رمان فرشته پنهان قسمت سوم

رمان فرشته پنهان قسمت سوم

رمان فرشته پنهان قسمت سوم

رمان فرشته پنهان قسمت سوم

 

سرشـو بیـن پام قرار داد و گفـت : اوممم چـه بوی خـوبی میـده …
از ایـن همه نزدیکی بیش از حـد بهش چنـدشم میشـد ..
با اولیـن ل×س بیـن پام سرشـو بالا اورد و گفـت : چیـه چرا ماتت برده
یعنی میخوای بگـی هیـچ حـسی نداری …
لبخنـد مسقـره ای بهش زدم و گفـتم :
مـن نه تنها هیـچ حـسی ندارم بلکه
از کارت فقـط خوب شناختن تـو رو میفهـمم…
ولم کـن … مـن اومـدم اینجا با هم قرار هایی داشتیـم ..
اما چشم های خمارش چیزی دیگه ای رو نشـون میـداد…
از بیـن پام بلنـد شـد و زل زد تو چشمامـو گفـت : پـس توام یـک پسری منم سعی میکنم خشـن کارمـو انجام بــدم …
دستمـو روی قفسه سینه اش گذاشتم و گفـتم : میخوای با همجنس خودت رابطه داشتـه باشـی …
از همون اولشم بهـت گفتم مـن اراشامم
نـه پارمیـدا جسمم فقـط دختـره

بلنـد بلنـد شروع بـه خندیـدن کرد جوری کـه اشـکش سرازیــر شـد ..
از روی تخـت بلنـد شـدم همیـن کـه پامـو گذاشـتم روی زمیـن
از پشـت موهای کوتاه و پسرونـه ام رو کشیـد ….

نمیخواسـتم ازم استفاده کنـه پـس از زورم استفاده کردم … بلنـد شـدم
و مشتـی کوبیـدم روی دهنـش
و عربـده کشیدمـو گفـتم : هه نمیتونـی منـو زجـر بدی لنتـی قرار مـا چیزی دیگـه ای بود انگار یادت رفتـه
منـو ببری خارج از کشور … امـا اونا دروغ بود … لعنـت بهـت …
با لگدی کـه روی پهلـوم زد پرت شـدم روی زمیـن … با چهـره پر از خشمـش لباسشـو تـو تنش جـر داد و
بسمتم اومـد و پاشـو روی پاییـن تنـہ ام گذاشـت و فشار داد
جوری کـه اشـک تو چشمام حلقه بسـت
اب دهنمـو با صدا قورت دادم و گفـتم:
ب.. بسـہ
ولـی بدون اینکـہ تو صورتـش تغییر کنـه پاشـو بیشتـر فشـار داد

جوری کـه نفسم تو سینه حـبس شــد…
خیلی دور پشیمون شـدم ..ـ الان خانوادم چه حالی داشتن ..
داشتن دنبالم میگشتن .. یا بازم براشون مهم نبودم …
دیگه از درد در حال جون دادن بودم کـہ پاشـو از بیـن پام برداشـت
و زل زد تو چشمای سیاهی شـبم …
و گفـت :

دیگه نمیتونم تحمل بیارم جلو چشمم باشی و کاری نکنم
اره تا وقتی که مـن میگم باید خودتـو مال من کنـی ..
و پامـو گرفـت بالا و شلوارم رو بیرون اورد…. میدونسـتم چیز خوبی
انتظارمـو نمیکشه
اما اینجا اخرش بـود اخر راهه نابودی ..
چشم هامـو روی هم فشار دادم
و نالیـدم: نامـرد زود کارتـو بکن
میخوام برم بمیـرم … تو نمیفهمی کـه مـن هیچ دخترانـه ای ندارم بهـت بـدم …

بدون توجه بـه حرفم سیکس پکشـو روی بدنم حرکـت داد و سی.. کوچکم رو بـه دندون گرفـت
از درد جـیغی کشیدم کـه حرکت دستشو روی بدنم بیشتر کرد..
از کاراش احساس لذت نمیکردم ..
واین بیشتر براش جذاب بـود ..
سرشـو اورد پاییـن تـر و با صدایی کـه از شهوت میلرزیـد گفـت :
اومممم تو دیگه مال منـی ..

لبم لرزیـد چشمم از فـرط استرس سیاهی رفـت با دستای لرزون دستشـو گرفـتم
سرشـو بالا اورد و نگاه پر از خواستنش رو بهم کرد و

گفـت :
هیش خودتم اگـر همکاری کنـی رو ابرها راه میری …
و دستشـو تـو دهنم فرو کرد ..
و با دنیای پاک و دخترونه که تنها جسمش تعلق بهم داشـت خداحافـظی کردم ..

با لرزشی شدیـد خودشـو ازم جـدا کرد
و با چهره عـرق کرده و نفس زنان کنارم
افتاد …
از درد بـه خودم میپیچیـدم و لبمـو گاز میگرفـتم تنها راهی کـه داشتم ..
تیغ و شاهرگ و تمـوم ..
بعد از چند دقیقه بلنـد شـد … کـه خون خشکیـده بیـن پام کـه روی هم خورد درد طاقت فرسایی رو
تحمل کردم … اروم بسمت ساکم رفـتم و زیپشـو کشیـدم …

با دیـدن بسته تیغی که جلوم خودنمایی میکرد لبخنـد محـوی روی لبـم نشست و دستای لرزونم رو بردم …
و برداشتمش … میخواستم با صدای محراب
با صدای خستش برم .. هندزفری رو داخل گوشم گذاشتم و تیغـو روی شاهرگم …
خدایا کاش کمی بودی تـو زندگیم …
الان دخترم یا پسـرم …
یا اینکـه یک حیوونم … با اولیـن قطـره اشک تیـغ رو روی شاهرگم فشار دادم کـه در اتاق با تیکـی باز شد و..

 

رمان فرشته پنهان قسمت سوم

 

رمان جذاب ستاره قسمت سوم

رمان ترس از هوس قسمت چهل و ششم

رمان عاشقانه تابو قسمت سوم

رمان فرشته پنهان قسمت دوم

رمان جذاب ستاره قسمت دوم