودم که نازی گفت:

نازی_عزیزم بریم به بقیه دوستام معرفیت کنم..
جانیار دستمو ول کردو گفت:

جانیار_فعلا با اجازه

وقتی به خودم اومدم جانیار رفته بودگیج بودم

از حرکتش دستای داغمو به صورتم کشیدم..
خدایا من چم شده یه دفعه..

یه اقایی توی میکروفون همه رو به شام دعوت کرد..

حرکت کردیم سمت سالن غذا خوری!
نمیدونم چرا رو هوا داشتم راه میرفتم..
احساس میکنم روم باز شده همش
میخام حرف بزنم..
دوس دارم برم وسط برقصم …
وااای چه خوبـه.!!!

تو همین فکرا بودم چشمم به غذا افتاد..
اوووف دوس دارم همه رو بخورم.!
واسه خودم غذا ریختم و نشستیم با بچه ها سر میز مشغول شدیم.!!!

واایی چقد غذا خوردم..
احساس میکنم دارم میترکم..
هر قدم که برمیداشتم احساس خفگی میکردم
نیم ساعت گذشت دیدم.نه خوب نمیشم ..
بهتره برم..
به بچها گفتم:

_بچه ها من یه خوروه حآم خوش نیست میخوام برم خونه شماهام میاین؟

ترانه_وا چت شده توکه خوب بودی؟؟

الهام_راس میگه چی شده؟؟
اووف حالا کی واسه اینا توضیح بده..
دارم پس میوفتم اه..
با کلافگی گفتم:

_نمیدوونم..بلاخره میاین یا نه؟

ترانه_اره من میام

الهام_منم میام تنها وایسم چیکار

_پس بریم

 

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

 

 

همچنین بخوانید:

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هفتم