رمان عاشقانه تابو قسمت سوم

رمان عاشقانه تابو قسمت سوم

رمان عاشقانه تابو قسمت سوم

رمان عاشقانه تابو قسمت سوم

 

سرمیزشام نشسته بودم وباغذام بازی میکردم که مامان گفت:
_چراغذانمیخوری؟ واسه خاطرتو درست کردم!
به امیرحسین نگاه کردم وبااخم روبه مامان گفتم:
_اشتهام کورشد!
بابا_ چرا؟ توکه چیزی نخوردی!
لبخندی اجباری زدم..
_سیرم باباجون.. وقتی خسته ام اشتهام کورمیشه!

امیرحسین ازجاش بلند روبه مامان گفت:
_دستت دردنکنه.. خوشمزه بود! بااجازه من میرم تواتاقم!
مامان_ نوش جونت پسرم! برو مادر امروز خسته بودی!

بااجازه ای گفت ورفت توی اتاقش!
تاامیرحسین دورشد مامان عصبی گفت:
_این اخلاقتو درست میکنی.. فهمیدی؟
_وا؟ مگه من چیکارکردم؟
مریم_ زشته لیلی.. ازسرشب اخماتو توهم کشیدی آدم به خودش میگیره!

ازجام بلنرشدم وهمزمان گفتم:
_من کاراشتباهی نکردم! فقط از آدم های ازخود مچکر خوشم نمیاد!
مامان آروم گفت:
_هیس.. میشنوه ناراحت میشه!د
دستمو روی دهنم گذاشتم..
_باشه! شب بخیر! ورفتم توی اتاقم!
نیم ساعت بعد مریم اومد تواتاق..

عابدپی ام داده بود وداشتم جوابشو میدادم!
مریم_ خل وچل من درچه حاله؟
همونجوری که مشغول چت کردن بودم گفتم:
_خوبم!
یه گوشی ازدستم کشیده شد ومریم بلند بلند متن پیامو خوند:
_دلم برات تنگ شده.. جون من فردا بیا بیرون ببینمت..
مریم چپ چپ نگاهم کرد وگفت:
_پس ازش خبرنداری؟
_ به جون تو سرکاریه.. یه مدت اذیتم میکرد گفتم سربه سرش بذارم!

دستاشو به کمرش گذاشت وگفت:
_چرابه من نگفتی؟ یعنی من غریبه ام دیگه؟
رفتم بغلش کردم ومحکم لپشو بوسیدم..
_توعشق منی دیوونه! خب وقتی همه چی سرکاریه چی روبگم؟
مریم_ من همه چی رو به تومیگم اما تو نه! ناراحت شدم..
_اوف مریم! میگم جدی نیست! من ازش خوشم نمیاد.. نگفتم چون ترسیدم نکنه بهش احساسی داشته باشی!
مریم_ دیوونه شدی؟ من آدمیم که یک روزه عاشق کسی بشم؟ خنگ خدا باهات شوخی میکردم!
_خب منم ترسیدم بگم نکنه جدی گفته باشی!
مریم_ حالا کی بریم؟
_کجا؟ گوشی رو تکون داد وابروهاشو چندبار بالا وپایین کرد وگفت:
_سرقرار!!!
_مگه عقلمو ازدست دادم‌؟ اون فکرمیکنه هنوز اصفهانم!
مریم_ پس چرا داری جوابشو میدی؟
شونه ای بالا انداختم..
_واسه سرگرمی! من اهل عشق عاشقی نیستم خودت که میدونی!
××××××
یک هفته از برگشتم به تهران میگذره وتوی این هفته کلی بهم خوش گذشت وباسربه سر گذاشتن امیرحسین خوشحالیم چندبرابر میشد!

امروزجمعه اس و قرار بود شب خانوادگی باحضورعمو اینا بریم پیک نیک..
مامان وزن عمو غذا درست کرده بودن همه درتکاپوی امشب بودن..

باچشم دنبال امیرحسین گشتم! بعداز آخرین باری که چایی داغ ریختم روش، یعنی پریشب.. دیگه ندیدمش..
شب هادیروقت میاد وصبح زود ازخونه میزنه بیرون!

الانم انگار خونه نبود.. به مریم که مشغول حرف زدن باگوشیش بود اشاره کردم وگفتم:
_امیرو ندیدی؟
مریم سرشو بالا انداخت وبه معنی (نه)
بیخیال مریم شدم ورفتم توی آشپزخونه‌..
مامان بادیدنم گفت_ لیلی اون سینی روبده من!

درحالی که سینی رو دستش میدادم گفتم؛
_امیرحسینم میاد؟
مامان_ لیلی بخدا بخوای اذیت کنی تیکه بزرگه ات گوشته!
_وا؟ مامان چته؟ سوال پرسیدم!
مامان_ میاد! البته به اصرار من.. پوستتو میکنم بخوای بی محلی کنی!

لبخندشیطونی زدم ولبمو به دندون گرفتم!
یواشکی پودر فلفلو برداشتم وزیرلباسم قایم کردم وازآشپزخونه زدم بیرون!

رمان عاشقانه تابو قسمت سوم

 

رمان فرشته پنهان قسمت دوم

رمان جذاب ستاره قسمت دوم

رمان عاشقانه تابو قسمت دوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و پنجم