شعر عاشقانه و کوتاه / شعر عاشقانه سری 3

شعر عاشقانه و کوتاه /شعر عاشقانه سری 3

شعر عاشقانه و کوتاه /شعر عاشقانه سری 3 

شعر عاشقانه و کوتاه /شعر عاشقانه سری 3

 

این‌ جذبه‌ عاشقی‌ نگر تا چند است‌

نامِ تو شنیدم‌ و دلم‌ خرسند است‌

از نامِ تو شاد می‌شود دل‌، آری‌،

نامِ تو و نامی‌ که‌ بدان‌ مانند است‌

شعر عاشقانه و کوتاه

آن‌ لحظه‌ که‌ دیدار نمایان‌ گردید

با خود گفتم‌ که‌ کار آسان‌ گردید

من‌ بودم‌ و او و خامُشی‌ بود و نگاه‌

اشک‌ آمد و جمعِ ما پریشان‌ گردید

شعر عاشقانه و کوتاه

طفلی‌ به‌ نامِ شادی‌، دیری‌ست‌ گم‌شده‌ست‌

با چشم‌های‌ روشنِ برّاق‌

با گیسویی‌ بلند، به‌ بالای‌ آرزو.

هر کس‌ ازو نشانی‌ دارد،

ما را کند خبر

این‌ هم‌ نشان‌ ما:

یک‌سو، خلیج‌ فارس‌

سویِ دگر، خزر.

شعر عاشقانه و کوتاه

بر زورقی‌ ز واژه‌ نشستن‌

وز آبِ رویِ خویش‌ گذشتن‌

وانگه‌ به‌ گوشِ عرش‌ رساندن‌

بیدادها و عربده‌ها را

مردم‌! چه‌ ساده‌لوح‌ و چه‌ گولید

این‌ «عارفان‌» حرفه‌ای‌ شهر

شرمی‌ نمی‌کنند شما را

اینان‌ که‌ زیرِ پرتوِ خورشید

ـ در چار راهِ برده‌فروشان‌ ـ

حرّاج‌ کرده‌اند خدا را!

شعر عاشقانه و کوتاه

عمری‌، پیِ آرایشِ خورشید شدیم‌

آمد ظلماتِ عصر و نومید شدیم‌

دشوارترین‌ شکنجه‌ این‌ بود که‌ ما

یک‌ یک‌ به‌ درونِ خویش‌ تبعید شدیم‌

شعر عاشقانه و کوتاه

کاش‌ می‌شد که‌ روزی‌، دلم‌ را

مثلِ بذری‌ بکارم‌ که‌

فردا

باروَر گردد و نسل‌ عشّاق‌

از محیطِ زمین‌ برنیفتد

شعر عاشقانه و کوتاه

با خاطره‌ها خوشیم‌، کان‌ خوب‌تر است‌

کایینه‌ پیش‌ رو، نه‌ جای‌ نظر است‌

چون‌ قطره‌ باران‌ که‌ چکیده‌ست‌ به‌ خاک‌

هر لطف‌ که‌ دارد، همه‌، در پُشتِ سر است‌

شعر عاشقانه و کوتاه

در زمستانی که بی‌هنگام آمده بود
و ابرهایی که ناغافل،
تو
بهار را به پنجره‌ام هدیه کردی
و ماه مهربان را
به دست‌هایم.حالا کجا مانده‌ای
دوباره بیایی کنار پنجره‌ام
بگویی: سلام،
بهار آورده‌ام، نمی‌خواهی؟!

شعر عاشقانه و کوتاه

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

شعر عاشقانه و کوتاه /شعر عاشقانه سری 3

 

شعر عاشقانه سری 2