رمان عاشقانه تابو قسمت اول

رمان عاشقانه تابو قسمت اول

رمان عاشقانه تابو قسمت اول

رمان عاشقانه تابو قسمت اول

 

خلاصه رمان تابو

لیلی هدایت، دانشجوی رشته ی شهرسازی اصفهان ، دخترشیطون وپرانرژی که واسه ادامه تحصیل به اصفهان میره وتوی این مدت امیرحسین پسردایش از آمریکا برمیگرده وبرای مدت کوتاهی خونه ی عمه اش مستقر میشه اما وابستگی بیش ازحد عمه جان، باعث میشه مدت طولانی تری بمونه و لیلی احساس کنه که امیرحسین جاشو توی اون خونه پرکرده و ازش متنفربشه!
بافارغ التحصیل شدن لیلی وبرگشتنش به تهران ماجراهایی شروع میشه…

 

رمان عاشقانه تابو قسمت اول

 

_ انگشتمو تا جایی که می‌تونستم توی گوش سمت چپم فرو کردم و همزمان گوشی رو به گوش سمت راستم چسبوندم و با صدایی تقریبا بلند و کلافه گفتم: ای بابا، مامان جان دارم میگم توی اتوبوسم دارم برمی‌گردم…
صدای مانیتور داخل اتوبوس زیاده ، مرتیکه صداشو تا آسمون بلند کرده ، انگاری کره…!!!

مامان _ چرا اینقدر دورت شلوغه؟ خب یه کم بلندتر حرف بزن بفهمم چی میگی !!!

پوف بلند و کلافه ای کشیدم و نالیدم : مامانم تو کی اینقدر پیر شدی که گوشات سنگین شده؟

مامان _ پیر خودتی ! داشتم اذیتت می کردم بچه پررررو!!!!!
الان کجایی؟؟؟
_ وای که چقدر دلم واسه سر به سر گذاشتناش تنگ شده بود
با لذت خندیدم و گفتم: قربونت بشم کم مونده بیام و تو بغلم بچلونمت.

مامان _ خدا نکنه عزیزم ، خوش اومدی یکی یه دونه ام !! به بابات نمی‌گم تو راهی تا سوپرایزش کنم!
_ مگه الان بابا کجاست؟
مامان _ با امیرحسین بیرونن.
_ با شنیدن اسم امیرحسین اخمامو تو هم کشیدم و گفتم: این آقا تصمیم ندارن رفع زحمت کنن؟
مامان _ وا !!! دخترم تو چیکار به امیر داری؟ هرچقدر تو واسم عزیزی امیرم عزیزه !
_ بفرما ! واسه همینه که ازش بدم میاد، تو این مدتی که من نبودم خوب واسه شما جای منو پر کرده!
مامان _ وای لیلی این حرفا رو جلوی خودش نزنی ها !! بچم از وقتی فهمیده درست تموم شده داره دنبال خونه میگرده از اینجا بره…
_ میخوای من نیام که آب تو دل برادرزاده ات تکون نخوره؟
مامان _ لیلی باز شروع کردی؟ آخه تو چه پدر کشتگی با امیرحسین بدبخت داری؟؟؟

_ من اصلاً قیافه ی این آقا رو یادم نمیاد اونوقت چه پدر کشتگی میتونم باهاش داشته باشم؟؟؟
_ من فقط ازش خوشم نمیاد چون جای منو توی اون خونه گرفته!!!

مامان_ دیوونه شدی؟ تودخترمنی لیلی! مگه میشه کسی جای دخترمو بگیره‌؟
بی حوصله پلک هامو روی هم گذاشتم وواسه ی خاتمه دادن به این موضوع گفتم:
_صدات قطع وصل میشه مامان جان! یکی دوساعت دیگه میرسم، باهم حرف میزنیم!

مامان_ باشه عزیزدلم.. منم برم شام مورد علاقه ی یکی یه دونه مو درست کنم!
لبخندی روی لبم نشست..
چقدر دلم هوای دست پخت و محبت های مادرم بود..

گوشی رو قطع کردم وهندزفریمو توی گوشم گذاشتم وآهنگ مورد علاقه مو پلی کردم!

دلم آرامش میخواست اما میدونستم با حضور امیرحسین این خواسته امکان پذیرنیست..
نمیدونم چرا اینقدر روی امیرحسین حساس شدم وحس میکنم بودنش توی اون خونه آزارم میده..

شاید بخاطراینه که ازوقتی اومده، یعنی پنج ماه پیش.. مادرم حتی یک دفعه ام به دیدنم نیومد.. بااینکه قبل از اومدنش هرهفته مامان اینا اصفهان بودن!

چون تک بچه ام ومورد توجه ی بیش ازحد خانواده بودم خیلی روی این مسائل حساس شدم..
نسبت به کسایی که دوستشون دارم واکنش نشون میدم و به نظرم اونا باید فقط منو دوست داشته باشن!!!

مامانم همیشه میگه تودیگه بزرگ شدی واین بچه بازی وحسودی کردنا واسه بچه های ۷_۸ ساله اس اما دست خودم نبود.. شاید حرف مامان درسته وکارمن اشتباه، اما این موضوعی نیست که بخوام یک شبه تغییرش بدم!

چشمامو بستم وسعی کردم تصویر امیرحسین رو به یاد بیارم اما هرچقدر تلاش کردم جز لجبازی های بچگیمون چیزی یادم نیومد!
وقتی دایی اینا ازایران رفتن من فقط ۷سالم بود و امیرحسین ۱۰سال!
ازهمون بچگی هم مامانم واسه امیرحسین بی تابی وگریه میکرد.. چون وقتی دایی وزن دایی ازهم جدا شدن مادرم ازامیر حسین نگهداری میکرد واونو پسرخودش میدونست..

حالاهم که انگار بعداز ۱۵سال تصمیم گرفتن برگردن تهران..
امیرحسین قبل از دایی اومده که خونه و شرکتشونو راه اندازی کنه ودایی هم بعداز انتقال شرکت به امیر حسین ملحق بشه!!

 

 

رمان عاشقانه تابو قسمت اول

 

 

رمان ستاره قسمت اول

رمان ترس از هوس قسمت اول

کپی داستان بدون درج لینک منبع شرعا و قانونا حرام است