رمان عاشقانه تابو قسمت چهارم

رمان عاشقانه تابو قسمت چهارم

رمان عاشقانه تابو قسمت چهارم

رمان عاشقانه تابو قسمت چهارم

 

توی آلاچیقی که نور زرد پارک بهش جلوه ی قشنگی داده بود نشسته بودیم ومریم دوباره بساط لحو لحبش به راه بود ومجلسو گرم کرده بود وسنتور میزد..

البته این حرفمو اگه به خودش بگم باید بازندگی خداحافظی کنم..
داشتم به اطرافم نگاه میکردم که یه لحظه چشمم به امیرحسین افتاد ویاد بلایی که میخوام به سرش بیارم افتادم..

هردفعه که اذیتش میکنم کلی عذر خواهی وبراز شرمندگی میکنم که شک نکنه ازعمد اون کارهارو میکنم!
بدون حرف باهمون ژست همیشگی داشت اسمس بازی میکرد..

اونقدر دستش روی کیبرد گوشیش تندتند درحال حرکت بود که معلوم بود یا داره دعوا میکنه یا داره جواب حاضرجوابی کسی رومیده!
البته شایدم همیشه اینجوری دستش تند باشه!!!

صدای سنتور مریم اونقدر باسوز بود که گاهی شیطنت روفراموش میکردم و توخودم غرق میشدم..
وقتی به خودم اومدم، مامان وزن عمو سفره رو انداخته بودن وباباهام حسابی دود به راه انداخته بودن..

نگاهم به جای خالی امیرحسین افتاد!
باچشم دنبالش گشتم.. پشت بوته ها مشغول حرف زدن باتلفن بود..
موقعیتو عالی دونستم وشیشه ی فلفلمو از کیفم بیرون کشیدم..

چنددقیقه بعد همه سرسفره نشستن و آقاامیر هنوز مشغول حرف زدن بود..
اخم هامو توهم کشیدم:
_چقدر بی ادبه این پسره! یه ذره شعور نداره مردومو منتظر خودش نذاره

مامان باچشم غره_ توعجله داری شروع کن!
رفتم کنار مامان که واسه امیرحسین جا نگهداشته بود نشستم وبانقشه تموم فلفلو روی برنج وکبابش خالی کردم..

تاریک بود وکسی متوجه کارم نشد..
مامان_ پاشو برو سرجات بشین اینجا جای امیره!
خب مامان من همین کارهارو میکنی از برادر زاده ی بیشعورت متنفرم میشم دیگه!!!

صدای امیربه گوشم رسید:
_راحت باش من اینجا می شینم..به جای خالیم که کنار مریم بود اشاره کرد..
سریع بلندشدم وگفتم:
_نه نه میخوام سرجام بشینم برگرد سرجات!

ازکنارهم رد شدیم وجابجا شدیم.. بوی عطرش شامه مو پرکرد..
مرتیکه ی گراز چه عطری هم زده! البته مطمئنم خودش ازاین سلیقه ها نداره وحتما دوست دخترش واسش خریده..

بابا_چیزی شده پسرم؟
امیر_ نه عموجان.. تماس کاری بود.. نقاشی ساختمان یه کم عقب افتاده وبابا داره برمیگرده همه چی قاطی شده!

مامان_ اینقدر واسه رفتن ازپیشم عجله داری؟
داشتم نگاهشون میکردم که امیرحسین بانگاهش غافلگیرم کرد وگفت:
_هراومدنی رفتنی داره.. همیجوریشم خیلی اذیت کردم.. امیدوارم بتونم جبران کنم!

مامان_ ع امیر؟ میخوای سرسفره اشکمو دربیاری؟
یه لحظه خجالت کشیدم وسرمو پایین انداختم..
بابا_ خانوم جان گریه نکن مگه من میذارم جایی بره؟ شروع کنید دیگه غذاسرد شد.. بسم الله..

همه مشغول غذا خوردن شدن ومن بابدجنسی زیرچشمی به امیرحسین نگاه میکردم..
تیکه ی اول کبابشو با چنگال به دهن گرفت و چند ثانیه نشد که بلند بلند شروع به سرفه کرد..

زن عمو واسش آب خالی کرد ومامان نگران پرسید:
_چی شدی پسرم؟
امیرحسین میون سرفه هاش گفت:
_چیزی نیست.. غذا پرید گلوم!
یه کم که آروم شد یه قاشق از برنجش با هوشیاری مزه کرد ودوباره شروع به سرفه کردن کرد..

خنده ام گرفته بود.. چقدر خنگه ای خدا!!!
مامان_ وا؟ خوبی؟ چت شده؟
امیرحسین نگاهی بانفرت به من انداخت وباظرف غذاش ازجاش بلندشد..

امیر_ اگه اجازه بدین غذامو چند دقیقه دیگه میخورم..
الان یه کم فشار رومه!
بامعذرت خواهی ازجمع جدا شد ورفت..
عمو_ چش شده بود؟
مامان_ نمیدونم.. انگاری خیلی عصبیه! غذاتونو بخورین من برم ببینم چش شده!

بدون فکر ازجام بلندشدم وگفتم:
_بشین من میرم! لیوان نوشابه مو باخودم بردم وبه سمت امیرحسین که پشت بوته ها نشسته بود رفتم!

مامان_اذیت نکنیا!
دستمو به نشونه ی نه تکون دادم ورفتم!
باچشم دنبالش گشتم که یه لحظه حس کردم زیرپام خالی شد وباکله افتادم زمین!

اومدم تکون بخورم که یکی به سرعت برم گردوند ودست هامو بالای سرم قفل کرد..
جیغ خفه ای کشیدم وبادیدن صورت برزخی امیرحسین توی چند سانتی ازصورتم چشمام گردشد..

امیرحسین_ مشکل توبامن چیه لعنتی؟ هان؟
هنگ کرده فقط به چشمای عصبیش نگاه کردم که فشاردستشو بیشتر کرد.. یه جوری که حس کردم انگشت هام میخواد خورد بشه!

_آخ… چی میگی تو؟ دستمو ول کن! دیوونه شدی؟
امیرحسین میون دندون های کلید شده اش گفت:
_واسه چی توغذام فلفل ریختی؟ هان؟
_من.. من نریختم.. ازچی حرف میزنی؟
صورتشو بهم نزدیک کرد وبه لبم خیره شد..

این روانی میخواد چیکارکنه؟
امیرحسین_ که تونریختی اره؟
وای یه کلمه دیگه حرف میزد لبش به لبم برخورد میکرد..
سرمو تکون دادم وبااخم گفتم:
_چیکارمیکنی؟ واسه چی باید توغذات فلفل بریزم؟ بی لیاقت اومده بودم واست نوشابه بیارم!

به چشمام زل زد وبالحنی خاص گفت:
_خودت شروع کردی! اینو من نخواستم.. ولباشو روی لب هام گذاشت وباحرص شروع به بوسیدن کرد!

شکه شده بودم.. میلرزیدم.. باترس ازش خودمو ازش جدا کردم وگفتم:
مرتیکه ی روانی داری چه غلطی میکنی؟
امیرحسین_ بازی شروع شد! خودت شروعش کردی
ازجاش بلند شد ورفت..

 

رمان عاشقانه تابو قسمت چهارم

 

رمان فرشته پنهان قسمت سوم

رمان جذاب ستاره قسمت سوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و ششم

رمان عاشقانه تابو قسمت سوم