رمان عاشقانه تابو قسمت هشتم

رمان عاشقانه تابو قسمت هشتم

رمان عاشقانه تابو قسمت هشتم

رمان عاشقانه تابو قسمت هشتم

 

درحالی که بلند بلند می خندیدم گفتم‌:
_واییی اگه بدونی قیافه اش چه شکلی شده بود!
مریم_ زدی پسرمردومو ناکار کردی داری میخندی؟
_وای مریم به جون تو اذیت کردن امیر حسین چنان لذتی واسم داره که هیچ چیز تودنیا اینقدر منو خوشحال نمیکنه!

مریم_ مرض داری دیگه! حیف اون چشمای قشنگش نیست هرروز از عصبانیت سرخه؟
بی هوا وبدون اینکه بفهمم چی میگم گفتم:
_دیروز نبودی ببینیش وگرنه درسته قورتش میدادی ازبس قیافه اش بامزه شده بود!

عاقل اندر سفیهانه نگاهم کرد وگفت:
_نزنی عاشقش بشی یه وقت؟
خنده ام قطع شد!
برزخی نگاهش کردم وگفتم:
_این دیگه چه حرفی بود توزدی؟؟
مریم_ یه دور حرفی که زدی رو مرور کن میفهمی منظورمو!

حق بامریم بود.. ناخواسته چرت وپرت گفته بودم!
_من غلط بکنم باهفت جدوآبادم بخوام حتی به اون مجسمه ابوالهول فکرهم بکنم! واسه توکه اینقدر واسش غش وضعف میری گفتم!

مریم پشت چشمی نازک کرد وگفت:
_کجاش مجسمه ی ابوالهوله بدبخت‌؟ پسربه این جیگری وماهی!
_ماهی وجیگر خوشم نمیاد ترجیح میدم فلافل بخورم!
پاشو جمع کن بریم الان مامان غر غر هاش شروع میشه!

مریم باخنده ولودگی_ حالا من چی بپوشم؟ وای استرس دارم!
چندش نگاهش کردم وازاتاقش اومدم بیرون!
روبه زن عمو گفتم:
_فریبا جونم بامن کاری نداری؟
زن عمو_ نه خانومی برین به سلامت خوش بگذره!

_کاش شما هم میومدین.. خوش میگذره ها!
زن عمو_ نه اصلا حوصله ی شلوغی رو ندارم!
گونشو بوسیدمو گفتم:
_به عمو سلام برسون! بعدم صدامو انداختم روی سرم وادامه دادم:
_هوی مریم من بیرون منتظرم!

ازاتاق اومد بیرون باتاسف واسم سرتکون داد!
مریم_ خجالت نمیکشی؟ مثلا تحصیل کرده ای وسن خرپیر داری! این چه نوع ادبیاته؟
زن عمو_ الان ادبیات تو کامل بود‌‌؟
مریم کله شو خاروند وبا لودگی گفت؛
_نبود؟
باخنده به سمت جاکفشی حرکت کردم ومریمم بعداز خداحافظی ازمادرش دنبالم اومد..
امروز یک ماه از اون روز که لبتاب امیرحسینو سوزندم میگذره وتوی این مدت بلایی نیست که سرش نیاورده باشم..
البته اونم نامردی نمیکرد وجبران میکرد!

امشب مامان واسه فارغ التحصیلی من جشن گرفته بود وتقریبا همه ی زوج های جوان ازدوست وآشنا گرفته تا فامیل های درجه یک!
البته سعی براین بود که جوان هارو دعوت کنه وبه قول خودش یه شب خاطره انگیز بسازه!

الانم به بهونه اینکه میرم دنبال مریم، از زیر کار دررفته بودم اما مامان دستمو خوند وزنگ زد یه کم قربون صدقه ام رفت.. البته ازنوع خشنش!!

سوارماشبن شدیم وبازم استارت زدن من شروع شد!
مریم_ یه تعمیرگاه ببریش بدنیستا!
_تعمیرگاه واسه چی؟ بیخود روماشین من عیب نذار!
مریم_ جون به این لگنچه میگی ماشین؟ خجالت نمیکشی؟

_هوو! درست حرف بزنا! ماشینم.. باروشن شدن ماشین حرفم یادم رفت وباخوشحالی دستمو به هم کوبیدم..
_آخ جون روشن شد!
مریم_ میخوای من به عمو رو بندازم ماشینو واست عوض کنه؟

_نخیر! من ماشین خودمو دوست دارم‌!
مریم_باشه خوش بخت بشی باهاش!
کرمم گرفته بود یه کم سربه سرش بذارم!
پیچیدم توخیابون اصلی وگفتم:
_مریم؟
مریم _هوم؟
_دوست داشتی یه دست ویه پا نداشتی اما پراید منو داشتی؟
باحرص نگاهم کرد وهیچی نگفت!
دوباره گفتم:
_مریمی!
مریم_ زهرمار!
_دوست داشتی ۲تا کلیه ویه چشم ویه دست ویه پا نداشته باشی اما قیافه ی منو داشته باشی؟

صدای جیغ مریم وشلیک خنده های من همزمان بلند شد!
خلاصه تاخونه اذیتش کردم و خوش گذروندم!
اصلا من سربه سر یه نفرنذارم روزم شب نمیشه!

 

رمان عاشقانه تابو قسمت هشتم

 

 

همچنین بخوانید:

رمان ترس از هوس قسمت پنجاه

رمان جذاب ستاره قسمت هفتم

رمان عاشقانه تابو قسمت هفتم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و نهم

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم