رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

 

هنگ کرده به رفتنش نگاه کردم.. چی شد الان؟؟ به حقی این کارو بامن کر‌د؟
دست هام به شدت میلرزیدن.. ضربان قلبم اونقدر بالا رفته بود که صداشو توی حلقم حس میکردم..

دستمو به لبم کشیدم.. اولین تجربه ی بوسیدنم بود..
چراقلبم داره اینجوری میزنه؟.. انگار گذاشته بودنم روی ویبره..

باصدای پخخخ بلند مریم یک متر پریدم!
هیییین بلندی کشیدم ودستمو روی قلبم گذاشتم..
_چته روانی؟؟ سکته کردم..
مریم_ غذای اون بدبختو کوفتش کردی؟
توی هنگ بودم..
_چی؟
مریم_ کارتوبود مگه نه؟
عصبی شده بودم.. مریمم داشت غیرمستقیم حرف میزد وعصبی ترم کرده بود..

باپرخاش گفتم:
_چی میگی تو؟
مریم_ هوو! چته پاچه میگیری؟
میگم توغذای امیرحسینو دست کاری کردی؟

_آره من بودم! ازاین به بعد نمیذارم آب خوش ازگلوش پایین بره!
اشاره ای به آلاچیق کرد وگفت:
_فعلا که داره پایین میره خوبشم میره..
ازجام بلندشدم ودیدم که امیرحسین داره غذای منو کوفتش میکنه!

عصبی به سمتش حجوم بردم که مریم ازپشت مانتومو کشید ومانعم شد..
مریم_حالا ببین بخاطر یه لقمه نون خون به پا میکنی یانه!
بشین نمیخواد بری، من واست غذا آوردم..

_کارد بخوره به شکمم غذا میخوام چیکار؟ باید حال این آشغالو جا بیارم وگرنه خودمو میکشم..
مریم_ بشین میگم.. یه نقشه خوب دارم واسش!

عصبی خودمو روی یه دونه از نیمکت های پارک کوبیدم ومریمم کنارم نشست!
مریم_ الان چرا اینقدر عصبی هستی؟ بخاطر غذا؟

_دیوونه شدی؟ غذا دیگه چه کوفتیه؟
مریم_پس چته؟ چیزی بهت گفت؟
چی میگفتم؟ میگفتم به زور بوسم کرده؟

_نه بابا چی بگه! واسم زیرپایی گرفت افتادم زمین!
مریم بلند خندید ومن باحرص فقط نگاهش کردم..

یه کم بعد که دید اوضاع داغونه خنده اش قطع شد..
مریم_ اهم اهم.. اومم میگم.. خب اونجوری نگام نکن!!

غذارو ازدستش کشیدم ویه قاشق پره پرازبرنج کردم وباحرص شروع کردم به جویدن..
به ثانیه نکشید که حس کردم دود داره ازکله ام بلندمیشه!
تموم غذا رو ریختم بیرون وازته دل شروع کردم به سرفه کردن..

مریم_ چی شد؟ وا؟ لیلی؟ خوبی؟
بال بال میزدم که یه ذره نفس بکشم
مریم_ لیلی؟؟ داری منو میترسونی؟
فقط تونستم میون سرفه هام بگم:
_آب بیار سوختمممم!

دیدم مریم هنوز تو هنگه شروع کردم به دویدن به سمت شیرآبی که کنار مجسمه ی پارک گذاشته بودن..
آبو بافشار بازکردم وتند تند دهنمو آب کشیدم وتازه نفس به ریه هام برگشت!!

مریم که پشت سرم اومده بود با گیجی گفت:
_بخدا کارمن نبود لیلی..
باعصبانیت بیش از حدم درحالی که تند تند نفس میکشیدم گفتم:
_امیرحسیـــــن!

مریم_ اون غذا رو دستم داد وگفت واست بیارم!
_پرشو فلفل کرده کثافتتت!
بااین حرفم مریم پقی زد زیرخنده..
بی توجه به خنده هاش به سمت آلاچین حرکت کردم وزیرلب گفتم:

_میکشمت! دارت میزنم..
به آلاچیق رسیدم ومثل گرگ زخمی دنبال امیرحسین گشتم اما نبود..

_امیرحسین کجاست؟
بابا_ چیکارش داری؟
_کارش دارم.. کجارفت؟
مامان_ کار واسش پیش اومد مجبور شد بره!!
اومدم بگم بهتره بگین دیگه برنگرده اما پشیمون شدم..

باید تاوان کاری که کرده رو پس بده!
مریم_ لیلی جان؟
باغضب برگشتم سمتش وبرزخی نگاهش کردم!
مریم_میای قدم بزنیم؟
عمو_چیزی شده بچه ها؟
_نه عمو جان..
بامریم ازاونجا دور شدیم اما هنوز داشتم ازشدت عصبانیت تند تند نفس میکشیدم!
مریم_ ببخشید!
_شمشیرو از روبست!! دارم واسش!
مریم_ اینقدر اذیتش کردی خب.. اصلا میخوای بیخیالش.. رک وراست جوابش کن بره دیگه!

_دفعه ی بعدی امیرحسین رو بادست یاپای شکسته می بینی!
مریم_ این دشمنی توواسه چیه لیلی؟ چیکارت کرده مگه؟ توهمیشه میگی مهمون حبیب خداس!

_مشکلم مهمون بودنش نیست مریم! مثل بچه هاحرف نزن لطفا..
مشکلم این غُد بودن وخود برتر بینیشه! مشکلم خودشه.. ازش متنفرمممم!

 

 

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

 

 

همچنین بخوانید:

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هفتم

رمان جذاب ستاره قسمت چهارم

رمان عاشقانه تابو قسمت چهارم