رمان فرشته پنهان قسمت اول

رمان فرشته پنهان قسمت اول

رمان فرشته پنهان قسمت اول

رمان فرشته پنهان قسمت اول

 

خــــــــلاصــــہ رمان :

دختری در جسـم دخترانـه و در روحـی پسرانـہ
اری دخترانـہ هاشـو توسـط مردی خشـن و زورگـو از دسـت میـده …
امـا جسمـی بدون روحیـہ ای دخترانـہ براش میمونـہ …
و عذاب …تا اینکـہ دختری سـر راهـش قرار میگیـره و عاشقش میشـہ

 

 

رمان فرشته پنهان قسمت اول

 

سـوار اتوبـوس کـہ شـدمـ گوشیمـو بیرون اوردم و با نگـاهـی پـر از درد سیم کارتـم رو بیرون اوردم
و انداختمـش سطل اشغال زیـر
صنـدلـی … سیـم کارت جدید رو اندختـم روی گوشـیـم و تـک زنگـی به زانیــار زدم …
طولـی نکشیـد کـه اتوبـوس حرکـت کرد

با لباس پسرونـه ای کـه پوشیـده بودم
مطمـئنن کـسـی شـک نمیکرد
کـہ دخترم … امـا دختر روحـی پنهان
در جسمـی کـه متعلق بـه خودم نبود…

با صـدای راننـده کـہ میگفـت :
مسافـران تهران پیـاده بشـن چشمامـو باز کردم ..
و بعـد از برداشتـن ساک کوچکم
از ماشیـن بـه بیرون رفـتم …

ترمینال بزرگـی بود
و تا چشم کار میکرد ادم های زیادی بودنـد کـه هر کدومـ بـه طرفـی میرفتنـد..
بت لرزش صدای گوشیـم ..
دستمـو داخل جیبم کردم و گـوشی رو بیـرون اوردم کـہ شماره زانیـار
خودنمایی میکرد
دکمـہ پاسخ را لمـس کردم ..

_کجـایـی؟ـ
در خروجـی وایسادم

+اروم و با قـدم هایـی سنگیـن بسمـت در خروجـی رفـتم
(جـایی کـه قرار بود زندگـی منـو تغییـر بـده )

با دیـدن زانیـار کـہ با همـون تیـپ و ظاهـری کـه تو نت دیـده بودمـش
بـود لبخنـدی روی لبـم نشسـت
و زیـر لب سلامـی دادم ..
روی چـهره ام دقیق شـد و گفـت :
سـلام پارمیـدا جـان
یا بهتر بـگم ارشام خان
لبخنـدی زورکـی روی لبـم نشسـت
و باهاش همگام شـدم ..

سوار مـاشیـن سانتافـہ مشکـی رنگـش شدیـم و سـریع پاشـو روی پـدال گاز گذاشــت و حرکت کـرد..

با قـرار گرفـتن دستـش روی پـام برگشـتم سمـتش و گفـتم داری چیکار میکنـی ؟
با چشـم های خمـارش زل زد بـهم و گفـت: دختـر تو داری دیوونـم میکنـی
اون چشمات سـگ داره لامصـب
زیـر ایـن لباسای پسرونـہ مزخرف
چـی قایـم کـردی ؟

_بـا شنیـدن حرفاش تـرسی افتاد بـه جونـم دستشـو از وسط پام برداشـتم و گفـتم : قـرار شـد کمکم کنـی
کـہ از دنیای مزخرف دخترونـه ای کـه فقط جسمـش متعلق بـه منـه راحـت بشـم …
حرفامـو با لرزشی کـه تو صـدام مـوج میزد گفـتم ..
بدون توجـہ بـه حرفـم دستمـو کشیـد و پـرت شـدم تـو بغـلش
و گفـت:
اون حرفـا درستـه امـا من نمیتـونـم ازت بگذرم تـو باید با مـن باشـی

و با دست دیگـش سرمـو نگـہ داشـت و زیـپ شلوارشـو کشیـد پاییـن
سرمـو اورد بالا و بـا پوزخنـد مزخرفـی کـه روی لـبش قرار داشـت
گفـت : تا برسیـم خونـه چطـوره
کمـی با ایـن کوچولو بازی کنــی

وبـا حرکتـی وارد دهـنم کرد تنـد تنـد سرمـو بالا و پاییـن میبرد و اجازه نـفس کشیـدن بـهم نمیـداد..
اشـک گونـه ام روخـیس کرده بود و تازه بـه کاری کـه کرده بودم پـی بردمـ
فرار از خونـہ پناه بردن بـہ غریبـہ ای کـہ
بیشتـر از خانوادم اعتماد داشـتم…

با حـس شوری تـو دهـنم ناله ای بلنـد سر داد و سرمـو بلنـد کرد

 

رمان فرشته پنهان قسمت اول

 

رمان ستاره قسمت اول

رمان عاشقانه تابو قسمت اول

رمان ترس از هوس قسمت اول