رمان عاشقانه تابو قسمت هفتم

رمان عاشقانه تابو قسمت هفتم

رمان عاشقانه تابو قسمت هفتم

رمان عاشقانه تابو قسمت هفتم

 

مامان باغضب نگاهم میکرد.. لبخند دندون نمایی زدم ولقمه رو جلوش گرفتم وگفتم:
_میخوری؟
ازجاش بلندشد وباحرص وزیر لبی گفت؛
_توآدم نمیشی!!

بابیخیالی شونه ای بالا انداختم ولقمه ی دوممو چپوندم توی دهنم..
یه کم بعد که جیغ معده ام دراومد جلوی دستمو تمیزکردم وبرگشتم توی اتاقم!

موقع برگشت متوجه صدای آهنگ از اتاق امیرحسین شدم..
آهنگ داریوش بود..
_شبا وقتی منو دل تنهای تنها میمونیم..
واسه هم قصه ای از روزجدایی میخونیم..
_اینم عاشقه ها..
چطوری میتونه آهنگ به این غمگینی گوش کنه!!
من که اصلا نمیتونم..
**
نگاهی بادقت به اطرافم انداختم ومطمئن از اینکه کسی دورو برم نیست وارد اتاق امیرحسین شدم..
لب تابش روی میز پاتختی بود..
شیطون خندیدم وبه سمت لب تاب رفتم..
روشنش کردم..
عکس روی بکگراندش نظرمو جلب کرد..
امیرحسین ویه دختره خیلی خوشگل باچشمایی سبز وپوستی سفید بودن که دختره توی بغل امیر لم داده بود وامیر گردنشو بوسیده بود!!

اوف.. چه رمانتیک! عجب عکس هنری انداختن..
حیف شد.. با منتقل کردن ویروس نه تنها لب تاب دیگه روشن نمیشه بلکه تمام حافظه ام پاک میشه!

یه لحظه پشیمون شدم.. اگه واقعا با این لبتاب کارکنه وتموم اطلاعاتش بپره چی؟ اگه بااین کارم بهش ضرر سنگینی بزنم چی؟؟
یه لحظه خواستم برگردم که شیطونه مانعم شد ومموری رو داخلش انداختم وبعداز چند دقیقه ویروس متنقل شد وسریع لبتابو خاموش کردم و مموری رو توی لباس زیرم قایم کردم وازاتاق اومدم بیرون!

همین که دراتاقو بستم با امیرحسین سینه به سینه شدم!
وایییی خاک به سرم! لو رفتم!
امیرحسین_ تواتاق من کاری داشتی؟
سرمو بلند کردم وبه صورت پراخمش نگاه کردم..

آب دهنموبا صدا قورت دادم وگفتم؛
_نه.. یعنی آره!
امیرحسین_ چیکار؟
_اوممم.. باخودت کار داشتم!
یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت:
_بامن؟
_خب.. خب آره دیگه!
امیرحسین_ گوش میکنم!
ازش جدا شدم وهمزمان گفتم:
_هیچی دیگه پشیمون شدم.. اومدم برم که مچ دستمو گرفت!

باتعجب اول یه نگاه به دستم وبعدم به امیرحسین انداختم وگفتم:
_چیکارمیکنی؟
امیرحسین_ اگه میخوای اذیت کنی همین امشب ازاینجا میرم! حوصله ی مسخره بازی های تورو ندارم!

_چی میگی تو؟ اذیت چی؟ مسخره خودتی! ضمنا فکرنکن باموندنت خیلی خوشحالم میکنی که با تهدید به رفتنت التماست میکنم بمونی!
حالام دستمو ول کن تا این بیشتر عصبی نشدم!

دستمو باشدت ول کرد وگفت:
_همین امشب میرم.. نگران نباش!
ادای گریه درآوردم ودست هامو محکم به هم کوبیدم وبه حالت التماس گفتم:
_نه نرو! این کارو بامن نکن.. من بدون تو..
نذاشت ادامه ی حرفمو بزنم چون رفت توی اتاق ومحکم درو بهم کوبید!
بیشعوره بی ادب!
خوب شد پشیمون نشدم وهرچی سرت میارم حقته!!

یک ساعت از دعوام با امیرحسین گذشته بود.. با مریم وپگاه وروشنک (دوست های مشترک منو مریم) میخواستیم بریم سینما..
داشتم جلوی آینه آرایش میکردم وحاضر میشدم که دراتاقم باشتاب باز شد قیافه ی برزخی امیرحسین نمایان شد!

_اتاقو باکاروانسرا اشتباه گرفتی!
امیرحسین_ کارتوبود مگه نه؟
_چیییی؟
امیرحسین_ لبتابمو تو زدی خراب کردی آره؟ واسه همین اومده بودی تو اتاق؟
ازجام بلندشدم..
دیدن قیافه ی عصبیش عجب لذتی داشت!!

_چراباید من لبتاب توروخراب کنم؟
امیرحسین_ اگه کار توباشه بد می بینی! اومد ازدر بره بیرون که دستمو به سمتش بلند کردم وگفتم:
_هووو! منو تهدید نکنا!

برگشت تو اتاق.. محکم به دیوار کوبیدم.. اونقدر محکم که صدایی شبیه (ع) ازم دراومد..
هنگ کرده باچشمای گرد نگاهش کردم..
امیرحسین_ من نوکر درخونت نیستم اینجوری بامن حرف میزنی ها!
دستشو روی صورتم کشید وآهسته ادامه داد:
_امیدوارم کارتو نباشه.. وگرنه من از تنبیه های بدنی خوشم میاد.. اونوقت حسابی تنبیهت میکنم!
انگشت شستشو گوشه ی لبم کشید وازاتاق رفت بیرون!

 

رمان عاشقانه تابو قسمت هفتم

 

همچنین بخوانید:

رمان ترس از هوس قسمت چهل و نهم

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم