رمان فرشته پنهان قسمت پنجم

رمان فرشته پنهان قسمت پنجم

رمان فرشته پنهان قسمت پنجم

رمان فرشته پنهان قسمت پنجم

 

حاظـری حرفامـو بشنـوی ؟
خیـره نگاهـم کرد و گفـت : تـو تو اون اتاق قیافت برام اشنا میزنه
اما با لباس پسـر .. بگـو اینجا چخبـره ؟

و صندلی رو عقب کشید و نشست و با دستش اشاره کرد و نشستـم …
بعـد از چنـد دقیقه سکوت کـه برام بدترین عذاب بـود سکوت رو شکسـتم و گفـتم : مـن یـک ترنسی ام …
تو نت با زانیـار اشنا شدم … اون با همه پسرا فرق داشـت گفت کمکم میکنه
کـه هویـت اصلی خودمـو پیدا کـنم …
من دختر نیسـتم … همـون لحظـه دستمـو گرفـت و گفـت :
بسـه دیگـه ادامه نده و محکم دستشو بالا برد و زد تو گوشم …
بلند بلند فریاد میزد ..
_تو چطور تونستی به یـک غریبه اعتماد کنـی ؟
اونم داداش من .. کـه یـک دختـر بازه ..
هیـچ فکر کردی ازین به بعـد بایـد زیـر خوابش بشی..

تحمل شنیـدن حرفاشـو نداشت و هر چـه ادامه میـداد از خودم متنفـر میشـدم ..
اومد درست رو بـه روم نشست و گونه ام رو گرفـت بالا و زل زد تو چشمام ..
و ادامه داد: اگر میخوای هویـت اصلی خودتـو پیـدا کنـی …
اول سـر بایـد کاری رو کـه میگم انجام بدی … تا زانیـار تاوان پـس بـده ..
تاوان کاری رو کـه باهات کرده …

سرمـو به نشونـه فهمیـدن تکونی دادم ..

_بایـد زانیـار رو عاشق خودت کنـی ..
اون بایـد عاشقـت بشـه ..
بعد ولش کنـی .. مـن کمکت میکنم ..

از شنیدن حرفاش روح از جسمم خارج شـد از روی صندلی بلنـد شدم و گفـتم: میفهمی چـی دادی میگی؟
مـن نمیتونم کارای دخترونه انجام بـدم
یا اینکـه اونـو تحریـک کنم ..
من
_باشـه پـس بمــون هـر روز و شب زیر خوابش باش…
و خنده بلند و هیستریکی سر داد
کـه در اتاق باز شـد و

در اتاق باز شـد و قیافه پر از خشم زانیار نمایان شـد با چشمش واسم خط و نشون میکشیـد …
بدون توجه بهـش دست نگار رو گرفـتم
کـه گرمای بدنش تا مغـز استخوانم رسوخ کرد و گفـتم: اون کـاری رو کـه گفتـی انجام میـدم .

دسـت دیگـش رو روی دسـتم گـذاشـت و گفـت : الان شـدی یـک پسـر حـرف گوش کـن ..
از شنیـدن کلمـه پسـر حـرف گـوش کـن لبخنـدی از تـه دل زدم و با خودم فکـر کردم یعنـی میشـه یـک روزی تمـوم بشـه منم هویـت اصلی خودمـو داشتـه باشـم..

با برداشتــه شـدن دسـت نگار از روی دسـتم از فکـرو خیال اومـدم بیـرون ..
نگـاهی نافذ بـهم کرد و گفـت : شروع کنیـم ..
لـب باز کردم حـرفی بزنم کـه زانیـار پریـد تو حـرفـم و گفـت : قرار بود بیای اینجـا چیکار کنـی؟
ولی میبینم کـه دوستی شما ســربـه فلـک کشیـد…
و چشم غـره ای بـهم رفـت ..
با همـون لهـن خـونسـرد گفـتـم : قـرار نبـود منـو نـگار با هم دشمـن باشیـم..
از الان مثل دو تا دوسـت کنار همیـم ..
اومد جلوتر جـوری کـه حـرم نفس های عصبیش روی صورتم حـس میکردم و گفـت :

تا چنـد دقیقه دیگـه میای اتاقـم کارت دارم
هنوز کـه یادت نـرفته واسـه چی اومـدی اینجــا؟
و از اتاق بـه بیرون رفـت ..
با تکون سـری از اتاق نگـار بـه بیرون رفـتم و دستای لرزونم دستگیـره در را فشار دادم ..
با دیـدن نیم تنه برهنـه اش توجـه ای نکردم و گفـتم : مـن همین اتاق بغلی رو برمیـدارم ..

ابرو هاشـو گره داد بـهم و از روی تخـت بلنـد شـد و بسمتم اومـد ..
تو چشماش بخـوبی شهوت رو میدیـم ..
دستشـو قاب صورتم کـرد و گفـت :
از وقتـی کـه باهات بودم .. عطـر بدنـت
همه چیزت منـو عاشق کـرده …
با شنیـدن حـرفش چشمم گـرد شـد باور کردنـش برام سخـت بود ..
اب دهنم با صـدا قورت دادم و گفـتم :

 

رمان فرشته پنهان قسمت پنجم

 

 

 

همچنین بخوانید:

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هشتم

رمان جذاب ستاره قسمت پنجم

رمان عاشقانه تابو قسمت پنجم

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم