رمان ستاره قسمت اول

رمان ستاره قسمت اول

رمان ستاره قسمت اول

رمان ستاره قسمت اول

 

خلاصه رمان ستاره

ستاره دختری ازجنس شیشه باقلبی پرازمهربونی.. پراز روحیه وشادابی.. ستاره تک دختر خانواده رستگار تومهمونی باجانیار آشنا میشه وعاشق میشه.. اما مشکلات بزرگی سرراهش قرار میگیره وازخود گذشتگی میکنه وعشقشو ترک میکنه.. این اتفاق باعث سوتفاهم میشه وجانیار فکرهای اشتباه میکنه.. آیا این سوتفاهم ها برطرف میشه؟؟
بریم باهم بخونیم..

 

رمان ستاره قسمت اول

ترانه: باورم نمیشه ستاره چطوری تونستی باباتو راضی کنی؟

یعنی قبول کرد ب اون مهمونی بری؟

ستاره_وای ترانه چقدر تکرار میکنی قبول کرده که الان اینجام ببین اون لباس مشکی چطوره؟
هم پوشیدس هم شیکه..

( اسم من ستاره اس ستاره رستگار 24سالمه..مهندسی معمماری خوندم..البته یه مهندس بیکار!!!

الان با ترانه بهترین دوستم اومدیم واسه تولد نازنین(دوست مشترکمون) خرید کنیم.. البته به سختی تونستم پدرمو راضی کنم که اجازه رفتن به این مهمونی رو بده…

نازی دختر ازادو بی پرواییه و پدرم مخالف این همه ازادیه بخاطر همین رفتن به این مهمونی کلی زحمت داشت..

همینطوری تو فکر بودم و نگاهم به لباس ماکسی مشکی بود که توی ویترین مغازه خودنمایی میکرد

،که متوجه ترانه شدم داشت بال بال میزد به حرفش توجه کنم که منم بی توجه به حرکاتش دستشو کشیدم و گفتم:

حرف نباشه ترانه بخدا خسته شدم پاهام تاول زد. سه ساعته منتظرم لباس بخری حالا نوبت منه همینو انتخاب میکنم..

ترانه_وا؟ میگم دیوونه ای بگو نه،من دوساعته دارم پرپر میزنم میگم قشنگه برو واسه پروو،حواست کجاس خانوم؟؟؟

باهم داخل مغازه شدیم و به فروشنده گفتم اون لباسو بیاره..

لباس تو تنم عالی شده بود ، کیپ تنم بود هیکلمو به خوبی نشون میداد..

همونطور داشتم تو اینه به خودم نگاه میکردم،
ترانه رو که داشت با در کشتی میگرفتو صدا زدم..

با هیجان و خریدارانه نگاهم میکرد
ترانه_وای ستاره عالیه به پوست سفیدت خیلی میاد..

_پس همینو میگیریم برو حساب کن..کارتمو بهش دادم و مشغول عوض کردن لباسم شدم..

بعد از اون یک لباس دکلته قرمزو یک کفش پاشنه 5سانتی مشکی مجلسی هم خریدم..

چون قدم بلنده همون 5سانتم زیاده ولی کفش پاشنه،راه رفتنو قشنگ و خانومانه میکنه…منم که خااانوم..

خلاصه اون شب کلی خرید کردیم بعد از خوردن یه شام درست و حسابی ترانه رو رسوندم خونشون که با خونه ی ما دوسه تا خیابون فاصله داشت..

ماتوی یه برج توی شمال شهر زندگی میکنیم..
تو همین فکرا بودم که رسیدم خونه خواستم ریموت بزنم که…

در باز شد و امیرعلی(پسرخالم) داشت با ماشین خوشگلش میومد بیرون

..تو دلم چندتا فوش خوشگل بهش گفتم و دنده عقب گرفتم.
پشت بندش سامان (داداشم) اومد بیرون و متوجه من شد

سامان_به سلام پرنسس چه عجب!!! میخواستی الانم نیای..کجای بودی هان؟؟

_اولا سلام دوما فضولی موقوف چون مامانم میدونه کجا بودم..

سامان_به به دست ننه ام دردنکنه چه بچه ای تربیت کرده به دااش بزرگترش میگه فضول…

_داشتم به ادا دراوردن های داداشم(وقتی میخواست سر به سرم بزاره لاتی حرف میزد) میخندیدم

و به این فکر میکردم که چقدر دوستش دارم حتی با تمام بی مزگی هاش…

 

 

رمان ستاره قسمت اول

 

رمان عاشقانه تابو قسمت اول

رمان ترس از هوس قسمت اول

 

کپی داستان بدون درج لینک منبع شرعا و قانونا حرام است