رمان عاشقانه تابو قسمت ششم

رمان عاشقانه تابو قسمت ششم

رمان عاشقانه تابو قسمت ششم

رمان عاشقانه تابو قسمت ششم

 

یک هفته از اون شب میگذره وهرروز یه جور نقشه میکشم اما توی این یک هفته امیرحسین خونه نیومده..
باید یه جورایی از زیرزبون مامان میکشیدم!
شاید واسه همیشه گورشو گم کرده باشه!

همونطور که داشتم خیارپوست میکندم بهش نمک زدم آهسته گفتم:
_مامانی..
مامان نمکو ازدستم گرفت وروی میوه هاش ریخت وآهسته از من گفت:
_هوم؟

گازی به خیارم زدم..
_ازدایی چه خبر؟ نیومده هنو‌ز؟
مامان_ نه هنوز بیچاره اسیر اون غربت شده کارهای شرکتشون درست نشده..

_اوهوم.. خب پس امیرحسین چی میشه؟
مامان_ نمیدونم.. بیچاره اونم گرفتارشده!
_کجاس؟ خونه گرفت؟
مامان‌_ با دوستاش شماله.. خونشون درحال بازسازی وتعمیره!

پس آقا خبرمرگش شمال تشریف داشت!
_چراخونه ی قدیمی گرفتن؟ درحالی که اونقدری داره که یه دونه اکازیونشو بخره!!

مامان_ میدونی چقدر تلاش ودوندگی کرد تابتونه صاحب خونه روپیدا کنه و خونه ی سابق خودشونو دوباره بخره‌؟

_جدی؟ همونی که فروختن رفتن؟
مامان_ آره.. این همه مدت بخاطر گرفتن خونه معطل شد دیگه!!
حالا چی شده پی گیرامیر شدی؟
_من غلط کنم پی گیر اون لندهور بشم! همینجوری ازسر کنجکاوی پرسیدم!

مامان_ بدجوری وابسته اش شدم.. انگاری پسرخودمه.. مادر بی لیاقتش لایق داشتنشو نداشت!!

_اوف مامان وابسته ی کجای این نچسب شدی آخه؟!! تازه دارم نفس میکشم!
مامان باشیطنت گفت: بیخود دلتو صابون نزن امشب برمیگرده..
باحرف مامان بادم خالی شد وروی مبل وارفتم.. اما ازطرفی هم لحظه شماری میکردم واسه اجرای نقشه ام..
مامان_ من نمیدونم اون بدبخت چیکارت کرده اینقدر باهاش لجی!

_فکرنمیکنم دوست داشتن ویا به دل نشستن آدم ها زوری باشه..
ازش خوشم نمیاد!! احساس میکنم زیادی خود‌شو تحویل میگیره.. شاید فکرمن اشتباه باشه اما دست خودم نیست!!

آخرین تکه خیارمو خوردم وازجام بلند شدم..
اولین ضربه ترکوندن لب تابش بود..
چون اکثراوقات بالب تابش مشغوله.. واسه سرگرمی یا باهاش کار میکنه رو نمیدونم.. فقط میدونم اگه بزنم وداغونش کنم خیلی ناراحت میشه!

تاشب توگروه چت میکردم وبا بچه های گروه میخندیدیم وخاطرات خنده دار تعریف میکردیم…
ساعت ۱۱شب بود که تشنه ام شده بود.. گوشیمو کنار گذاشتم ورفتم توی آشپزخونه که به داد شکم بیچاره ام برسم!

همونطوری که داشتم آهنگ مسخره ای که بچه ها توی گروه گذاشته بودنو زمزمه میکردم وارد آشپزخونه شدم وبادیدن امیرحسین با اون رکابی مشکی همه ی سیم های مغزم قاطی کرد..

داشت بامامان حرف میزد وغذا کوفت میکرد..
چه هیکلی داره بیشرف! پوست سفیدش بارکابی سیاهش حسابی جذابش کرده بود..
ای خدا من چقدر ازاین بشر بدم میاد!
هول کرده سلامی کردم وخواستم برگردم به اتاقم که صدای مامان مانعم شد..
مامان_کجا؟ بیا یه چیزی بخور!
به لباس خواب عروسکی وموهای باز وژلوده ام نگاهی کردم..
امکان نداره من اینجوری جلوی این لندهور بگردم..

_برمیگردم..
پاتند کردم سمت اتاقم وبه سرعت نور لباس هامو عوض کردم وبرگشتم به آشپزخونه!
نگاهی بی معنی به امیرحسین انداختم که دیدم داره با پوزخند نگاهم میکنه!

کثافتتتت! الهی توهمین حالت سکته کنی دهنت کج بشه ومن خیالم راحت بشه!
امیرحسین_ خوبی دخترعمه؟
بانگاهی که ازصد تافوش بدتر بود گفتم:
_ممنون! شما خوبی پسردایی؟
امیرحسین_ عالی!

مامان_ حالا این دختره خانواده داره؟ تحصیل کرده اس؟ موقعیت مالی وخانوادگیش چطوره؟
امیرتک خنده ای کرد وگفت:
_عمه جان مگه من میخوام بگیرمش؟ یه دوستی ساده اس..

مامان_ یعنی اون دختره بایه دوستی ساده دنبالت راه میفته میاد شمال؟
امیرحسین_ ای جانم.. قربونت بشم که هنوز توی زمان قدیم جاموندی..
کیانا تموم عمرشو اروپا زندگی کرده، این چیزا که واسش معنی نداره!!

همینجوری سرمو توی یخچال کرده بودم وبه بهونه ی پیدا کردن چیزی داشتم به حرف هاشون گوش میکردم..
یعنی اونقدر بیشعوره که با زن ها رابطه داره؟ از سروروش کثافتکاری میباره!!

ظرف پنیرو وهمراه با خیاروگوجه و نون برداشتم ودریخچالو بستم!
مشغول شستن وخورد کردن گوجه ها بودم که با صدای خنده ی امیرحسین بازم توجهم به حرف هاشون جلب شد..
معلومه حسابی شارژها! انگاری شمال خوش گذشته!

مامان_ بخدا شیرمو حلالت نمیکنم بخوای زن اینجوری بگیری!
دخترو باید ازخونه باباش پیدا کنی نه توی خیابون و..

امیرحسین باهمون ته مایه خنده هاش گفت: چشم!
پنیر وخیارگوجه هارو با نون ونمک توی سینی گذاشتم واومدم ببرم تواتاقم که مامان گفت:
_این همه غذا درست کردم داری نون پیر میخوری؟
بالبخندی ژکوند روبه مامان گفتم:
_من شب ها برنج نمیخورم!

امیرحسین درحالی که اخم هاش دوباره توی هم رفته بود ازجاش بلند شد وگفت؛
_عمه جان بااجازه ات من میرم میخوابم، خیلی خسته ام!

فکرکنم متوجه شد نمیخوام ریخت نحسشو ببینم!
بارفتنش برگشتم توآشپزخونه وسینی رو روی میزگذاشتم وواسه خودم لقمه گرفتم!

 

رمان عاشقانه تابو قسمت ششم

همچنین بخوانید:

رمان فرشته پنهان قسمت پنجم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هشتم

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم