رمان جذاب ستاره قسمت چهارم

رمان جذاب ستاره قسمت چهارم

رمان جذاب ستاره قسمت چهارم

رمان جذاب ستاره قسمت چهارم

 

خب خداروشکر بخیر گذشت…
کنارجاکفشی بودم که یه دفعه سامان گفت:

سامان_صبر کن ببینم پرنسس نمیای قبل رفتن صورت ماه داداشتو ببوسی؟

ای درد بگیری ساپان چه وقت بوسیدنته اخه؟؟
الان بابا سایه ی چشمم رو ببینه ممکن نیست بزاره برم..گفتم:

_الان دیرم شده داداشی برگردم از خجالتت درمیام…

کفشمو پوشیدمو به سمت ماشینم پرواز کردم..
اخیش بخیر گذشت..
زنگ زدم به ترانه و گفتم بیاد بیرون…
تلفنم تموم نشده بود که رسیدم دم خونشون که هم زمان درحیاطشون بازشد سوار شد و حرکت کردیم

ترانه_به!!سلام خوشگل خانوم امشب خبریه ؟؟؟چیکار کردی!!!

_سلام تو که آرایشت هزار برابر منه

ترانه_ بله دیگه من هرچقدرم بمالم که بتو نمیشم

_به قول مامانم خبه خبه گول خوردم، زنگ بزن الهام بگو بیاد پایین..

طبق ادرسی که نازنین داده بود جلوی یه خونه باغ بزرگ پارک کردم..
لباسمو مرتب کردم الهامم رژشو تمدید کرد و
پیاده شدیم…

ترانه_بچه ها از کنارم تکون نمیخورین ها..منو تنها نمیزارین ها..از الان گفته باشم..

الهام_چقدر شلوغه اینجا،،مگه عروسیه؟
یه تولد که دیگه این همه ریختو پاش نمیخاد

الهام توی خانواده ای زندگی کرده که زیادی به اصراف و زیاده روی اهمیت میدن و از نظر مالی ام حد وسط هستن
خبر نداره که نازی حقوق یه کارمندو میده واسه فرنچ ناخن هاش.

ترانه_ستاره قبول داری حرفمو؟

برای اینکه دوباره کلید نکنه حواست کجاست بدون فهمیدن حرفاش گفتم:

_آره حرفتو قبول دارم بریم داخل دیگه زشته اینجا ایستادیم…

زنگ زدیم و وارد حیاط شدیم وبا سیلی از جمعیت روبه روبه شدیم…
همه ی دخترپسرای تزیین شده از پارچه های ساتن سفید،
نشسته بودن واقعا چیزی از عروسی کم نداشت’
داشتیم میرفتیم یه سمتی بشینیم
که نازنین باشورو هیجان زیادی اومد سمت ما

نازی_وای دوستای عزیزم خوش اومدین….

ماهم تک تگ تولدش رو بهش تبریک گفتیم و روبوسی کریدیم..

بعد از اون نازی گفت:

نازی_ یه میز چهارنفره مخصوص خودمون گذاشتم دنبالم بیاین

اول کادو هارو روی میزی که مخصوص کادوها بود بعدش دنبال نازی به سمت میز رفتیم..

یه جای دنج و خنک نازی رفت واسه پذیرایی بقیه مهموناو
ماهم مانتوهارو که روی لباس مجلسی پوشیده بودیم درآوردیم..
ولی کسی شالشو برنداشت..
داشتم آب میوه ای که گارسون ها آورده بودنو میخوردم،
چقدرم تلخه لامصب انگاری زهرماره مثلا شربته!!
متوجه نگاه خیره یه نفر شدم..

سمت راست من یه میزپایه بلندبود که نوشیدنی ها روی اون قرار داشت..
نگاهم به یک تقریبا پسر28ساله خورد.

تنهایی کنارمیز ایستاده بودو نگاه خیره اش سمت ما نمیدونم چرا!!!!؟
منم داشتم نگاهش میکردم …
انگار اصلاتو این دنیا نبود…چقدرم خوش قیافه اس
قدبلند،هیکل ورزشکاری،داشتم دقیق براندازش میکردم که باهم چشم تو چشم شدیم..
وای خاک به سرم…آبروم رفت!
خیلی سریع مسیر نگاهمو سمت ترانه عوض کردم ترانه و الهام داشتن غیبت بهار،یکی از بچه های دانشگاه که امشب تو مهمونی بود رو میکردن منم وارد بحثشون شدم..

_بسه بابا گناه داره چقدر غیبتشو میکنین..

الی_تقصیر خودشه میخاست یه جوری لباس نپوشه که مردم پشتش حرف بزنن

ترانه_اخه کی با لباس بنفش سایه نارنجی میزنه؟

اصلا حواسم به حرفاشون نبود…دوباره نگاهمو به سمت میز چرخوندم…
دیدم داره نگاهم میکنه..وای قلبم شروع کرد بندری رفتن..
همین که دیدم دارم نگاهش میکنم لیوانشو بالا برد و سمت من نشونه گرفت ولاجرعه سرکشید!!!!
این یعنی چی ؟؟الان مثلا به سلامتی من خورد؟؟؟
حالا من چرا دارم مثل بز نگاهش میکنم؟؟

 

رمان جذاب ستاره قسمت چهارم

 

رمان عاشقانه تابو قسمت چهارم

رمان فرشته پنهان قسمت سوم

رمان جذاب ستاره قسمت سوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و ششم