رمان فرشته پنهان قسمت چهارم

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم

در اتاق با تیکـی باز شـد و با شنیـدن صدای جـیغی کـه شنیـدم تیـغ از دسـتم افـتاد چشمامـو کـه باز کردم با دیـدن دختری کـه از تـرس رگـه های چشمش بـه قرمـزی میـزد ..

دستشـو جلوی دهنـش گذاشـت و جـیغ فرابنفشی زد
با صدای جـیغش زانیار شوک زده بلنـد شد و با ملحفه ای کـه دورش پیچیـده بود
بسمت دختره رفـت محکم گرفتـش تو بغـل و گفـت : هـیش چیزی نشـده ..
اما اون بقراری میکرد
و میگفـت : لعنتـی خونه رو تبدیل کردی .بـه فاحشـه خونـه
تو نمیدونستی مـن امروز میـام

تـو تو با ایـن دختره چیکار کردی کـہ میخواست خودکشـی کنـه
لعنت بهت زانیـار تـو دیگـه داداش من نیستی …
و خودشـو محکم از اغوشش بیرون اورد و رفـت …
با زانـو روی زمیـن افتادم و اجازه دادم بغض لعنتیـم بشکنـه …
صدایی گریـه ام کـه بلنـد شـد بسمتم اومـد و عربـده کشیـد: لعنتـی همـه چیزو خراب کردی..
تـو باعـث شدی دل تنها خواهرمـو بشکنم

یـک قدم دیگـه اومد جلوتـر و بازومـو گرفـت و بلنـدم کرد حـقی نداری زر زر کنـی و بسمت حمام رفـت .. با ریختـہ شـدن اب گرم روی بـدنم دردم شروع شـد ناله ای بلنـد سر دادم
و گفـتم : لعنتـی تـو میگفتی دنیا رو میریزم بهـم واسه یـک لحظه خندیدنت
اون حرفات چیشـد …

مثل اینکـه تازه بـه خودش اومده باشـه اومد کنارم زیر دوش اب و با دستش موهای روی صورتم رو کنار زد و گفـت :
کارم دسـت خودم نبود …
نمیتونم ازت سیـر بشم از همـون لحظه اول کـه دیدمـت …
دستمـو روی لبـش گذاشتم و گفـتم :نگـو
تو بازیم دادی …

حکم بغلـم کـرد و زیـر گوشـم نجـوا کنان گفـت : هیش
اروم باش اگـر میخوای کمکـت کنم بایـد با نگـار حرف بزنی اون الان از مـن متنفـر شــده .. و مـن اینـو نمیخوام
تنهـا خواهـرم بعد از سالها برگشـت تا منـو ببینه اما این صحنه رو دیـد…
و بایـد کمـکم کنـی ..
بعد از حمامـی کـه کمـی از دردم کم شـد ..
به بیرون رفتیـم …
هر کدوم از لباس ها گوشـه ای افتاده بود
و اون لکـه خون لعنتـی روی ملحفه خودنمایی میکرد … از شـدت عصبانیـتـ
تمام وسایل روی گـل میـز رو شکسـتم و عربـده کشیـدم : زانیـار ازت انتقام میگیـرم ..

زجه های من میـون قهقه های بلنـدش پیـدا نبود..
ملحفه رو برداشتم و با تمام لباس ها انداختم تـو سطل اشغال..
و بدون توجـہ بهـش دستمال رو برداشـتم و بستم دور سینـه ام .. بخاطـر هیکل ریز اندامم مشخص نبـود …
و یکدسـت لباس پسرونـه اسپورت پوشیـدم و موهای اشفته ام رو کـه هر کدوم طـرفی رفته بود ..

رو با دستم حالت دادم و دستگیره در رو کـه فشار دادم بازوم رو گرفـت و منـو بسمت خودش کشیـد و گفـت :
کجا با این لباس کجا میری ؟ زود برو لباس دخترونه بپوش اون روی سـگ منـو بالا نیار …
دستمـو از دستش با تمام زوری کـه داشتم بیرون اوردم و سـریـع خودمـو ازش دور کردم ..
بخاطـر نیم تنه لختش دندون هاشـو روی هم سابیـد و نالیـد : میکشمـت پارمیـدا .. لعنتـی ..
و بداخل رفت در رو محکم کوبیـد بهـم

سکوتـی مطلق خونه رو پر کـرده بود و تنها صدای تیک تیک ساعـت بگـوش میخورد.. روی اولیـن مبل نشسـتم و زیـر دلمـو کـه از شــدت درد ذوق میزد نوازش کـردم …
هنوز چند دقیقه ای نگـذشته بود کـه با صدای کـہ شنیـدم بدون اینکـه حرکتم دسـت خودم باشـه بسمت اتاق رفـتم …
با شنیـدن اهنگـی کـه دخترک میخونـد
دلم اروم گـرفت .. صداش غـم بزدگـی داشـت و از سوز دل بلنـد میشـد..
سرمـو چسبوندم بـه در اتاق واجازه دادم قـطـره های اشکـم.. ارومم کنـد

با تمـوم شـدن صداش صدای هق هق گریه اش دلمـو لرزونـد ..
بدون اینکـه خودم بخوام دستگیـره در رو فشار دادم و بداخل رفـتم ..
زیـر لب سلامـی دادم ..
نگـاهش که بـه نگاهم تلاقـی کرد .. اشـک روی گونـه اش رو پاک کـرد
و اخم هاشـوتوهم کشیـدو گفـت :

تو کـی هستـی ؟
اینجا چـه غلطی میکنی ؟ لابـد یکی از دوستای زانیـار
گمشـو از اتاقم برو بیـرون محـو تماشای چشمای بـه رنـگ شبش بودم
لحظـہ نمیتونستم چشمم رو از نگـاهش بردارم …
بلنـد شدم خودشـو بهم رسونــد و هلم داد ..
بخودم اومدم و گفـتم : حاظـری حرفامـوبشنوی ؟

رمان فرشته پنهان قسمت چهارم

 

 

رمان ترس از هوس قسمت چهل و هفتم

رمان جذاب ستاره قسمت چهارم

رمان عاشقانه تابو قسمت چهارم

رمان فرشته پنهان قسمت سوم